(پیرمرد خسته)

پیرمردی خسته کاروانش رفته دشت شرق تشنه دست و پایش بسته خانه اش گوشه ی دلتنگی دور دور تر از دل یک بستر شور در دل دشت کویر ساحل ماسه ی خور خانه اش خشت و گلی سقف آن خانه بشکل گنبد روکش ِکاهگل زرد و تنش خشت زمخت در بادامی سخت جلو خانه دوتخت که صاحب ان معراجست ویکی خسته و پیر دورتر بوته ی تاق خسته در دل رمل کویر دَقِ رسوای کویر تشنه گوشه سمت چپ سقف اتاقش اما خط باریکی هست که نشان از ترک چرخ بر آن گل دارد غافل از ان که یکی زیر همین طاق ، منزل دارد ودرون سینه پیرمشکل دارد همسرش رفته ولی او امید است و به اودل دارد نم نم بارش باران که شود عطر کاهگل همه ی شهر فرو می ریزد جشن و شادیِ پرنده که به پا می خیزد گوشه ی سرد حیاط خانه میخِ بر سینه ی دیوار حیاطش رفته سالیانی ست که حرف دل خود ناگفته مشک آبی که زده جلبک سبزی دورش تا خریدار شود درد دل میخ درون دیوار کاسه ی جنس سفال کوچک تحفه و هدیه ی میراث پدر روی دستان سیاه آن مشک .خط دلتنگی شاید بسیار کاسه از مشک جدا کرده ام و آب شیرین اب شیرین و گوارا و دگر جایتان خالی شد که بنوشید شما جرعه ی آب چشمه از دل مشک سیاه خسته یا از آن کوزه ی زیبا که لبش بشکسته خاطراتم همگی در سر من میچرخد کودکی های کویر تیر کمان عباس . راستی قرقره ی رنگ سفید کیهان یا همانرینگ دوچرخ بابا باغبان .لجباز . آن اناری که ترک خورده بروی بوته گربه بی بی جان آن لحافی که به پشت بامی رنگ و رویش رفته وای بادگیر قشنگ خانه سبزی قورمه ی شام یلدا راستی مادر من ..کو پدر رفت کجا خواهرم کو کجا رفت چرا کم کم انگار غروب زیبا می شود مونس قلبِ شیدا پیرمردی که عصایش بشکست تکه ای چوب اناری در دست گله ی لودری شهر سگِ چوپانِ ده به خیالم که مرا بشناسد دربدر خسته شده در کنارم خوابید .تشنه است یا که گرسنه شاید .تکه ای نان کناری ریزم دور من حلقه زدن مرد چوپان ورمه سگ چوپان و الاغش انگار همگی خسته شدن تعارف کاسه ی کشکی و دولقمه نانی و یکی چایی روی منقل که شود خستگی از قامت این مرد به در خنده ی مرد شبانِ خسته باعث شادی امروزم شد راستی قاصدک شهر بهمراه باد دست خود را جنباند که بگوید یاحق یادم امد که نشانم گویم بنویسید انارک .یک کمی دورتر از موزه ی شهر و پلاک چل و هشت مرد ژولیده ی شهر توبره ی رنگسفیدی بر دوش گیوه ی زفره ای سفت سفیدی برپا و عصای بر دست .روی چارپایه ی مشکی دم در و بساط چایی کلک آتش سرخی و یکی قوری و کتری پر از دمنوشی خانه اش خانه ی خلق الله ست بنویسید که او شاعردلها بوده همسفر با شب تنهایی یلدا بوده تا دم اخرعمرش تک و تنها بوده چای آماده شده ..کم کمک بسم الله .دمتان گرم رفیق سفرید ایوالله اول دیماه یکهزار چهارصد و یک #_کیهان_ژولیده_انارکی #_سپید #_یلدای ۱۴۰۱ #_انارک #_اصفهان
