توت و انجیر و بوته های انار زینت افزای باغ و بستان بود
مخمل سبز بود دامن دشت بسکه اردیـبهشت باران بود
بر سر شاخه های سبز انار نغمه خوان بلبل غزلخوان بود
بر لب مرزهای داخل جوی مرزه و اسفناج و ریحان بود

تیـر و مـرداد ماه آبادی خنک از سایه ی درختان بـود
ماش و کهماش ریـگـزار علم حاصـل بـارش زمسـتان بــود
ماه اسفند کوه و دشت و دمن از گل و یاسمن گل افشان بود
هیچ دلواپسی نداشت کسی کـوزه پـر آب و سفـره پر نان بود
چـقدر بـره بـود در دل دشت چـقدر مـیش در بـیابان بــود
اثـری از شغال و گـرگ نبود آغل و کنده بی نگهبان بـود
کره و دوغ و کشک و قاتق و ترف سـر هـر گله ای فــراوان بود
گله بانان مــرام و خصلتشان عـزت و احتـرام مـهمان بود
بز و بزغاله میش و بره و قوچ در امان زیر دست چوپان بـود
در زمستان که برف می بارید گـر علف زیــر برف پنهان بود
تا نــمانــد گــرسنه حیـوانـی جـو فــراوان و کاه ارزان بود
آبــگاه غـزال و پازن و کبـک لب ریزاب و چشمه ساران بود
در میادین شهر از چپ و راست هم شتر بود و هم شتربان بود
تاچه های برنج و گندم و جو روی هم چیده گرد میدان بود
روزگاری دراز نقــره و مس از انارک روان به کاشان بود
جمعه ها تا غروب پشت حصار بازی گوی و چوب و چوگان بود
در جدالی که پیش می آمد داوری با فلان و بهمان بــود
ظهر وقتی به خانه می رفتیم کُمه و دوغ بر سر خوان بود
سالها رفت و جای گریه ی ابر بر زمین باد و خاک و طوفان بود
حاصل کار خشک سالی ها کوچ مــردم به گرد ایران بود
شتر و گله راه خویش گرفت رفت آنجا که سفره الوان بود
باغ ویرانه گشت و صاحب باغ هم پریشان و هم پشیمان بود
که چه آسان فریب خورد و فروخت آ ب ملکش که چند فنجان بود
خشک سالی گرفت حال "کویر" حال گیری چقدر آسان بـود
