گفتوگو با سعید عسگری انارکی کسی که خودپرداز را به بانکهای ایران آورد (افتخارات شهر انارک)
دیدن و آموختن از خارجی ها را هیچ وقت انکار نمی کند
الطاف خفیه
از لطفهای پنهانی خدا به ما این بود که من ناچار شدم از مرکز انفورماتیک وزارت علوم استعفا بدهم. در آن زمان خانم بنده همین پسرم را که حالا عروسیاش نزدیک است، باردار بود و خودش هم گروه خونش o منفی است. باید به ایشان حتما سر به دنیا آمدن دخترم پادتن خون منفی میزدند ولی به خانم بنده این آمپول را سر بچه اول نزدند و ما هم روحمان خبر نداشت. من دعوا کردم و رفتم بانک مرکزی، سیستم بیمه و دکترمان عوض شد رفتیم پیش دکتر جدید که آزمایش گرفت و فهمید پادتن همسرم بالاست. همین باعث شد سر ۶ ماه و نیم محسن را با سزارین به دنیا بیاورند. این یکی از معجزات زندگی من بود. بعد از آن یاد گرفتم راحت از هر صندلیای دل بکنم.
از بانک صادرات در سال ۷۸ به بانک ملت میرود که در آن پایههای بهسازان ملت گذاشته میشود که در حال حاضر یکی از بزرگترین شرکتهای فناوری بانکی کشور به شمار میرود. جاری ملت را طراحی میکند و در دوره حضور قائمیان در دادهپردازی کمک میکند بانک رفاه هم از سیستم دادهپردازی استفاده کند.
ایستگاه بعدی برای او بانک مسکن است و در زمان فرشچیان موفق میشود چند پروژه موفق انجام دهد. تلاشش را متمرکز سیستم تسهیلات میکند و کارتی مشابه دفترچه وام راهاندازی میکند تا نظام پرداخت و جریمه و پاداش به راحتی انجام گیرد. در سال ۸۳ با مشخص کردن انبوه اشتباهاتی که به ضرر مشتری بوده است، مدیرعامل را شگفتزده میکند:«علی مستاجرانی از دایا سیستم که نماینده اوراکل بود کمک کرد تا کل سیستم را بهروز کنیم و با بهروز شدن و راه افتادن کارتهای هوشمند آنها جلوی تخلفات گرفته شد. بخش فناوریشان مستقل شد و توسعه یافت تا به سمت کربنکینگ حرکت کردیم و در نهایت دوباره با تغییر فرشچیان کار تعطیل شد.»
.
مرگ مادر
سال ۶۸ مدتی بود مادرم نمیتوانست درست راه برود و چون زن بسیار فعال و روپایی بود همیشه از اینکه نتواند روی پایش بایستد، وحشت داشت. بعد از اینکه چند دکتر نتوانستند تشخیص نهایی بدهند پیش دکتر سمیعی رفت و ایشان فهمیدند غدهای روی نخاع مادرم فشار میآورد که باید برداشته شود. جراحی مادرم موفقیتآمیز بود ولی چون بیمارستان جم دستگاههای آیسییو را فروخته بود در آن زمان دستگاه نداشت و من هم درگیر کارهایم بودم. روز سوم عمل فشارش پایین افتاد و بهرغم اصرار خواهرانم فشارشان را نگرفتند و بدون دانستن اینکه فشارش پایین است، قرصی دادند که مادرم را به کما فرو برد. ۳۰ روز بعد هم دو سکته قلبی مداوم کرد. خواهرم دیده بود که مادرم را در راهرو رها کردهاند تا بمیرد. او از لحاظ روحی و جسمی قوی بود و برای بازگشتش تلاش کرد ولی در نهایت از دست رفت. بعدها مرا متهم کردند که برای بیمارستان جم پرونده درست کردهام.
به بانک مرکزی بازمیگردد و از سال ۸۴ تا ۸۷ اداره حسابهای پرداخت همکاری موفقی را با ناصر حکیمی آغاز میکند و بهرغم روحیه متفاوتشان به خوبی با یکدیگر کنار میآیند. روی پاکدستی و اخلاقمداری قائمیان و حکیمی قسم میخورد. مخالف جدی راهاندازی شرکتهای پرداخت یا همان پیاسپیهاست. با مهران شریفی نمیسازد؛ خودش را بازنشسته میکند. مشاور موسسه مالی و اعتباری میزان میشود تا برای صد شعبه کربنکینگ را بالا بیاورند.
