زیارتگاه شاه چراغ  شهر انارک (پیرمردان).

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک : آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....

بهار، داستانی زیبا  از یکی از افتخارات فرهنگی شهر انارک سرکار خانم فاطمه زاهدی انارکی قسمت اول

 ببین، فهمیدنش خیلی ساده‌س. اون اطلاعاتی رو از ما داره که به‌این سادگی‌ها به دست نمی‌آد. ما هر جا می‌ریم، اون اطلاع داره. همه‌ی شماره‌ی تلفن‌های ما رو می‌دونه و این خودش نشون می‌ده‌افرادش توی مخابرات هم نفوذ دارن. آدم‌های نفوذی و جاسوس همه جا داره. کار ماهان و دارو دسته‌ش نباید منحصر به‌ازار و اذیت باشه، اون حتماً باند وسیعی داره که توی هر خلافی دست دارن. از قرار، اون خیلی راحت می‌تونه‌از مرز رد بشه و بره عراق، و با این وضع آشفته‌ای که‌اون کشور بعد از جنگ با ایران داره، گروه‌های تبهکار دیگه با هیچ مانعی رو به رو نیستن، هر چند پلیس ایران و نیروهای انتظامیخیلی هشیارن و زحمت می‌کشن، با مرز وسیعی که ما با عراق داریم، شاید هم ترکیه، خلاف کارهایی که بومیاین مناطق هستن، هزار تا سوراخ و سنبه بلدن که‌از مرز خارج بشن و باز گردن. به هر حال، هم باید خیلی مواظب باشیم و هم دعا کنیم که ماهان و دارو دسته‌ش هر چی زودتر گیر بیفتن و به درک واصل بشن....

 

بابا گفته درباره‌ی موضوع ماهان به‌اکبر آقا چیزی نگیم، چون ممکنه باعث مشغولیت فکریش بشه؛ اما من معتقدم باید بگم که حواسش جمع باشه. اون اگه بدونه موضوع چیه، وقتی کسی تعقیبش کنه، متوجه می‌شه و می‌تونه کاری انجام بده و با این هیکل ورزشکاری که داره‌از پس اون‌ها بر می‌آد.

 

ـ زیاد هم امیدوار نباش، اگه توی تاریکی چند نفر بریزن سرش، اون هم با اسلحه‌ی سرد یا گرم، دیگه کاری از دستش برنمی‌آد.

 

ـ تو مثل این که‌از ماهان خیلی می‌ترسی! بابا اونم یه‌ادم مثل من و تو و اکبرآقا و بقیه.

 

ـ اما بادلی پر از کینه و حسرت و این بدترین سلاحیه که به دارنده‌ش قدرت مضاعف می‌ده! بهزاد، می‌تونم یه سوال ازت بکنم؟

 

ـ چه سوالی؟

 

ـ این طور که من فهمیده‌ام، ماهان بیشتر از تو کینه داره تا من، چون ارتباط ما با هم اون قدری نبود که مسئله‌ای به وجود بیاره. هر چی هست باید بین تو و اون باشه. خواهش می‌کنم هر چی هست بگو. من می‌خوام بدونم دلیل دشمنی اون با من و تو چیه و چرا می‌خواد به وسیله‌ی من از تو انتقام بگیره؟

 

بهزاد که هیچ وقت تصورش را هم نمی‌کرد روزی بهار چنین سوالی از او بپرسد، ابتدا کمی جا خورد و تصور کرد مادرش یا شراره و شاید هم پدرش، درباره‌ی گذشته‌ی او حرفی به بهار زده‌اند، از این رو پرسید:" ببینم بهار، مامان شیرین بهت چیزی گفته، یا شراره؟ نکنه بابا چیزی گفته!"

 

در مورد چی؟

ـ در مورد مسئله‌ای که زمانی بین من و ماهان بوده.

ـ نه، هیچ کس حرفی به من نزده. من از حرف‌های ماهان و کارهایی که می‌کنه حدس می‌زنم اون بیشتر با تو طرفه تا من و حرف‌هایش بوی انتقام میده... انتقام به خاطر یه زن! حدس درسته؟

بهزاد چند لحظه‌ای به نقطه‌ای نا معلوم خیره شد؛ ساکت و غرق در تفکر. سپس دست‌های بهار را در دست گرفت و گفت:" عزیزم، امیدوارم موضوعی که می‌خوام برات بگم عقیده‌تو در مورد من خدشه دار نکنه. باور کن چیزی که میگم حقیقت محضه و من چیزی رو به نفع خودم عوض نکرده‌ام. زمانی که من وارد دانشکده‌ی هنر شدم تا در رشته‌ی موسیقی تحصیل کنم، ماهان سال دوم رشته‌ی مجسمه سازی بود. اما چون قبلاً، یعنی زمانی که سنندج بود، سه تار زدن رو یاد گرفته بود و الحق هم مهارت داشت، با چند تا از بچه‌های رشته‌ی موسیقی هم دوست بود و به کارگاه‌های ما رفت و آمد داشت. اما چون بیشتر به مجسمه سازی علاقه‌مند بود، به رشته‌ی موسیقی نیومد. اون، به دلیل منطقه‌ای که توش زندگی کرده بود، بیشتر با گروه‌های چپی دمخور بود و خودش هم افکار مارکسیستی داشت و همیشه به من و چند تا دیگه‌ از بچه‌ها که وضع مالی خوبی داشتن، زخم زبون می‌زد که شما امپریالیست و کاپیتالست و بورژوا و از این جور چیزا هستین و عاقبت به دست طبقه‌ی کارگر نابود می‌شین. اما جرأت نداشت آشکارا چیزی بگه، چون دوره‌ی این حرف‌ها و چپ و چپ بازی به سر اومده بود. اون، یکی دوبار هم ماشین منوپنچر کرد و یه بار شیشه‌شو شکست؛ گویا با این کارها دلش خنک می‌شد. اون بارها سعی کرد با من و یا یکی از دوست‌هام که‌اسمش پرهام بود درگیر بشه و به‌اصطلاح روی ما رو کم کنه؛ ولی ما دم لای تله‌ی اون نمی‌دادیم و هر بار یه جوری خودمونو کنار می‌کشیدیم؛ البته نه به دلیل ترس از اون، بلکه خودمونو در سطح اون نمی‌دیدیم. این رو هم بگم که پرهام توی ورزش کاراته کمربند قهوه‌ای داشت و اگه ماهان با اون درگیر می‌شد، یه کتک حسابی می‌خورد.

ماهان هر وقت می‌اومد کارگاه ما یه دختر کرد همراهش بود که رشته‌ی تئاتر می‌خوند؛ ولی چون همشهری ماهان بود و، اون طوری که می‌گفتن، با هم نامزد شده بودن، بیشتر وقت‌ها با هم همه جا می‌رفتن. من فقط یه بار تو چهره‌ی اون دختر نگاه کردم؛ بعد از اون نگاه، هر بار که توی دانشکده سر راه همدیگه قرار می‌گرفتیم، اون دختر که‌اسمش روژآن بود، زل میزد به من و من سنگینی نگاهشو حس می‌کردم..."

در این لحظه در اتاق به شدت باز شد و آبتین به داخل دوید و پشت سر هم می‌گفت:" بهارجون! بهارجون!..."

آمدن آبتین باعث قطع کلام بهزاد شد. بهار که بی اندازه علاقه مند به شنیدن بقیه‌ی ماجرای بهزاد بود، بی درنگ آبتین را بغل کرد و پس از بوسیدن او گفت:" عزیزم... یه کم پیش خاله شراره باش، من الان می‌آم..." سپس او را به طبقه‌ی پایین برد.

او پس از چند دقیقه به‌اتاق خود برگشت و دید که بهزاد، مانند دقایق پیش، بر لبه‌ی تخت نشسته‌است. در کنار او نشست، دست‌های بهزاد را در دست گرفت و گفت:" معذرت می‌خوام عزیزم، لطفاً ادامه بده!"

- آره، داشتم می‌گفتم. این روژان خانم دیگه شد مزاحم هر روزی من. وقت و بی وقت سر راه من سبز می‌شد، سر تمرین‌هام توی کارگاه موسیقی می‌اومد و یه جوری خودشو به من نزدیک می‌کرد. من خیلی سعی می‌کردم خودمو ازش قایم کنم؛ ولی اون توی کارش موفق‌تر بود. آخرش یه روز به من گفت باید با من قرار بذاری یه جا که تو رو تنها ببینم، چون باهات حرف دارم. من، با این خیال که حرفمو به‌اون می‌زنم و بهش می‌گم که هیچ علاقه‌ای بهش ندارم و بهتره دست از سر من بر داره ، قبول کردم و گفتم هر جا که تو بگی به دیدنت میام به زور گفت بریم پارک ملت طالقانی توی بزرگ‌‌راه جهان کودک و چون گفتم اونجا رو بلد نیستم ، گفت خودم راهنماییت می‌کنم. خلاصه ، رفتیم اونجا و بعد از کمی گردش به من گفت" بهزاد ، من عاشق تو هستم و از عشق تو شب و روز ندارم"

من موقعیت رو مناسب دیدم ، گفتم " ببینین خانم روژآن ، شما دختر خیلی خوشگلی هستین و هر پسری آرزوی دوست شدن و احیانا ازدواج با شما رو داره ، ولی من جزو اون پسرها نیستم. اولا شما نامزد دارین و ماهان شما رو خیلی دوست داره ، ثانیا من نمی‌تونم با دختری مثل شما که زبونش با من فرق داره و آداب و رسوم خانوادش هم با من متفاوته دوست بشم و بخوام ازدواج کنم. من از اون دسته پسرها هم نیستم که هر روز با یه دختر دوست میشن و برای خودشون کلکسیون معشوقه درست می‌کنن و بهش مفتخر هم هستن . ارزش‌های من برای عاشق شدن مخصوص خودمه و هنوز به دختری برنخوردم که با ارزشهای من همخونی داشته باشه و من عاشقش بشم. پس به نفع هردوی ماست که هر کدوم به راه خودمون بریم. در ضمن ، به نظر من ماهان برای شما مرد آرمانیه و کمال مطلوبتونو می‌تونین در وجودش پیدا کنین."

اما روژآن دست بردار نبود و به بهانه های مختلف سر راه من سبز می‌شد. من موضوع رو با مادرم هم در میون گذاشتم و ازش خواهش کردم با روژآن حرف بزنه و با زبونه زنانه راضیش کنه که بره پی کارش. اما مامان شیرین هم نتونست اونو قانع کنه.این وعض ادامه داشت تا اینکه یه روز ماهان سر راه منو گرفت و گفت " مرتیکه سوسول ، بچه پولدار ، بورژوای عوضی ، شنیده م بند کردی به نامزد من. تو رو چه به‌این غلط‌ها!" و تا اومدم بگم نامزد تو دست از سر من بر نمی داره که با مشت محکم کوبید توی شکمم و با یه مشت هم زد توی چونه‌م ، منم معطلش نکردم و با دو سه تا از ضربه‌های پای کاراته که‌از پرهام یاد گرفته بودم ، از خودم دفاع کردم. ما با هم گلاویز بودیم که یکی از همشهری‌های ماهان دخالت کرد و خواست با چاقو به من حمله کنه که یکی از نگهبان‌های دانشکده رسید و همه مارو بردن دفتر رئیس دانشکده. خلاصه ، ماهان و دوستش چون قبلا هم چند بار دعوا راه‌انداخته بودن از دانشکده‌اخراج شدن و از همون جا ماهان کینه منو به دل گرفت.

گروه رسانه زیارتگاه شاه چراغ شهرانارک ، چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ،
گالری عکس
آخرین اخبار وب
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم لینک درون متن از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است
تبلیغات
بیوگرافی

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک :
آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....
دوستان عزیز ، همشهریان گرامی
با سلام و عرض ادب
این وبلاگ  ┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅  جهت بیشتر شدن سطح علمی و آگاهی ,  اطلاع  از اخبار  و وقایع  دیارمان  مروارید کویر  شهر تاریخی انارک  ،مادر معادن ایران زمین  و شهرهای همجوار ، اخبار زیارتگاه ، گزارش از فعالیت های روابط عمومی و  کانون فرهنگی  زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک وشناسایی و  معرفی افتخار آفرینان در همه زمینه ها و معرفی به هموطنان گرانقدر برای  شما عزیزان  و بزرگواران طراحی و به نمایش در آمده است .
امیداست بتوانیم در این راستا کمکی هر چند ناچیز  کرده باشیم و اخبار و وقایع را به صورت دقیق خدمت شما بزرگواران  انعکاس دهیم
پیشاپیش از حسن عنایت شما سپاسگذاریم
    با تجدید احترام
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
**********************************
اعضا ء هیات امنای زیارتگاه شاه چراغ  
(( سید احمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر ( علیه السلام ) ))
و مسجد فاطمه الزهراءشهر انارک
 علی علیزاده انارکی
 براتعلی خدایی
 غلامرضا جلیلی انارکی
 دکتر جلال علیزاده انارکی
  امید اعتمادی
Jalal.alizadeha@gmail.com  
******************************************
*═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═*
امور فرهنگی زیارتگاه شهر انارک
غلامرضا نوری انارکی (( استاد کیهان ژولیده انارکی ))
محمد رضا فاضلی  (( استاد فاضل ))
شیخ هادی هژیر
وبیاد حضرت  استاد مرحوم محمد رجایی انارکی ( استاد رجا )
**********************************
مسئولان  روابط عمومی زیارتگاه
آقای  حسن کافی انارکی
آقای مهران مطلبی نیا انارکی
آقای دکتر جلال علیزاده انارکی  
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ
تبلیغات