زیارتگاه شاه چراغ  شهر انارک (پیرمردان).

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک : آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....

بهار، داستانی زیبا  از یکی از افتخارات فرهنگی شهر انارک سرکار خانم فاطمه زاهدی انارکی قسمت دوم

پس چرا توی آموزشگاه مویسقی با هم بودین؟

- من وقتی با رئیس آموزشگاه صحبت کردم و قرادداد بستم که‌اون آپارتمان رو برای تدریس پیانو اجاره کنم ، اصلا نمی‌دونستم که ماهان طبقه پاینش سه تار درس می‌ده. بعدم که فهمیدم ، رئیس آموزشگاه گفت ماهان به تو کاری نداره و روزهای تمرینش هم با تو یکی نیست.

بهار چند لحظه‌ای به چشمان بهزاد خیره شد ، سپس گونه‌ی ‌او را بوسید و گفت " از صداقت گفتارت ممنونم فقط یه سوال دیگه..."

بهزاد حرف او را قطع کرد وگفت " می دونم چی می‌خوای بپرسی ... می‌خوای بپرسی روژآن چی شد ، درسته؟"

- آفرین به شوهر باهوشم.

- پایان ماجرا یه کم غم انگیزه... روژآن ، درست یک ماه بعدش ، توی یه تصادف مشکوک کشته شد.

بهار با شنیدن این حرف کمی یکه خورد و با حالتی متاثر گفت " بیچاره‌ اون دختر... حالا چرا تصادف مشکوک؟"

- آخه یه شب جنازشو وسط خیابون نزدیک خونه‌ش ، یعنی اتاقی که با چند تا دختر همکلاسش اجاره کرده بود ، پیدا کردن به ظاهر بر اثر برخورد با وسیله نقلیه‌ای مرده بود. اون وسیله نقلیه و کسی هم که با اون تصادف کرده بود هیچ وقت پیدا نشد. البته با این کارهایی که ماهان می‌کنه، الان هیچ شکی ندارم که کار اونه یه بار هم اتفاقی افتاد که‌الان می‌فهمم موضوع چی بوده . یه دختری پیش ماهان آموزش سه تار می‌دید ، گم شد و دیگه هیچ نشونی ازش پیدا نکردن . پدرو مادرش همه جا رو دنبال اون دختر گشتن ، ولی نتیجه نداد. یادمه ‌اومدن سراغ ماهان و اونجا کلی سرو صدا راه‌انداختن که باز هم دستشون به جای بند نشد و ماهان گفت اون روزی که‌اون پدر و مادر می‌گفتن دخترشون گم شده ، دختره ‌اصلا به کلاس نیومده بوده و کسی هم نبود که شهادت بده که‌ اومده بوده یا نه. اما من باز هم به ماهان مشکوکم. یقین دارم اون دختر رو یه جایی گم و گور کرده . به هر حال ، ماهان با فرارش نشون داد که جز باند تبهکارهاست و ما باید خیلی مواظب باشیم.

ـ ولی عزیزم ، بیشتر از اون باید مواظب تو باشیم. الان نگرانی من بیشتر بابت کلیه‌های توست. فرهاد گفت بهتره یه‌اگهی توی روزنامه ها بدیم و یا اعلام گروه خون و مشخصات تو ، بنویسیم که ‌اگر کسی مایل به فروش کلیه باشد، قیمت پیشنهادی مهم نیست. این طوری زودتر به نتیجه می‌رسیم.

بهزاد با نگاهی حاکی از سپاس‌گزاری به بهار چشم دوخت و گفت " من همه رو به زحمت انداختم . از تو ممنونم که ‌اولین نفری بودی که حاضر شدی کلیه‌تو بهم بدی. همه تون لطف داشتین من این چند باری که رفتم دیالیز ، با دو سه نفر آشنا شدم که چند ساله دیالیز می‌شن، اما پول ندارن کلیه بخرن و کسی هم نیست بهشون کلیه ‌اهدا کنه. آدم وقتی این افراد رو می‌بینه ، بیشتر خدا را شکر می‌کنه که حداقل امکان خریدن کلیه رو داره و اگه فرد مناسب گیر بیاد ، می‌تونه کلیه بخره. این بیچاره‌ها رو بگو که هیچ امیدی ندارن. می‌دونی بهار ، اگه من بتونم یه کلیه پیدا کنم و پیوند کلیه‌م با موفقیت انجام بشه ، به خودم قول داده‌ام که دست کم برای ده نفر از اون افراد که بضاعت خرید کلیه ندارن ، کلیه بخرم. این روزا ، ما آدما از همدیگه خیلی غافلیم و این خیلی بده و از اون بدتر که هر وقت به بلایی یا مصیبتی گرفتار شیم ، یاد همدیگه می‌افتیم و وقتی خوشیم و سالم ، از همه کس و همه گرفتاری‌های دیگران بی خبریم . البته ، من از روزی که با تو آشنا شدم ، به‌این موضوع بیشتر توجه دارم. نمونه‌ش همون دادن پول حلقه هامون به بچه‌های سرطانی. اما افراد مشکل‌دار توی جامعه ما زیاده و باید بیشتر از این‌ها به فکرشون بود.

بهار با نگاهی حاکی از حق شناسی و رضایت خاطر به بهزاد خیره بود ، بی آن که بر زبان کلامی آورد.

ماه خرداد به نیمه رسیده بود که خبر پیدا شدن فردی مناسب با گروه خون همخوان با گروه خون بهزاد برای اهدای کلیه در قبال سه میلیون تومان ، بهار را خوشحال کرد. آن فرد که نمی‌خواست کسی او را بشناسد ، از پزشک متخصص کلیه که قرار بود پیوند را انجام دهد، خواسته بود نامش و مشخصاتش فاش نشود.

چون فردی آبرو دار است و تنها به دلیل نیاز شدید مالی اقدام به فروش کلیه خود کرده‌است. فرهاد بیشتر از بقیه در تکاپو بود و تلاش می‌کرد عمل جراحی پیوند کلیه هر چه زودتر انجام گیرد. آزمایش‌های مقدماتی انجام گرفت و قرار شد روز بیست و پنجم خرداد ماه عمل انجام گیرد.

بهار از پیشنهاد سر از پا نمی شناخت و خبر نامزدی فرناز با یکی از همکلاس‌های قدیمش، خوشحالی او را کامل کرد. محبوبه خانم در تماسی که با بهار گرفت به ‌او اطلاع داد که‌امید به یافتن قاتل شیما و آزادی شهریار بیشتر شده‌است و اظهار داشت چنانچه شهریار آزاد شود ، همگی برای مدتی و یا شاید همیشه به‌ ایران خواهند آمد. بهار نیز با خوشحالی به محبوبه خانم اطلاع داد که فرد مناسب برای پیوند کلیه پیدا شده‌است و عمل به زودی انجام خواهد گرفت. بار دیگر امید در دل بهار ریشه دواند و قرار او با بهزاد این بود که پس از عمل موفقیت‌آمیز و بهبود حالش برای بچه دار شدن اقدام کنند. وضعیت پیش آمده آارامش فکری بیشتری به هر دو داده بود، به طوری که خیلی کمتر از گذشته به ماهان و توطئه‌های او می‌اندیشیدند ، اما هنوز هم بدون اکبر آقا جایی نمی‌رفتند و بیشتر وقت خود را نیز در خانه می‌گذراندند.

سر انجام بیست وپنجم خرداد ماه فرا رسید و بهزاد به‌اتاق عمل رفت. بهار، شیرین خانم، بهرام خان، نسترن خانم و فرناز در بیمارستان حضور داشتند و تا وقتی که عمل به پایان رسید ، لحظات پر اضطرابی را پشت سر گذاشتند . و وقتی دکتر جراح عمل پیوند را انجام داده بود از اتاق عمل بیرون آمد؛ بهار نخستین کسی بود که خود را به ‌او رساند و از نحوه‌ی ‌انجام یافتن عمل پرسید . دکتر گفت " عمل که با موفقیت و بدون مشکل انجام گرفت ، بقیه‌ش دست خداست و بدن بهزاد که کلیه را قبول کنه که ‌امیدوارم این طور باشه."

بهار و بقیه تا به هوش آمدن بهزاد در بیمارستان ماندند. غروب بود که‌او به هوش آمد و با اتاق مراقبت‌های ویژه ‌انتقال یافت . بهار می‌پنداشت که خواهد توانست با او حرف بزند ، اما فقط توانست از پشت شیشه‌ی ‌اتاق مراقبت‌های ویژه‌ او را ببیند که آارام خوابیده و چند لوله به ‌او وصل بود. طبق گفته‌ی پزشک معالج ، بهزاد به مراقبت‌های شدید نیاز داشت و حد اقل تا یک هفته می‌بایست در اتاق مراقبت‌های ویژه به سر می برد.

نسترن خانم با اصرار از بهار خواست شب را به خانه‌یشان برود ، چون آقای نادری چند روزی بود کسالت داشت. بهار قبول کرد ، اما قرار شد به خانه‌یشان که فعلا خانه‌ی بهرام خان بود  برود و پس از برداشتن آبتین بیاید که ‌البته کار بردن و آوردن او با اکبر آقا بود.

همگی به خانه رفتند و بهار ، پس از انجام دادن کمی از کارهای خود ، آبتین را بغل کرد و سوار بر خودروی بهرام خان که رانندگی آن را بهرام خان بر عهده داشت ، راهی خانه پدرش شد. چون چند روزی بود برنامه قطع برق منطقه‌ای اجرا می‌شد و آن شب نوبت منطقه‌ای بود که خانه‌ی‌آقای نادری در آن قرار داشت ، وقتی خودروی حامل بهار به خیابانی فرعی پیچید که خانه‌ی آقای نادری در انتهای آن و در کوچه‌ای بن‌بست و عریض قرار داشت ، ناگهان برق خانه‌ها و تیرهای چراغ برق قطع شد و خیابان در تاریکی محض فرو رفت . بهار که ‌از کودکی از تاریکی می‌ترسید، جیغ کوتاهی کشید که سبب شد اکبر‌آقا جا بخورد و چند لحظه‌ای بی اختیار سر برگرداند و بی اختیار پدال ترمز را فشار دهد.

درست در همین لحظه خودرویی که یک خودروی امریکایی قدیمی و بزرگ بود ، از پشت به کادیلاک برخورد کرد ، اما شدت برخورد زیاد نبود . به هر حال ، اکبر آقا پیاده شد و چون عصبانی بود، خود را با چند گام بلند به پشت کادیلاک رساند تا میزان خسارت را ببیند. در این لحظه هر چهار در خودروی قدیمی باز شد و چهار نفر که لباس‌های تیره به تن داشتند به سرعت از آن پیاده شدند. دو نفر از آنان به سراغ اکبر‌آقا رفتند و پیش از آن که ‌او بتواند واکنشی نشان دهد ، با جسمی سنگین به سرش کوفتند که با ناله‌ای نقش بر زمین شد. دو نفر دیگر ، هر یک از یک در عقب کادیلاک وارد شدند. هر یک از آن دو دستمالی در دست داشتند که یکی جلوی بینی و صورت بهار گرفت و دیگری جلوی صورت آبتین را که در نتیجه هر دو ، پس از چند ثانیه بی‌حرکت شدند. یکی از آن دو بهار و دیگری آبتین را از صندلی عقب کادیلاک بیرون کشید و به سرعت در صندلی عقب خودروی قدیمی انداخت و راننده با سرعت حرکت کرد

ـ الو؟ سلام شیرین خانم

ـ سلام نسترن خانم عزیز، حالتون خوبه؟

ـ خوبم، خیلی ممنون. می‌گم شیرین خانم، بهار قرار بود بیاد خونه‌ی ما ، پس چطور شد؟

ـ بهار که‌ اومد... الان یک ساعت بیشتره که با اکبر‌آقا اومده... مگه نرسیده؟

ـ هنوز که نه... خونه‌ی شما تا اینجا که حداکثر بیشتر از بیست دقیقه راه نیست، اون هم این وقت شب که خیابون‌ها خلوت‌تره. البته ‌این جا برق رفته ، ولی دلیل نمی‌شه که‌اون‌ها این قدر دیر کنن.

ـ‌نسترن خانم شما با تلفن همراه بهار تماس گرفتی؟

ـ بله، ولی پیغام می‌ده که دستگاه مورد نظر خاموشه . البته بهار بیشتر وقت‌ها تلفنشو خاموش می‌کنه که مبادا تلفن تهدید‌آمیز بهش زده بشه.

ـ راستش ، منم یه کمی دلواپس شدم ، البته ‌اکبر آقا گفته بود اگه کاری ندارین شب از همون طرف برم خونه ، صبح زود بیام که منم بهش گفتم اشکالی نداره ، من الان زنگ می زنم خونه شون ببینم چی می شه ، بعد به شما خبر میدم

شیرین خانم ، پس از قطع مکالمه ، شماره منزل اکبر آقا را گرفت که مادرش گوشی را برداشت و گفت که‌او هنوز به خانه نیامده‌است. شیرین خانم از او خواست به محض رسیدن اکبر آقا ، از او بخواهد که با خانه بهرام خان تماس بگیرد

نسترن خانم از شدت دلشوره به گریه‌افتاد بود و آقای نادری ، هر چند خودش مضطرب و پریشان بود ، به‌او دلداری می داد " شاید ماشینش پنجره شده ، یا خراب شده ، دیگه‌الان پیداش می شه

- ولی اگه مسئله‌ای پیش اومده بود ، بهار تلفن می زد. نکنه خدای نکرده... وای ! یا امام زمان ! یعنی ممکنه؟!.. 

- خانم ، چرا بیخود نگران می شی... اون مرتیکه که‌الان مدتیه پیداش نیست... گفتم که هر جا باشه‌الان پیداش می شه ، یکم صبر داشته باش خانم. 

صدای آمبولانسی از دور دست به گوش می رسید و نسترن خانم از این فکر که ممکن است جسد بهار در آن آمبولانس باشد ، به خود لرزید و در حالی که‌ارام آرام اشک می ریخت زیر لب شروع به دعا خواندن کرد. 

عقربه های ساعت یک بامداد را نشان می داد که تلفن خانه بهرام خان به صدا در آمد شیرین خانم که‌از شدت اضطراب خوابش نمی برد، بی درنگ گوشی را برداشت. صدای مادر اکبر آقا را شنید که با گریه و نامفهوم حرف می زد. " خانوم جان، بچه م!... پسرم!... پسرمو کشتن ! خانوم جون به دادم برسین!" 

شیرین خانم که سراپایش به لرزه‌افتاده بود، با لحنی آکنده‌از ترس گفت " چی ؟... چی شده ؟.... یه بار دیگه بگو !" 

این بار کسی که حرف می زد ، مادر اکبر آقا نبود . صدای گریان زنی که بهتر از مادر اکبر آقا حرف می زد به گوش شیرین خانم رسید . " خانوم جون، من اعظم هستم ، خواهر اکبر آقا ، یعنی اکبر آقای مرحوم !" 

گروه رسانه زیارتگاه شاه چراغ شهرانارک ، چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ،
گالری عکس
آخرین اخبار وب
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم لینک درون متن از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است
تبلیغات
بیوگرافی

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک :
آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....
دوستان عزیز ، همشهریان گرامی
با سلام و عرض ادب
این وبلاگ  ┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅  جهت بیشتر شدن سطح علمی و آگاهی ,  اطلاع  از اخبار  و وقایع  دیارمان  مروارید کویر  شهر تاریخی انارک  ،مادر معادن ایران زمین  و شهرهای همجوار ، اخبار زیارتگاه ، گزارش از فعالیت های روابط عمومی و  کانون فرهنگی  زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک وشناسایی و  معرفی افتخار آفرینان در همه زمینه ها و معرفی به هموطنان گرانقدر برای  شما عزیزان  و بزرگواران طراحی و به نمایش در آمده است .
امیداست بتوانیم در این راستا کمکی هر چند ناچیز  کرده باشیم و اخبار و وقایع را به صورت دقیق خدمت شما بزرگواران  انعکاس دهیم
پیشاپیش از حسن عنایت شما سپاسگذاریم
    با تجدید احترام
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
**********************************
اعضا ء هیات امنای زیارتگاه شاه چراغ  
(( سید احمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر ( علیه السلام ) ))
و مسجد فاطمه الزهراءشهر انارک
 علی علیزاده انارکی
 براتعلی خدایی
 غلامرضا جلیلی انارکی
 دکتر جلال علیزاده انارکی
  امید اعتمادی
Jalal.alizadeha@gmail.com  
******************************************
*═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═*
امور فرهنگی زیارتگاه شهر انارک
غلامرضا نوری انارکی (( استاد کیهان ژولیده انارکی ))
محمد رضا فاضلی  (( استاد فاضل ))
شیخ هادی هژیر
وبیاد حضرت  استاد مرحوم محمد رجایی انارکی ( استاد رجا )
**********************************
مسئولان  روابط عمومی زیارتگاه
آقای  حسن کافی انارکی
آقای مهران مطلبی نیا انارکی
آقای دکتر جلال علیزاده انارکی  
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ
تبلیغات