خانواده پس از توقف کوتاهی در میدان ژاله آن زمان راهی نارمک میشود که به قول خودش خانههای «مصدقی» در آن ساخته شدهاند؛ مجموعههایی متحدالشکل با مصالح ارزان که حاصل سالهای تحریم نفتی ایران در پی ملی شدن این درآمد زیرزمینی کشور است:«بسیاری از ساختمانها به جای تیرآهن با تیر چراغبرق ساخته شده بودند. ما کوچک بودیم و خاطرهای از سختی آن دوران ندارم ولی خاطرم هست زندگی خردهکارمندی آرامی داشتیم.»
مشخص است موتور خانواده مادرش است که بهرغم خانهدار بودن و اکابر رفتن بسیار فعال بوده و اصرار داشته همه خانواده را به مدارج تحصیلی قابل توجهی برساند:«خیابان ما آسفالت نبود؛ یک روز مادرم کل زنان محل را جمع کرد و رفتند دم شهرداری محل که در نهایت هم ترتیب اثر داده شد. فکر میکند اگر در این زمانه به دنیا آمده بود یکی از سران احزاب میشد.»
کودکی سختی دارد و مریضاحوال است. از یکسالگی تا سهسالگی مدام تب دارد و در آن زمان علیرغم هزینههای فراوان هرچند بهبود نسبی پیدا میکند اما تا ۴۰ سالگی نمیفهمد به سبب عفونت اثنیعشر یک کلیهاش را از دست داده است. روحیه خود سعید به پدرش نزدیک است و شاید اگر بعدها مدیر جوانی نمیشد، همچنان ساکت باقی میماند. از کودکی خواندن و نوشتن را یاد میگیرد. برای سلامتیاش نزدیک به ۱۲ هزار تومان آن زمان هزینه میکنند و وقتی به سن مدرسه میرسد، مادرش او را به مدرسه علوینیا میفرستد که بهرغم سطح رفاهی خانواده، مدرسهای خصوصی است. خواهرانش همه در مدرسه خصوصی درس میخوانند و حتی خواهر بزرگترش اولین دختر فامیل است که به دانشگاه میرود ولی با این وجود همیشه تفقد مادرش متوجه تحصیل پسر دلبندش است که دست بر قضا خیلی هم درسخوان نیست. مدرسه بعدیاش هم باز در حوالی نارمک، مدرسه سپهر است و برای دبیرستان راهی ابنسینا میشود که در جنب مدرسه حجتیه برای اهالی سرسبز نامی بسیار آشناست.
معتقد است این روزها هم انرژی و تمرکز پیشینش را دارد ولی به خاطر زبان تندش کسی دیگر به وی کار نمی دهد
