زیارتگاه شاه چراغ  شهر انارک (پیرمردان).

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک : آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....

بهار، داستانی زیبا  از یکی از افتخارات فرهنگی شهر انارک سرکار خانم فاطمه زاهدی انارکی قسمت سوم

-

- اکبر آقا ی مرحوم ؟! چی شده ؟... 

- خانوم جون نیم ساعت پیش از بیمارستان سینا به ما تلفن زدن که یه‌اقایی رو که به دلیل وارد شدن ضربه به سرش دچار خونریزی مغزی شده و مرده ، پشت ماشینش که یه کادیلاک سفیده پیدا کردن و از مدارم توی جیبش شماره تلفن خونه ش رو ور داشتن و به ما زنگ زدن . وقتی ما اومدیم ، دیدیم... 
گریه مانع ادامه حرف زدن خواهر اکبر آقا شد و پس از چند ثانیه مکالمه هم قطع گردید. شیرین خانم که رنگ از رویش پریده و بی حال بر روی مبل هال نشسته بود ، چند لحظه‌ای مانند برق گرفته ها بی حرکت ماند ، اما سپس به سرعت برخاست و به سراغ بهرام خان رفت و او را که در خواب بود بیدار کرد. 

بهرام خان که بر اثر فعالیت روز بی اندازه خسته شده و در ساعت ده و نیم شب به خواب رفته بود ، سراسیمه برخاست و پرسید " چی شده خانم، چرا بیدارم کردی؟" 

- بلند شو بهرام خان که بیچاره شدیم . بلایی که منتظرش بودیم به سرمون نازل شد. 

- چیه ، چی شده ، از بیمارستان زنگ زدن؟ بهزاد به خونریزی افتاده؟

- نه ، خیلی بدتر از اون ، پاشو بپوش بریم بیمارستان . 

- کدوم بیمارستان؟ 

- بیمارستان سینا ! 

- بیمارستان یسنا ؟! ولی بهزاد که‌اونجا نیست! 

- ولی اکبر آقا هست. فلا چیزی نپرس، سریع لباس بپوش بریم. 

درست پیش از آنکه‌از خانه بیرون بروند ، تلفن دوباره زنگ زد و این بار شیرین خانم پس از برداشتن گوشی ، صدای نسترن خانم را شنید که با گریه پرسید " شیرین خانم جون ، از دخترم خبری نشد. من مطمئنم ..." 

شیرین خانم حرف او را قطع کرد " نسترن خانم فعلا می تونم بگم زنده س ، ولی نمی دونم کجاست. اگه‌اجازه بدین پرس و جو کنیم ، با شما تماس می گیریم ." 

وقتی شیرین خانم و بهرام خان به بیمارستان سینا رسیدند و به بخش اورژانس رفتند ، چند نفر را دیدند که بر سر می زدند و گریه می کردند. شیرین خانم که‌از آن جمع فقط مادر اکبر آقا را میشناخت ، جلو رفت و صدیقه خانم با دیدن او ، اشکریزان و بر سر زنان به سویش آمد. او شیرین خانم را در آغوش گرفت و گفت " خانوم جون ، بچه مو کشتن ! پسر نازنینمو با نامردی کشتن ! حالا من جواب زن و بچه شو که شهرستانن چی بدم ؟! ... ای خدا به داد ما برس بیچاره شدیم !..." 

شیرین خانم چند لحظه‌ای او را در آغوش گرفت ، ضربه هایی آرام به پشتش زد تا کمی آرام شد. سپس خانم دیگری جلو آمد و او را از شیرین خانم دور کرد. چند مامور انتظامی نیز در راهرو بودند که بهرام خان با یکی از آنان که درجه سروانی داشت ، مشغول گفت و گو بود . بهرام خان سپس همرا آن سروان رفت و پس از حدود پنج دقیقه برگشت. او به شیرین نزدیک شد و گفت " بیچاره رو بد جوری کشتن. با یه میله یا چکشی چیزی چنان محکم به سرش زدن که جا در جا کشته شده. پلیسها اونو پشت کادیلاک پیدا کردن که‌افتاده بوده زمین و درهای ماشین هم باز بوده و ... نه بهار توش بوده ، نه‌ابتین." 

- یعنی می گی اونها رو دزدیدن؟ یا ابواافضل! نکنه کار همون نامرده؟! 

- به‌احتمال زیاد کار خودشه. پلیس ماشینو برده پارکینگ شهربانی تا و ضعیت روشن بشه. البته من چون صاحب ماشین هستم باید برم کلانتری . البته‌این جناب سروان گفت چون از آشناهای سرهنگ متقی هستم ، می تونم فردا صبح مراجعه کنم تا هم ازم سوال کنن و هم وضع ماشین روشن بشه. 

شیرین خانم که حدس می زد چه بلایی ممکن است به سر آبتین و بهار آمده باشد با چشمی گریان گفت " پس تکلیف بهار چی می شه؟ پلیس چیزی نفهمیده ؟ سرنخی گیر نیاورده؟" 

- من چیزی نمی دونم. از قتل بیشتر از دو ساعت نگذشته . باید جسد و ببرن پزشکی قانونی،کالبد شکافی بشه تا علت اصلی مرگ رو روشن کنن. 

شیرین خانم و بهرام خان، پس از گفتو گو و همدردی با خانواده‌اکبر آقا و دادن وعده کمک ، به خانه رفتند. ساعت در حدود سه بامداد بود که شیرین خانم با خانه‌اقای نادری تماس گرفت و در حالی که هق هق می کرد ، همه ماجرا را شرح داد و این موضوع را نیز افزود که پلیس تحقیقات خود را آغاز کرده‌است. 

نسترن خانم دیگر حال خود را نمی فهمید. او آن قدر گریه کرد و بر سر خود زد تا از حال رفت. آقای نادری با وجود مشکل داشتن در حرکت، به نسترن خانم کمک کرد به بستر رود و پس از آن بود که خودش به کنار پنجره رفت ف به‌اسمان مهتابی چشم دوخت و آرام آرام اشک ریخت. 

بهار هنگامی که به هوش آمد.همه چیز در برابر دیدگانش سیاه بود.اصلا قدرت حرکت نداشت و متوجه شد دستهایش از پشت و پاهایش محکم بسته شده‌است چشمانش را با پارچه‌ای سیاه و دهانش را با پارچه‌ای که نمیدانست چه رنگی دارد،بسته بودند.او دراز کش بر سطحی سخت افتاده بودو از حرکت یکنواخت و گاه بالا و پایین شدن دریافت درون وسیله‌ای نقلیه که‌احتمالا کامیون بود ،قرار داردپارچه ی دور دهانش را به قدری محکم بسته بودندکه کوچکترین صدایی از آن به بیرون نمی رفت.پس از دقایقی که کمی بر خود مسلط شد و قدرت تفکرش را بازیافت ،تازه به یاد آبتین افتاد.از شدت نگرانی نزدیک بود قلبش از حرکت باز ایستد.از سرنوشت او هیچ اطلاعی نداشت.کمی به ذهن خود فشار آورد.یادش آمد که در آخرین لحظه پارچه‌ای را جلوی بینی او گرفتند که بیهوش شد پس بی شک آبتین را نیز باید بی هوش کرده باشند.اما نکند خدای ناکرده داروی بی هوشی برای آن بچه قوی بودهو به‌او آسیب وارد شده باشد؟این فکر او را بیشتر به تقلا وا داشت .او پاهای بسته شده‌اش را بالا می برد و محکم به زمین می کوبید و سعی می کرد در جای خود بغلتد.اما با کوچکترین حرکتی به‌اجسامی سخت برخورد می کرد.به نظرش رسید در میان جعبه هایی محصور شده‌است.هراز چندگاهی وسیله ی نقلیه‌از روی دست اندازی رد می شد که تکانی شدید را در پی داشت و پس از آن دردی که در سراسر بدن خود احساس می کرد.
اما او به قدری در اندیشه‌ابتین بود که‌ان درد ها اصلا به نظرش نمی آمد .پس از نیم ساعتی تقلا ،خسته و وامانده‌از حرکت باز ایستادو به بیچارگی خود اشک ریخت;اشکهایی که جذب پارچه ی سیاه می شد و بر روی گونه هایش فرو نمی چکید.

دقایق برایش به کندی سپری می شد و از اینکه نمی دانست کجاست، چه زمانی است و او را به کجا می برند به مرز جنون رسیده بود.می دانست که با دهان بسته فریاد کشیدن ثمری ندارد ،پس نباید بیهوده‌انرژی خود را هدر دهد.تن به قضا داد و بی حرکت برجای ماند تا از گرسنگی و تشنگی ناشی از سپری کردن روزش در بیمارستان بیش از این آزارش ندهد.نمی دانست چند ساعت گذشته و چه زمانی از روز و شب است،فقط متوجه تکانی شدید شد که‌او را از خواب پراند .هنگامی که چشم گشود پارچه ی روی چشمش را باز کرده بودند و او ،در تاریکی محض اشباحی را بالای سر خود دید و سپس نور شدید چراغ قوه‌ای به چشمش افتاد که باعث شد آنها را ببندد.

وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد،متوجه شد سه نفر در کنارش ایستاده‌اندو به زبان کردی با هم حرف میزنند.یکی از آنها بازوی بهار را گرفت و با یک حرکت بلندش کردکه بایستد.نفر دوم طناب بسته شده به پای او را گشود و گفت:"حالا می توانی با پای خودت راه بروی خانم!"

حدس بهار درست بود.او را در یک کانتینر زندانی کرده و به جایی که نمی دانست کجاست انتقال داده بودند.او را از کانتینر پیاده کردند.بهار که‌از شدت ضعف نای راه رفتن نداشت،با هر قدمی که برمی داشت ،زانوانش خم می شد و در مرز غلتیدن به زمین قرار می گرفت.جایی که‌او را پیاده کرده بودند،شبیه کاروانسرا بود که تریلی در گوشه‌ای از آن متوقف بود.

به هر زحمتی که بود ،او را به سوی پله هایی کشاندند که به زیر زمینی منتهی می شد بهار از وضعیت آفتاب پی برد که ساعت در حدود هفت یا هشت صبح است مردی که لباس کردی به تن داشت و ریشی انبوه چهره‌اش را پوشانده بود،بازوی بهار را گرفت و او را به سوی اتاق نیمه تاریک که‌از پنجره‌ای به‌ابعاد سی در سی سانتیمتر نور می گرفت ،هل داد و پس از چند دقیقه یکی دیگر از آن مردان ،در حالی که‌ابتین را در بغل داشت ،وارد شد و او را که هنوز بی هوش و یا شاید خواب بود بر روی گلیمی که در گوشه‌ای پهن شده بود قرار داد.مرد اولی سپس دست و دهان بهار را باز کرد ،او را با خشونت به گوشه‌ای هل داد و گفت"همین جا می مانی،صداتم در نمی آد!فهمیدی؟"اگه داد و بیداد راه بندازی،یک گلوله 

حرومت می کنم!"سپس از اتاق بیرون رفت و در چوبی قدیمی ،اما محکم را زا بیرون قفل کرد.
بهار اولین کاری که کرد رفتن به سوی آرتین بود.او را در آغوش گرفت و وقتی دید آرام نفس می کشد ،او را به خود فشرد و بی امان گریست .شاید در حدود نیم ساعتی به همان وضع مانده بودکه صدای باز شدن در را شنید .همان مرد ریشو با یک سینی وارد شد و آن را بر روی گلیم گذاشت و بدون بر زبان آوردن هیچ کلامی از در بیرون رفت و آن را قفل کرد.

بهار که روز گذشته هم چیزی نخورده بودو سراسر روز را در بیمارستان گذرانده بود،به سینی یورش برد.درون سینی تکه نان محلی ،مقداری عسل درون ظرف مسی و یک لیوان شیر بود.بهار،پس از خوردن چند لقمه ناگهان به یاد آبتین افتاد و دست از خوردن کشید .دوباره‌او را در آغوش گرفت و حکم تکان داد.چند سیلی آرام به صورت آبتین زد و باز هم تکانش داد.سپس فکری به خاطرش رسید لیوان شیر را برداشت .انگشت درون آن فرو برد دست خیس خود را به صورت آبتین کشید .این کار را چندبار تکرار کرد و به تکان دادن او ادامه داد. در این هنگام در چوبی باز شد و مرد ریشو به داخل آمد ،لیوان شیر را از دست بهار گرفت،سینی غذا را که بهار بیش از چند لقمه‌از آن نخورده بود،برداشت و بیرون رفت بهار آبتین را زمین گذاشت ،برخاست و به دنبال مرد دوید،اما هنگامی که به‌او رسید که بیرون رفته و در را بسته بود .با مشت به در کوبید و فریاد زد:"من که غذا نخورده م....اون بچه گرسنه‌اس....بی شرف اون غذا رو برگردون...."

اما هیچ پاسخی نشنید.با هر دو مشت به در می کوبید که صدای گریه‌ابتین باعث شد برگردد و او را در آغوش بگیرد .از شادی سالم بودن آبتین به گریه‌افتاد او را بوسید ،بویید و به خود چسباند و پی در پی گفت:"عزیزم!....عزیزم!....عزیزم!. ...تو سالمی!....تو سالمی!....خدا رو شکر!"

آبتین که هاج و واج به بهار می نگریست،به حالت گریه‌افتاد"بهار جون من گشنمه ،من گشنمه....."

بهار او را بغل کرد و به پشت در رفت،با مشت به در کوبید و با صدای بلند گفت:این بچه گرسنه‌اس،یکم غذا بدین بخوره!"

هیچ صدایی نیامد .بهار باز به در کوبید و گفته ی قبلی خود را تکرار کرد .حسی شبیه مادران پیدا کرده بودکه برای سیر کردن شکم فرزند خود از جان مایه می گذارند.او شهامتی یافته بود که پیشتر هرگز در خود سراغ نداشت .بارها و بارها به در کوبیدو فریاد زد تا سرانجام در به شدت باز شد،مرد ریشو که‌از شدت غضب مشت خود را بلند کرده بود تا به صورت بهار بکوبد،دقایقی مکث کرد ،مشت خود را محکم به در زد و گفت:"اگه ماهان خان سفارش نکرده بود ،با یک مشت می فرستادمت به درک!"

بهار با شهامتی بی سابقه گفت:هر غلطی که می خوای بکن ،فقط یکم غذا برای این بچه بیار !من برای خودم چیزی نمی خوام....

مرد ریشو با همان غیظ گفت "مگه یک بار غذا نیاوردم چرا کوفت نکردی؟مگه من گارسون تو هستم!

-من نمیدونم تو چی هستی ،ولی دستور داری ما رو زنده نگه داری،پس باید به ما غذا بدی!

مرد چند لحظه‌ای برجا ماند چند بار نفس نفس زد،سپس بیرون رفت و در را قفل کرد در حدود ده دقیقه بعد در باز شد و همان مرد با سینی و غذای نیم خورده برگشت.آن را به دست بهار داد و پس از انداختن نگاهی غضب آلود به‌او بیرون رفت و در را قفل کرد.

بهار که‌از شهامت خودش خوشش آمده بود، به زمین نشست و با لبخند پیروزمندانه‌ای که برلب داشت ،نان و عسل را به‌ابتین داد و بقیه‌ان را نیز خودش خورد.

ساعت هشت و نیم صبح بود که بهرام خان به کلانتری مراجعه کرد.وی را به‌اتاق افسر نگهبان راهنمایی کردندو او پس از خواندن گزارشی که سروان بابایی از حادثه شب تهیه کرده بود،چند سوال از بهرام خان کرد که‌او به‌انها پاسخ گفت و اظهار اطمینان کرد که کار ماهان باشد و از افسر نگهبان خواست با سرهنگ متقی که‌از سابقه ی امر اطلاع داشت تماس بگیرد.افسر نگهبان پس از برداشتن گوشی و گرفتن شماره‌ای که معلوم شد شماره ی تلفن محل کار سرهنگ متقی است،با منشی او سپس خودش حرف زد و پس از دقایقی گوشی راگذاشت و گفت "آقای شهیدی،جناب سرهنگ فرمودن خودشون الان تشریف می آرن اینجا.شما لطفا توی اتاق بغلی تشریف داشته باشینتا من به چند پرونده رسیدگی کنم .وقتی جناب سرهنگ تشریف آوردن با هم به قضیه رسیدگی می کنیم "

بهرام خان تشکری کرد و با راهنمایی سربازی به‌اتاق دیگری رفت که کسی در آن نبود.در حدود بیست دقیقه بعد همان سرباز به‌اتاق آمد و از بهرام خان خواست به‌اتاق افسر نگهبان برود.بهرام خان وقتی وارد اتاق افسر نگهبان شد سرهنگ متقی که که در کنار افسر نگهبان نشسته بود برخاست و پس از روبوسی با او،رو به‌افسر نگهبان گفت:جناب سروان حیدری،آقای شهیدی از مهندسای ساختمون خیلی خبره س و مردی بسیار آقا و با معرفت .بنابراین هر کمکی از 

دست ما بر می آدباید انجام بدیم ،هر چند که با بستن این پرونده برای پلیس هم آبرو و حیثیتی کسب میشه.

سرهنگ متقی که گزارش حادثه را خوانده بود،ضمن ابراز تاسف از کشته شدن راننده ی بهرام خان از او پرسید:ببینم بهرام خان تازگیها این مردک شماها رو تهدید جدی نکرده بود؟

بهرام خان که‌از ماجرای پیغام تلفنی چند وقت پیش ماهان خبری نداشت گفت:گمان نمی کنم....یعنی من اطلاع ندارم،چون عروسم و دخترم تازگی حرفی به من نزده ن .اما هیچ تردیدی ندارم که کار همون مردتیکه و دارو دسته شه.

من به بچه ها گفته بودم که‌این مردک تشکیلات و سیعی داره و باید حواسمونو خوب جمع کنیم ،ولی باز هم بی احتیاطی کردن.

-شما که می گفتین اونها بیشتر وقتها توی خونه هستن و هر جا هم که می خوان برن ،با این خدابیامرز که ورزشکار و قوی هم بوده می رفتن .پس چطوری میگین بی احتیاطی کردن؟مسئله بی احتیاطی نیست ،موضوع اینه که تشکیلات این مردک خیلی قوی تر از اونیه که ما تصور می کنیم .من دستور داده بودم یه ماشین شخصی با دو تا مامور زبده دور و بر خونه ی شما به طور ناشناس کشیک بدن،ولی اونها به هیچ مورد مشکوکی برنخوردن.این نشون می ده که تشکیلات این مردک خیلی وسیعه و همه جا آدم داره.حتی توی بیمارستان شما رو زیر نظر داشته و می دونسته که شب عروستون کجا می خواد بره همه رو قدم به قدم تعقیب می کردن تا در فرصت مناسب به منظورشون رسیدن.عجیب که دیشب نوبت خاموشی اون منطقه نبوده ،حالا چرا برقا قطع شده باید دلیلش رو پیدا کرد.به هر حال شک خود من هم بیشتر از همه به همین ماهانه برای همین وقتی برمی گردم اداره ی آگاهی چند تا مامور زبده رو می فرستم طرف غرب کشور و همه ی پاسگاههای انتظامی استانهای سنندج،کرمانشاه و حتی ارومیه بخشنامه می کنم که جست و جو رو شروع کنن .بدون شک عروس شما رو همون شبونه به‌اون طرفها بردن .البته نمی خوام باعث نگرانیتون بشم ،اما خبردار شدیم که یک تشکیلات وسیعی توی این مناطق فعالیت داره که علاوه بر قاچاق مواد مخدر و عتیقه ،انسان هم قاچاق می کنن.....یعنی دخترهای جوون رو می دزدن و از طریق عراق می فرستن شیخ نشینهای جنوب و حتی ترکیه.البته به‌اون دخترها گفته میشه که‌از مرز ردشون می کنن تا به‌امریکا یا اروپا برن،اما از اونها سوءاستفاده می کنن و بیشتر اونها رو به فاحشه خونه ها می فروشن.امیدوارم عروس شما با این مورد روبرو نشه و مسئله همون انتقام گیری ای باشه که چند وقت پیش به من گفتین.

بهرام خان که‌این حرفهای سرهنگ متقی او را ترسانده بود،با نگرانی گفت:امیدوارم همین طور باشه که شما می فرمایین .الان موقعیت خیلی بدیه.ما همه نگران عمل پیوند کلیه بهزاد هستیم.....

سرهنگ متقی حرف او را قطع کرد و گفت:مگه دیروز عمل با موفقیت انجام نشد؟

-چرا دکتر گفت عمل موفقیت آمیز بوده،ولی چند روزی طول می کشه که معلوم بشه که بدنش کلیه رو قبول کرده یا خدای ناکرده پس زده.به هر حال ،حال پدر عروسم هم خوب نیست و گویا قلبش ناراحته و این اتفاق ممکنه خدای ناکرده حالش رو بدتر کنه.برای همین خواهشم اینه که هر طوری هست یه خبری از عروسم و اون بچه پیدا کنین.اگه‌اون نامرد پول هم بخواد من حاضرم بپردازم.
-نه‌اقای شهیدی،پلیس به کسی باج نمیده....هر طوری باشه‌اونو به دام می اندازیم و تشکیلاتش رو از هم می پاشیمفبهتون قول میدم.

نسترن خانم که با چشم گریان در آشپزخانه مشغول تهیه ناهار بودتا پس از برگشتن از بیمارستان بدون ناهار نباشند،وثتی تلفن زنگ زد هیچ توحهی نکرد آقای نادری در دستشویی بودبنابراین تلفن پس از چند بار زنگ خوردن ساکت شد.آقای نادری در دستشویی گفت:خانم چرا گوشی رو برنمی داری؟
نسترن خانم فقط اشک می ریخت و زیر لب دعا می کردو می گفت:خدایا بچه‌امو به تو سپردمبه خاطر قلب پاکش اونو در پناه خودت بگیر....خدایا بچه‌امو از تو می خوام.تو همیشه به من لطف داشتی و دعای منو مستجاب کردی بچه م خیلی سختی کشیده‌اونو با لطف و کرمت حفظ کن.

-تلفن دوباره زنگ زد،اما نسترن خانم همچنان در عام خود بود و سرگرم به کار آشپزی و راز و نیاز با خداوند.در این هنگام آقای نادری از دستشویی بیرون آمد و بی آنکه به نسترن خانم حرفی بزند به سوبی تلفن ها ل رفت،پیش از برداشتن گوشی به نمایشگر شماره تلفن نگاه کرد و یک لحظه برجا میخکوب شد

نزدیک بود قلبش از حرکت باز ایستد.شماره تلفن همراه بهار بر سطح نمایشگر نقش بسته بود.تلفن چندبار دیگر زنگ زد اما چنین به نظر می رسید که‌اقای نادری را برق گرفته و خشک شده‌است.درست در لحظه‌ای که به خود آمد و گوشی را برداشت زنگ قطع شد و صدای بوق آزاد به گوش رسید نسترن خانم که حالات و حرکات نادری را دید با تعجب پرسید نادری چرا خشکت زده ؟چرا گوشی رو برنداشتی؟کی بود؟

آقای نادری که به نقطه‌ای خیره مانده بود آرام گفت به گمانم بهار بود نسترن خانم با حرکتی ناگهانی به سوی نادری آمد و تقریبا فریاد کشید:چی گفتی ؟گفتی بهار؟تو بهاش حرف زدی؟

-نه....تا برداشتم قطع شد

گروه رسانه زیارتگاه شاه چراغ شهرانارک ، چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ،
گالری عکس
آخرین اخبار وب
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم لینک درون متن از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است
تبلیغات
بیوگرافی

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک :
آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....
دوستان عزیز ، همشهریان گرامی
با سلام و عرض ادب
این وبلاگ  ┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅  جهت بیشتر شدن سطح علمی و آگاهی ,  اطلاع  از اخبار  و وقایع  دیارمان  مروارید کویر  شهر تاریخی انارک  ،مادر معادن ایران زمین  و شهرهای همجوار ، اخبار زیارتگاه ، گزارش از فعالیت های روابط عمومی و  کانون فرهنگی  زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک وشناسایی و  معرفی افتخار آفرینان در همه زمینه ها و معرفی به هموطنان گرانقدر برای  شما عزیزان  و بزرگواران طراحی و به نمایش در آمده است .
امیداست بتوانیم در این راستا کمکی هر چند ناچیز  کرده باشیم و اخبار و وقایع را به صورت دقیق خدمت شما بزرگواران  انعکاس دهیم
پیشاپیش از حسن عنایت شما سپاسگذاریم
    با تجدید احترام
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
**********************************
اعضا ء هیات امنای زیارتگاه شاه چراغ  
(( سید احمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر ( علیه السلام ) ))
و مسجد فاطمه الزهراءشهر انارک
 علی علیزاده انارکی
 براتعلی خدایی
 غلامرضا جلیلی انارکی
 دکتر جلال علیزاده انارکی
  امید اعتمادی
Jalal.alizadeha@gmail.com  
******************************************
*═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═*
امور فرهنگی زیارتگاه شهر انارک
غلامرضا نوری انارکی (( استاد کیهان ژولیده انارکی ))
محمد رضا فاضلی  (( استاد فاضل ))
شیخ هادی هژیر
وبیاد حضرت  استاد مرحوم محمد رجایی انارکی ( استاد رجا )
**********************************
مسئولان  روابط عمومی زیارتگاه
آقای  حسن کافی انارکی
آقای مهران مطلبی نیا انارکی
آقای دکتر جلال علیزاده انارکی  
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ
تبلیغات