پس چطور میگی بهار بود؟
-شماره ش....تکمه ی حافظهاو بزن نسترن خانم با سرعت برق تکمه ی حافظه تلفن را فشرد و با حیرت دید که شماره ی تلفن بهار بر صفحه نمایشگر نقش بسته .سپس برگشت و با حرکتی سریع یقه پیراهن آقای نادری را گرفت و دیوانه وار تکانش داد و با گریه گفت:پس چرا....زودتر و رنداشتی که باهاش حرف بزنی.....چرا؟الان اون بین مرگ و زندگیه...چرا؟....چرا؟....چرا؟... .و گریهاش به هق هق تبدیل شد.
آقای نادری که می دانست نسترن خانم درحالت روحی بسیار بحرانی به سر می برد دستهای او را در دست گرفت ،نوازش کرد و در حالی کهاو را می کشید تا بر روی کاناپه بنشیند گفت:بشین....بشین عزیزم.....می دونم چه حالی داری،ولی با گریه و بی تابی کاری درست نمیشه....باید به فکر چاره بود گمان می کنم بازم زنگ بزنه.....
نسترن خانم کمی آرام شده بودبا همان صدای بغض آلود گفت:اگه نزنه چی؟یعنی چی می خواست بگه؟من گردن شکسته چرا گوشی رو برنداشتم.....عجب اشتباهی کردم.
آقای نادری سر او را بر شانه ی خود گذاشت ،موهایش را نوازش کرد و در حالی که خودش بی اندازه به گریستن نیاز داشت آرام گفتعزیزم به دلم برات شده که بهار طوریش نمیشه و این بار هم از دست اون شیطون جون سالم به در می بره بهت قول میدم....اما بهانچه می گفت هیچ اطمینانی نداشت
زن و شوهر ساکت و ماتمزده نشسته بودندو انتظار می کشیدن که زنگ تلفن به صدا در آمدنسترن خانم هراسان به پا خاست و دیوانه وار و بدون نگاه کردن به شماره تماس گیرنده گوشی را برداشت و گفت الو؟الو؟بهار تویی؟....
-سلام نسترن جون منم فرناز
نسترن خانم با شنیدن صدای فرناز بار دیگر اشکش سرازیر شده بود ضجه زنان گفت:فرناز جون کجایی که بهار منو از دستم گرفتن.....کجایی که بهار منو دزدیدن....کجایی که ببینی بدبخت شدم....
آقای نادری که دریافت تماس گیرنده فرناز است گوشی را از دست نسترن خان گرفت و با صدایی که می کوشید نلرزد گفت الو فرناز جان....اگه کار واجبی نداری خودتو برسون اینجا.....نسترن بهت خیلی احتیاج داره.
فرناز با گفتن چشم مکالمه را قطع کرد و در حدود بیست دقیقه بعد زنگ در آپارتمان آقای نادری به صدا درآمد.آقای نادری سوار بر صندلی چرخدار در را باز کرد و فرناز که فاجعهای را حدس زده بود با چهرهای بسیار نگران و چشمانی کهاماده ی اشک باران بود به درون آمد.به محض بسته شدن در آپارتمان پشت سر فرناز صدای جیغ نسترن خانم بهاسمان رفت و او بار دیگر شروع کرد به زدن سرو صورت خود و بی محابا اشک ریختن.
فرناز کیف دستی خود و دو کتابی را که در دست داشت ،بر روی مبلی انداخت و به سرعت به کنار نسترن خانم آمد و او را در آغوش گرفت و سرش را بر شانه خود گذاشت.دقایقی طولانی با او گریست ،در حالی کهاقای نادری نیز نتوانسته بود مانع از فرو ریختن اشک خود شود و در اتاق خود ، در حالی که صورتش را میان دو دست خود پنهان کرده بود ،زار می رد.
پس از حدود یک ربع ساعت که همه کمی آرام گرفتن ،آقای نادری همه ماجرا برای فرناز تعریف کرد که باعث شد بار دیگر بغض فرناز بترکد و هق هق را سر دهد.او پس از آنکه کمی آرام شد تلفن همراه خود را از کیفش بیرون آورد و با فرهاد که بیمارستان رفته بود تا احوال بهزاد را بپرسد تماس گرفت و پس از شرح مختصر واقعهاز او خواست کاری کند بهزاد از ماجرا مطلع نشود فرهاد که خود از شدت تعجب قادر به حرف زدن نبود قول داد این کار را بکند.
پس از حدود یک ساعت نسترن خانم و آقای نادری برای رفتن به بیمارستان آماده شدند.،اما فرناز از آنان قول گرفت به بهزاد حرفی نزنند و یا کاری نکنند کهاو بویی ببرد و ناراحت شود.
همه در بیمارستان جمع بودند و چهره های در هم از غمی بزرگ حکایت می کرد بهرام خان که تازهاز کلانتری آمده بود ،گفته های سرهنگ متقی را برای همهاز جملهاقای نادری و نسترن خانم بازگو کرد.چیزی به ظهر نمانده بود و پزشک بیمارستان تنها به فرهاد اجازه ی دیدار با بهزاد را داده و از بقیه خواسته بود فعلا به دیدن بهزاد از پشت شیشه پنجرهاتاق مراقبتهای ویژه بسنده کنند تا وضعیت جسمانی او برای ملاقات حضوری مناسب شود فرهاد کهاز اتاق مراقبتهای ویژهامده بود با دیدن فرناز او را به کناری برد و موضوع را پرسید و او تا جایی که خبر داشت به وی اطلاعات داد.نفر بعدی که فرهاد به سراغش رفت بهرام خان بود که همه واقعه را برای او شرح داد و گفت که سرهنگ متقی قول دادهاست اقدامات همه جانبه را برای یافتن بهار و دستگیری ماهان و اهندام تشکیلات آغاز کند.
وقتی آقای نادری گفت بهار ساعتی پیش تماس گرفتهاما موفق به حرف زدن با آنان نشدهاست دهان همهاز حیرت بازماند و آقای نادری همه ماجرا را شرح داد.
بهرام خان که بی اندازه شگفت زده شده بود با تلفن همراه خود با سرهنگ متقی تماس گرفت و موضوع را بهاطلاع او رساند.سرهنگ متقی گفت احتمال زیادی دارد کهاو دوباره تماس بگیرد از این رو دستور خواهد داد به تلفن خانه ی آقای نادری دستگاههای شنود وصل شود تا در صورت تماس بتوان محل تماس را شناسایی کرد.
بهار از نور اندکی کهاز پنجره ی کوچک قرار گرفته در نزدیکی سقف دریافت باید نزدیک غروب باشد ساعت او را از دستش باز کرده و کیفش را که هنگام دزدیده شدن با دسته بلندش به شانه ی او آویزان بود برداشته بودند .بهار به یاد آورد که شناسنامه ،گواهینامه رانندگی ،کارت دانشجویی و مقداری چک پول و از همه مهمتر تلفن همراهش درون آن کیف بود اگر تنها تلفن همراهش را در دسترس داشت امید می رفت نجات یابد او که به دستشویی رفتن نیاز شدیدی پیدا کرده بود چند بار محکم به در چوبی قدیمی مشت کوبید و وقتی مرد ریشو با همان چهره ی غضبناک در را گشود بدون هیچ ترسی از او گفت من باید برم دستشویی اما مرد بدون هیچ حرفی دوباره در را قفل کرد و رفت.
بهار چندبار دیگر با مشت به در کوبید و فریاد کشید که در نتیجهابتین ترسید و به گریهافتاد دقایقی بعد در باز شد و بهار از آنچه در برابر خود دید یکه خورد.
ماهان با لباسی کردی و ریشی انبوده که در جای جای آن تارهای موی سفیدی دیده می شد با فانوسی در دست وارد اتاق شد و بیرون از اتاق چند فانوس روشن بود که وقتی درباز می شد نور آنها اتاق را کمی روشن می کرد ماهان کلتی به کمرش بسته و در دست دیگرش چیزی بود که بهار نمی توانست تشخیص دهد ماهان که لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت فانوس را به میخی که در کنار در به دیوار کوبیده شده بود آویزان کرد و به بهار کهابتین را در آغوش داشت و عقب عقب تا انتهای اتاق رفته بود نزدیک شد و در حالی که سر تکان می داد گفت خب خب که هر غلطی که می خواهم بکنم درسته ؟این حرف شما زدین خانم بهار نادری همسر بهزاد شهیدی .خب دیدی که هر غلطی دلم بخواد می کنم ؟دیدی اون بچه پولدار بی مصرف رو چه جوری ناکار کردم که مجبور شده برای گرفتن کلیه دست گدایی دراز کنه؟و
دیدی آخرش تو رو به چنگ آوردم دختره ی خودخواه.
بهار که با نفرت به ماهان نگاه می کرد گفت من فعلا به دستشویی احتیاج دارم و اگه یان جز شکنجه هات نیست بگو منو ببرن دستشویی تا بعدا به حرفات جواب بدم.
ماهان برگشت و به مردی که در چارجوب در ایستاده بود به کردی چیزی گفت سپس از سرراه بهار کنار رفت تا او بیرون برود بهار در حالی کهابتین را در آغوش داشت به راهافتاد که ماهان مانع شد و آبتین را با وجود مقاومتی که می کرد و گریه را سر داده بود به زور از آغوش بهار گرفت بهار به سرعت بیرون رفت تا زود برگردد چون می دانست آبتین به گریهادامه خواهد داد و می ترسید ماهان عصبانی شود و او را کتک بزند .
توالت در سوی دیگر آن محوطه کاروانسرا مانند قرار داشت و در زیرزمینی واقع بود بهار کهاز تاریکی می ترسید جلوی پله ها ایستاد و گفت اونجا تاریکه یه چراغ لازم دارم .
مردی کهاو را همراهی می کرد با خشونت گفت چراغ نداریم اینجا که هتل نیست یالله برو پایین
بهار که دیگر قادر به نگه داری خود نبود به سرعت به پایین رفت کورمال و از بوی بسیار آزار دهنده توالت را یافت و به درون آن رفت پس از پایان کار چون نهاز آب خبری بود و نهاز آفتابه با دستمال کاغذی مچاله شدهای که در جیب روپوش خود داشت خودش را پاک کرد و در حالی که حالت تهوع بهاو دست داده بود بیرون آمد و از آن مرد پرسید اینجا آب هم پیدا نمیشه که دستهامو بشورم.
مرد چند لحظهای بهاو نگاه کرد سپس گفت بیفت جلو ....اون گوشه یک سطل آب هست و نقطهای را نشان داد که بهار بهان سو حرکت کرد در آنجا چاهی دید و سطلی کنار آن قرار داشت و پر آب بود بهار پس از آنکه دستش را بدون صابون یا مایع تمیز کننده شست حالت تهوعش کمی کاهش یافت.
بهار هنوز به پا نخاسته بود که مرد بازویش را گرفت و به سوی زیر زمین هلش داد صدای گریهابتین از بالای پله های زیر زمین به گوش می رسید به همین دلیل بهار با سرعت بیشتری از پله ها پایین رفت و داخل اتاق شد و آبتین را در آغوش
گرفت ماهان هنوز در گوشهاتاق ایستاده بود و با چیزی که دستش بود بازی می کرد بهار وقتی خوب دقت کرد تلفن همراه خود را در دست ماهان دید پس کیف او را به همراهاورده بودند و قاعتا می بایست بقیه مدارکش هم نزد او باشد
ماهان وقتی متوجه شد که بهار تلفن همراه را در دست او دیدهاست آن را بالا برد و در حالی که سر تکان می داد و لبخند شوم بر لب داشت گفت خوب نگاش کن تلفن همراهته کهالان خیلی دوست داری دستت باشه درسته؟
-مسلمه
-باشهاونو بهت می دم.اما وقتش که برسه فعلا امانت پیش من هست تا ببینم بچه خوش اخلاقی هستی یا نه.راستی ممکنه پول قبض تلفنت زیاد بشه می خوام باهاش دوباره به منزل آقای نادری زنگ بزنم............
بهار حرف او را قطع کرد :کی؟چرا؟مگه مرض روحی داری کهاز آزار دادن اون بیچاره ها لذت می بری؟تو منو می خواستی الانم توی چنگت هستم دیگه چرا بهاونها تلفن می زنی حیوون وحشی؟
هنوز کلمه یآخر از دهان بهار بیرون نیامده بود که سیلی محکم ماهان گونه بهار را سوزاند و او را با آبتین به زمین پرت کرد که سبب شد آبتین پس از کشیدن جیغ گریه را سر دهد ماهان سپس با چشمانی که شرارت از آنها می بارید نگاهی غضب آلود به بهار انداخت و گفت دفعه بعد دیگه سیلی نمی زنم کاری می کنم که تا وقتی زنده هستی هر لحظهارزوی مرگ کنی تو تا لحظهای زنده هستی که خودت بخوای اگه کوچکترین حرکتی کنی که به غرورم برخوره جادرجا بای ه گلوله می فرستمت به جهنم....تو منو خیلی اذیت کردی پس باید تقاص همه ی کارهاتو پس بدی....بذار روشنت کنم....تو الان جایی هستی که دست هیچ کس لهت نمیرسه می دونم دوستهای پلیست به تکاپو افتادندو حتما از نیروهای ویژهاشون برای نجات تو استفاده می کنن ولی آرزوی رها شدن از منو باید با خودت به گور ببری ....
بهار در حالی که شیار باریک خونی را کهاز دهانش سرازیر شده بود با گوشه دست پاک می کرد نگاهی آکندهاز خشم به ماهان افکند و گفت مگهاون بار ه با من حرف زدی نگفتی باید سه ماه با من زندگی کنی ؟پس چرا زیر حرف خودت می زنی؟چرا منو با بچه دزدیدی؟این بچه که گناهی ندارهاونو برگردون من در اختیارت هستم در ضمن تو حق نداری خونواده ی منو آزار بدی .چرا بهاونها تلفن زدی و تهدیدشون کردی؟تو با من و بهزاد خرده حساب داری.چرا دیگران رو شکنجه میدی ؟چرا پدرمو معلول کردی؟تو برخلاف ارزشهای هم نژاده هات رفتار می کنی.کردها آدمهای غیور و مهربون و مهمان دوستی هستن ولی تو با این کارهات آبروی اونها رو می بری....تو با من دشمنی داری خب پس زهر تو به من بریز نه بهاطرافیانم....
-خوبه خوبه ...می بینم طرفدار کردها هم هستی خیال می کردم به نظر تو کردها آدمهای وحشی و ستیزه جو هستن ولی می بینم کهانصاف داری و می پذیری که ما آدمهای خوبی هستیم فقط شزایط باعث میشه که کار خلاف از ما سر بزنه تو باید خوب بدونی علت این کارهای من چیه ....من اولش میش بود
ولی ظلم و ستم از من یه گرگ درست کرد این رو بهت بگم که من حق دارم هر کار دلم خواست انجام بدم هر کس رو که خواستم به قول تو آزار بدم چون آزار دیدم چون نامردی و نامردمی دیدم ....چون هر کس دستش رسید به من آزار رسوند در مورد بچه خیالتو راحت کنم که برگشتی در کار نیست این هم سرنوشت این بچه بودکه پاش بهاینجا برسه .البته قرار نبود اونو بیارن ولی از بخت بدش پیش تو بود و افرادم مجبور شدن اونو بیارن....
-ولی اون بچه پیش من و خونوادهام امانته و اگه طوریش بشه شرمندگیش مال خونواده منه .گذشتهاز این هیچ کس ،هیچ موجودی حتی حیوونا به بچه ها کاری ندارن ولی تو داری این بچه رو هم آزار میدی من از جون خودم ترسی ندارم ولی به خاطر جون این بچه به تو التماس می کنم این بچه رو به هر ترتیبی که می تونی به خونواده ی من برگردونی .پدر این بچه....
ماهان با خشم حرف بهار را قطع کرد :می دونم پدرش زندانیه...پدرش قرار بود با تو ازدواج کنهکهاگه یم کرد تو الان اینجا نبودی....ولی اون دیگه وارد این بازی شده و سرنوشت برایش اینجوری رقم خورده ....فقط می تونم یه کار براش بکنم که راحت زندگی کنه و اون هم بدمش به یه زن و مردی که بچه ندارن...
بهار با لحنی ملتمس حرف او را قطع کرد :نه...نه ...خواهش می کنم این کار رو نکن اون بچه که گناهی نداره.....چرا می خوای زندگیشو تباه کنی ؟هر بلایی که می خوای سر من بیار لی اون بچه رو آزاد کن .التماس می کنم تو رو به جون هر کسی که دوست داری این کار رو نکن....
ماهان به نقطهای از سقف چشم دوخت و زیر لب گفت:اونی که دوست دارم دیگه جونی نداره که بهش قسم یم خوری....همون طور که من از فراق اون سوختم تو هم باید از دوری این بچه بسوزی...
به صدا درآمدن زنگ تلفن همراه بهار که در دست ماهان بود سبب قطع کلام او شد.او که گوشی را که تاشو بود باز کرد و به صفحه نمایش آن نگاهی انداخت و رو به بهار گفت بیا ببین شماره ی کیه ؟نکنه مامان جونت می خواد با دختر جونش حرف بزنه.و خندید.
بهار کهاز روشن بودند تلفن همراه تعجب کرده بود یادش آمد که ماهان به گفته ی خودش قبلا آن را روشن کرده و با خانه ی پدرش تماس گرفته بود او جلو آمد به صفحه ی نمایش تلفن نگاه کرد و گفت دوستمه فرناز چ-آهان همون که برادرش دکتره؟
-تو که همه چیز رو می دونی دیگه چرا از من می پرسی.
زنگ تلفن پس از چند بار زدن قطع شد بهار که روشن بودن تلفن هنوز برایش سوال بود پرسید تلفن که خاموش بود و برای روشن کردنش پین کد لازم بود پس چطوری تونستی روشنش کنی؟
ماهان با خندهای شیطانی گفت به یه نکته پلیسی اشاره کردی ...درسته من پین کد رو از کجا آوردم؟معلومه به کمک خودت.
-من؟
-بله خودت.تو پین کد رو به من دادی یادت نیست؟
-کی؟من چطور ممکنهاین کار رو کرده باشم؟
-یادت نیست ؟تو شماره ی پین کد رو روی خود سیم کارت نوشتی...حتما چون فراموشکاری و من هم چون باهوشم وقتی دیدم خاموشه سیم کارتشو در آوردم که دیدم یه شماره کوچیک با یه روان نویس روی اون نوشته شده به همین سادگی...خب شوخی دیگه بسه .تو اگه دختر خوبی باشی تا بهار پیش من می مونی اونوقت اگهاز تو راضی بودم و اگه دیدم شوهر احمقت بهاندازه کافی شکنجه روحی شده شاید دلم به حال پدر و مادرت بسوزه و رهات کنم اما اگه رضایت منو جلب نکنی یا قصد فرار داشته باشی بدون هیچ ترحمی می کشمت درست مثل اون پهلوونی که به عنوان بادیگارد استخدام کرده بودین ماهان پس از گفتن این حرف بی درنگ بیرون رفت و در اتاق پشت سرش بسته و قفل شد شب فرا رسیده و اندک روشنایی بیرون نیز از پنجره به درون اتاق نمی امد و روشنایی اتاق را کهاکنون به سیاهچال می مانست تنها همان فانوس کوچک تامین می کرد.بهار ساکت و آرام بر روی گلیم نشست آبتین را در آغوش فشرد و آرام آرام اشک ریخت .آبتین که با تعجب به صورت بهار خیره شده بود با دستهای کوچکش اشک را از روی گونه ی بهار پاک کرد و با لحن گودکانه ی خود گفت
بهار جون الان که پیاز پوست نمی کنی ،چرا گریه می کنی؟
بهار که در میان گریهاز این حرف آبتین خندهاش گرفته بود به یاد آورد که همیشه وقتی گریه می کرد و آبتین علت را از او می پرسید در پاسخش می گفت
دارم پیاز پوست می کنم.شنیدن لحن کودکانه ی آبتین بیشتر آزارش داد و بر بخت بد خود لعنت فرستاد و اندیشید تقاص کدامین گناه را می دهد.صدای خش خشی گوشهایش را تیز کرد به گوشه و کنار نیمه تاریک اتاق چشم دوخت و متوجه حرکتی شد خوب که دقت کرد موشی کوچک را دید که شتابان به هر سو می دود ترس خود را پنهان کرد چون می دانست اگر جیغ بکشد ،کاری که همیشه با دیدن موش یا دیگر موجودات موذی می کرد ،آبتین به گریه خواهد افتاد و او برای ساکت کردنش وسیلهای نداشت
آبتین که موش را دیده بود تقمی کرد کهاز آغوش بهار بیرون بیاید و به سراغ جانور برود و پی در پی می گفت بهار جون جوجو.....جوجو.....
-نه عزیزم نمیشه بری....اون جوجو کثیفه دستت کثیف میشه
در این هنگام در اتاق باز شد و همان مرد ریشو با یک سینی به درون آمد سینی را بر زمین گذاشت و پس از نگاهی شیطنت بار به بهار به بیرون رفت .بهار به داخل سینی نگاه کرد ،کمی نان و مقداری ماست و پنیر و یک لیوان آب در آن یافت عجب شام شاهانهای !از ترس اینکه مانند دفعه پیش مرد ریشو سینی غذا را زود بیرون ببرد به سرعت کنار سینی نشست و ضمن خوردن لقمه هایی هم برای آبتین می گرفت کهاو با بی میلی می خورد و می گفت بهار جون پلو می خوام.....پلو می خوام....
-اینو بخور عزیزم ،فردا بهت پلو میدم.....امشب پلو ندارم....
حدس بهار درست بود چون یک ربع ساعت بعد مرد ریشو به درون اتاق آمد،بدون برزبان آوردن هیچ کلامی و بی توجه به نیمه کاره بودن غذا خوردن بهار سینی را برداشت و بیزون رفت .شب بد بهار آغاز شد.
خانه ی آقای نادری شلوغ بودعمو نادر و زن و دخترش با شنیدن خبر گم شدن بهار بهانجا آمده بودند و فریده خانم با چهرهای غمگین نسترن خانم را دلداری می داد.
نسترن خانم هر چند دقیقه یک بار گوشی تلفن را بر می داشت و شماره ی تلفن همراه بهار را می گرفت اما پیغام دستگاه مورد نظر خاموش است را می شنید .او امید داشت که صدای بهار را بشنود فرناز نیز در ساعت هشت شب بهاتفاق فرهاد آمد و باعث تسلای خاطر آقای نادری و نسترن خانم شد.که با بهرام خان در تماس ساعت به ساعت بود بهاقای نادری اطمینان می داد که بهار به زودی پیدا خواهد شد و در پاسخ نسترن خانم کهاز وضع جسمانی بهزاد می پرسید
حرفهای امیدوار کننده میزد ساعت نزدیک نه بود که شیرین خانم ،بهرام خان،دکتر شهیدی و زویا خانم به خانه ی آقای نادری آمدند .و زویا خانم که چهرهاش نشان می داد بی اندازه ناراحت است اظهار امیدواری می کرد که پلیس هر چه زودتر بتواند بهار و آبتین را پیدا کند.
نسترن خانم که همواره چند قطرهاشک از گونهاش سرازیر بود با تاسف سر تکان می داد و می گفت :حالا جواب مادربزرگ آبتین رو چی بدم؟بگم نوه شو که دست ما سپرده بود دزدیدن؟نمی گه شما که عرضه بچه نگه داشتن نداشتین چرا اصرار کردین نوه قشنگمو به دستتون بسپرم؟....خدایا جوابشو چی بدم؟
همه به جز سر تکان دادن تاسف آمیز جوابی نداشتند.بهرام خان باز هم با تلفن همراه سرهنگ متقی تماس گرفت و از جریان عملیات یافتن بهار و آبتین جویا شد که همان پاسخ قبلی را شنید :ماموران ما با جدیت در سراسر غرب کشور مشغول فعالیت هستند و به محض پیدا شدن کوچکترین سرنخ موضوع را اطلاع خواهند داد.
هراسی فرساینده و انتظاری کشنده بر جو خانه حکمفرما بود و همه منتظر بودند که هر لحظه یکی از تلفنها زنگ بزند .اما فقط یک تلفن همراه بود که پیوسته زنگ می خورد بی آنکه کسی آن را بردارد و جواب دهد و آن تلفن همراه بهاد بود که در کمد خانهاش و در میان وسایل او بود که به هنگام عمل همراه با لباسش به خانهاورده بودند.
ماهان که با گوشی بهار شماره تلفن همراه بهزاد را می گرفت از اینکهاو پاسخ نمی داد خشمگین بود و با غیظ می گفت د گوشی رو بردار حرومزاده ،گوشی رو بردار تا درد دیگهای به دردت اضافه کنم....الان بهترین زمانه که بشنوی چه بلایی
سرت آوردم ...درست همون بلایی که تو سرم آوردی.....همون داغی رو که به دلم گذاشتی به دلت می ذارم....تو باعث شدی کسی رو که بیشتر از جونم دوست داشتم خودم بکشم.....گوشی رو وردار تا همونطوری دلتو بسوزونم.
او که بهار را در کاروانسرای قدیمی در قلعه شیخان در نزدیکی سنندج زندانی کرده بود از جاده های فرعی به چناره بازمی گشت .همه ی افکار او حول محور این موضوع دور می زد که بهار را به کدام یک از مخفیگاه های خود منتقل سازد تا امکان پیدا شدنش به وسیله نیروهای انتظامی کمتر باشد و بتواند به سرعت او را زا مرز عبور دهد و به خاک عراق برساند.چناره نزدیک مریوان قرارد داشت کهاز آنجا می توانست از جاده های فرعی و بعضا مالرو ،از مرز عبور کند.او مواد مخدر و اسلحه و بعضی کالاهایدیگر و حتی انسان را از همین جاده ها عبور می داد و اعضای تشکیلاتی که بومی آن مناطق بودند و با همه ی کوره راههای منطقهاشنایی کامل داشتند چندسالی بود که در این نواحی به کارهای خلاف قانون مشغول بودند و هرگاه خود را در خطر می دیدند از کوره راهها به خاک عراق می رفتند و در دهکده های مرزی که بیشتر کردنشین بودندمخفی می شدند .او وقتی به محل استقرار خود که خانهای روستایی در نزدیکی چناره بود رسیدریا، یکی از افرادش بهاو اطلاع داد که فعالیت نیروهای انتظامی در منطقه شدت پیدا کردهاست و از مرکز سنندج نیروهای ویژه برای جستجوی منطقه گسیل داشتهاند .ماهان پس از کمی فکر کردند به سه نفر از افرادش دستور داد حاضر باشند که شب بعد زندانی را به گویله که با مرز فاصله ی چندانی ندارد انتقال دهند.
بهزاد صبح روز بعد وقتی از خواب برخاست احساس می کرد حالش بهتر است هر چند محل عمل درد داشت و او نیز نگران بود بدنش کلیه را پس بزند.
نگرانی دیگر او این بود که روز گذشته همه را پشت شیشهاتاق دیده بود به جز بهار.چون به دستور دکتر قرار بود یک هفته هیچ کس به ملاقاتش نیاید تنها فرهاد آن هم با لباس و دهان بند و کفش استریل بهاتاق مراقبتهای ویژه می آمد و دقایقی خیلی آرام با او حرف می زد .بهزاد بیشتر با حالت اشاره و صدایی که به سختی شنیده می شد از فرهاد پرسید چرا بهار را پشت شیشه نمی بیند و حالش چطور است و فرهاد که فکرش مشغول بهار و آبتین بود گفتن منتظرهاز اینجا بیایی بیرون تا بیاد ملاقاتت.
بهزکه قانع نشده بود با اشاره به گوشش به فرهاد فهماند که چرا او تلفن نمی کند و با همان صدای بسیار آهسته گفت تلفن همراهم خونه س،اگه ممکنه لطف کن به مامان یا بابا بگو برام بیارنش که تلفنی با بهار حرف بزنم باشه؟
فرهاد که نمی دانست چه پاسخی بدهد گفت عزیز من چند روز دیگه صبر کنی دکتر اجازه ی ملاقات کی ده با خودش حرف می زنی چشم!می گم تلفن همراهتو برات بیارن سه چهار روز دیگه می برمت توی بخش جراحی ،اتاقت خصوصیه و همه نوع امکانات داری>فقط خدا کنه برای کلیهات مشکلی پیش نیاد.
بهزاد که درد ناراحتش می کرد با هر زحمتی بود پرسید امکانش زیاده مشکل پیش بیاد؟
-بهزاد جان من هنوز متخصص نشدم ،به خصوص متخصص کلیه برای همین نمی دونم چی بگم.بذار دکتر بیاد آزمایشهاتو و ضعیتت رو ببینه خودش نظر بده تو فعلا نگران نباش. پرتوهایی طلایی رنگ خورشید از پنجره ی کوچک زندان بهار به داخل آن سرک می کشید و بهار پس از چشم گشودن و دیدن آنها بی اختیار لبخندی زد و به یاد جملهای افتاد که در کتابی خوانده بود:هر بامدا که چشم می گشایم پرتو جانبخش خورشید یادآور معجزه ی زیستن است،معجزهای که رخ دادنش را در نمی یابیم و بدیهی می شماریمش"زیر لب تکرار کرد:معجزه زیستن!و بهابتین نگاه کرد کهاسوده در خواب بود.
دراز کشیده و به سقف خیره بود که صدای باز شدن قفل در و پس از آن شدن آرام آن را شنید .در تاریکی اتاق درست قادر به دیدن نبوداما وقتی در کاملا باز شد مرد ریشو را دید که با احتیاط سر خود را به داخل آورد بهاو نگاهی کرده و آرام پا به درون اتاق گذاشت بهار با دیدن حالت او غرق در هراس و وحشت به نیت او پی برد.برخاست و نشست و خود را کاملا جمع کرد.به دور و بر خود چشم انداخت تا چیزی برای دفاع پیدا کند چیزی ندید جز قلوه سنگی بزرگتر از مشت انسانکه در گوشهای افتاده بوداز مرد ریشو چشم بر نمی داشت و در عین حال زیر چشمی به قلوه سنگ نگاه می کرد.لحظه ها به کندی می گذشت مرد که تازه چشمش به فضای نیمه تاریک عادت کرده بود،دید که برخلاف تصورش زن زندانی خواب نیست و در گوشهای بهاو چشم دوختهاست.
لحظهای در جای خود بی حرکت ماند و سپس همچون پلنگی که بر سر شکارمی جهد با پرشی قصد داشت خود را روی بهار بیندازد کهاو به سرعت برخاست ،به گوشهاتاق رفت و قلوه سنگ را برداشت اما در همین لحظه مرد با جست دیگری خود را به بهار رساند ،دو دستش را به دور او حلقه کرد و با حرکتی سریع و با قدرت به زمین انداختش.او که متوجه وجود سنگ در دست بهار شده بودبا یک دست خود مچ آن دست بهار را گرفت و فشار داد و با دست دیگر می کوشید روپوش او را پاره کند.
بهار جیغی کشید که سبب شد ابتین از خواب بپرد و بی امان گریه کند.برای لحظهای حواس مرد متوجهابتین شد و بهار با استفادهاز همین فرصت دستی را که قلوه سنگ در آن بوداز دست مرد بیرون آورد و سنگ را با همه ی قدرت به سر مرد کوبید .مرد که بر اثر درد فریاد می کشید،دو دست خود را به سرش گذاشت که در نتیجه بهاربا فشار دودست او را از خود دور کردو به پاخاست و به سمت در دوید .اما پیش از رسیدن به در مرد از پشت سر مشتی محکم به شانه ی او کوبید که نقش بر زمین شد.
گریهابتین شدت یافته و بر خشم مرد افزوده بود.او که خود را در رسیدن به مقصود ناکام دید به سوی آبتین رفت ،او را با یک دست بلند کرد و بالا برد و رو به بهار گفت:
اگه می خوای پرتش نکنم همه ی لباساتو دربیار !زود باش!زود باشو گرنه پرتش می کنم. و دستش را بالاتر برد.
بهار جیغ کشید دو دستش را به سوی مرد دراز کرد و با التماس گفت :نه....نه ....خواهش می کنم.....هرکاری بگی انجام می دم فولی اونو کاری نداشته باش....
مرد که خون قسمتی از صورتش را پوشانده بود و شعله های شهوت از چشمانش زبانه می کشد فریاد زد زود باش چرا معطل می کنی!زود باش و گرنه پرتش می کنم.
بهار که همچنان که تکمه های روپوش خود را که چند تایی از آن بر اثر کشمکش با مرد کنده شده بود باز می کرد با همان لحن ملتمس گفت:نه....نه...خواهش می کنم....الان...الان....
او پس از با کردن تکمه ها و درآوردن روپوش ،دو طرف لبه ی پایینی بلوز آستین کوتاه خود را بالا گرفت وو آن را بالا کشید و از سر خود بیرون آورد،بدن نیمه عریان بهار مرد را از خود بی خود کرده بود به طوری کهابتین را از نیمه راه به زمین انداخت و به سوی بهار یورش بردبهار از یک لحظه غفلت مرد استفاده کرد از پله ها به سرغت بالا رفت و وارد محوطه شد.مرد دیوانه وارد از پله ها بالا آمد و دنبال بهار دوید بهار به سوی چاه دوید سطل آبی را که در کنار دهانه ی بلند چاه بود برداشت و به سمت مرد پرتاب کرد.مرد چاخالی دادو سطل به وسط محوطهافتاد.بهار سراسیمه به هر سو نگاه می انداخت تا چیزی بیابد که چشمش به بیلی افتاد که به دیوار تکیه داده شده بود.با سرعتی خیره کننده بیل را برداشت و دور سر خود چرخاند.اما مرد با چالاکی خود را کنار کشد و بیل را پس از یک دور زدن در هوا گرفت و به سمت خود کشید واما بهار سر دیگر بیل را گرفته بودو می شکد مرد با یک حرکت ناکهانی بیل را به طرف خود کشید و بهار که نزدیک بود به طرف مرد کشیده شود بیل را رها کرد.بر اثر این حرکت مرد تعادل خود را از دست داد و از پشت به زمین خورد و بیل از دستش پرت شد >شدت برخورد او با زمین به حدی بود که چند لحظه گیج شد و بهار با استفادهاز همین فرصت بیل را برداشت و با کفه ی آن محکم به شکم مرد کوبید که فریاد او را بهاسمان برد بهار ضربه ی دوم را وارد آورد و سومین ضربه را با دسته بیل به سر مرد کوبید که مرد پس از تکانی از حرکت باز ایستاد.
بهار بیل را انداخت و به سرعت به سمت پایین پله ها رفت ،بلوز خود را به سرعت پوشید آبتین را کهاز شدت گریه به سرفهافتاده بود در آغوشش گرفت و به خود فشرد پس از چند دقیقه کهابتین آرام گرفت بهار روپوش خود را پوشید و تازه متوجه وضعیت خود شد هیچ کس در آنجا نبود.از پله ها بالا آمد محوطه را که حیاطی بزرگ با دیوارهای سنگی بود از نظر گذراندو نگاهش به در اتاقی در گوشه محوطهافتاد به سرغت بهانجا رفت .اتاقی کوچک بود که در گوشهای از آن تختی سفری با رختخوابی کهنه به چشم می خورد به تخت نزدیک شد از زیر بالش چیزی برق می زد بالش را برداشت.چیزی که برق می زد یک اسلحه ی کمری کلت بود نمی دانست چه کندولی جز برداشتن آن چارهای نداشت کلت را در دست گرفت و از سنگینی آن تعجب کرد.او در فیلمها دیده بود کهاین اسلحه ها را چقدر راحت و با سبکی حمل و نقل و از آن استفاده می کنند.از سویی طرز استفادهاز آن را بلد نبود.آن را سرجایش گذاشت و از اتاق بیرون رفت اما باز هم ایستاد کمی فکر کرد سپس برگشت کلت را برداشت و در جیب روپوش خود گذاشت.
به محوطهامد و با شتاب به سوی در رفت .در چوبی قدیمی که معمولا با کلونی چوبی بسته می شودبه وسیله نجیری بسته و زنجیر قفل شده بود.
بهار تردید نداشت که کلید در جیب مرد ریشو است که بی هوش نقش بر زمین شده بود آبتین را زمین گذاشت کلت را از جیب روپوشش درآورد و در حالی که نمی دانست چگونه باید از آن استفاده کند آرام آرام به مرد نزدیک شد مرد ریشو با سرو صورت غرق در خون بسیار ترسناک به نظر می رسید و بهار از این همه شهامت خود شگفت زده شده بود ابتدا با پا آرام به مرد زد و وقتی مطمئن شد تکان نمی خورد ،نشست و با دستی کهازاد بود جیبهای شلوار مرد را وارسی کرد سپس جیبهای بلوزش را اما کلیدی نیافت سردرگم و مردد ایستاده بودکه یادش آمد اتاق مرد را نگشتهاست با سرعت بهاتاق رفت طاقچه ها را گشت اما کلیدی در آنجا نبود بالش را بلند کرد کلید آنجا بود متعجب از اینکه چرا دفعه ی قبل کلید را ندیده بود آن را برداشت و به سرعت از اتاق بیرون آمد قفل را باز کرد زنجیر را از لای گیره های چوبی بیرون کشید سپس آبتین را بغل کرد و در را گشود اما در جا خشکش زد ماهان و سه نفر دیگر پشت در ایستاده بودند گویی انتظار می کشیدند باز شود .
ماهان کهاسلحه ی کمیر در دست داشت آن را به سمت بهار نشانه گرفت و جلو آمد.بهار عقب عقب به داخل محوطه برگشت و ماهان در حالی که لبخندی موذیانه بر لب داشت گفت:کجا با این عجله تشریف داشتین سپش چشمش به مرد ریشو افتاد که نقش بر زمین بود و تکان نمی خورد "آفرین آفرین ظاهرت نشون نمی ده کهاینقدر قوی باشی که خسرو رو با این هیکل و قدرت از پا دربیاری و لی می بینم کهاین کار رو کردی ...بارک الله"
سپس با صدای بلند به زبان کردی چنین گفت کهان سه نفر پس از بستن در جلو آمدند و یکی از آنها با گامهای بلند خود را به مرد افتاده بر زمین رساند در کنارش زانو زد و گوشش را به سینه ی او چسباند و گفت "زندهاست"
ماهان بار دیگر به چهره ی بهار نگاه کرد و پس از ورانداز کردن سراپایش گفت می بینم کهاسلحه ی اون مردک بی عرضه رو هم برداشتی می خواستی با اون چکار کنی؟
بهار کهاز این بدبیاری بسیار خشمگین بود گفت می خواستم با اون تو رو بکشم
-خب این کار رو بکن زود باش
بهار بی حرکت ماند می دانست تیراندازی بلد نیست و از سویی تا آن لحظه با اسلحه کار نکرده بود تا بداند چطور کار کند
-چرا معطلی ؟هان بلد نیستی چطور باهاش کار کنی درسته؟خب چرا برداشتیش؟
-همین طوری....گفتم شاید به دردم بخوره
-این بی عرضه رو چطور بهاین روز انداختی؟نکنه قهرمان ورزشهای رزمی هستی هان؟
-نه....نه ولی اون منو خیلی ترسوند ....اون حیوون می خواست به من.....دست درازی ککنه و آدمی که می ترسه زورش زیاد میشه ماهان با شنیدن این حرف سر تکان داد به زبان کردی چیزی بهان سه نفر گفت سپس بالای سر مرد رفت و گلولهای به قلب او شلیک کرد .یکی از آن سه نفر به کردی چیزیهایی گفت که بهار نفهمید ولی متوجه شد حرفهای او اعتراض آمیز بود آن دو نفر دیگر به مرد ریشو نزدیک شدند و جسدش را بلند کردند و به زیرزمین بردند و پس از چند دقیقه برگشتند.
ماهان که حالت متعجب بهار را دید گفت هر کی به من خیانت کنه چنین عاقبتی داره،این مرد برادر خسروست کهاز پس یه زن برنیومده بود.معترض بود که چرا برادرشو کشتم و لی اون در امان خیانت کرد و حقش همین بود خب حالا اون اسلحه رو بده به من.
بهار پس از لحظاتی نگاه به چهره ماهان آبتین را زمین گذاشت و اسلحه را از جیب روپوشش درآورد و به ماهان داد ماهان باز هم به زبان کردی چیزیهایی به سه مرد گفت که یکی از آنها جلو آمد و آبتین را که هنوز روی زمین بود در بغل گرفت بهار ازاین حرکت غافلگیر شده بود با مشت به بازوی مرد کوبید اما او توجهی نکرد و به سوی در رفت بهار فریاد کنان به دنبال او دوید اما یکی دیگر از ان مردان او را از پشت گرفت دستهایش را به پشت برد و با طنابی محکم بست
سپس دهان و چشمهای او را مانند وقتی کهاو را بهاین محل آورده بودند بستند و کشان کشان بیرون بردند.
بیشترین نگرانی بهار بابت آبتین بود و اینکه نمی دانست او را کجا بردهاند.وقتی حرفهای ماهان را به یاد آورد کهابتین را به زن و شوهری روستایی می دهد که بچه ندارند ترس همه ی وجودش را گرفت اشک از چشمانش سرازیر شد که پارچه ی سیاه بسته شده به چشمانش مانع فروریختن آنها می شد بهار که هیچ جا را نمی دید فقط متوجه شد او را کف خودرویی خواباندند و چیزی مثل لحاف یا پتو رویش کشیدند جادهای کهاز آن عبور می کردند سنگلاخ و پر از دست انداز بود و بدن بهار بر اثر تکانهای شدید و برخورد به میله هایی که حدس می زد مربوط به صندلی های خودرو باشد درد گرفته بود چون پارچهای که چشم او را می بست گوشهای او را نیز پوشانده بود چیزی هم نمی شنید و از همه جا و همه چیز بی خبر بود .
پس از مدت زمانی که به نظر بهار بسیار طولانی بود او را از خودرو پیاده کردند .بر اثر ضعف و گرسنگی و از شدت درد قادر بهایستادن سرپا نبود .پس از پیاده کردنش کسی بازوی او را گرفت و به جلو هدایت کرد بهار که جلوی پای خود را نمی دید بر روی زمین ناهموار و سنگلاخ به سختی قدم بر می داشت و چند بار بر اثر گیر کردن پایش به سنگهای بزرگی که سر راهش بود سکندری خورد که دست قوی مرد همراهش مانع از به زمین افتادنش می شد پس از عبور از راهی پر پیچ و خم و سربالایی که نفس او را بند آورد سرانجام به زمین صافی رسید صدای باز شدن دری را شنید و بعد وارد شدن به جایی که به نظرش رسید باید ساختمانی باشد .مرد همراه بهار همچنان بازوی او را گرفته بود و هدایتش می کرد در نقطهای مرد بهاو گفت جلوت پله هست مواظب باش بهار از حدود سی پله پایین رفت سپس صدای باز شدند در دیگری را شنید کهاز صدایش مشخص بود آهنی است پس از وارد شدن به جایی مرد چشمان و دستهای او را باز کرد .نوری خیره کننده چشمان بهار را زد و او پس از چند بار پلک زدن توانست دور و اطراف خود را ببیند در اتاقی بود با دیوارهای سنگی سقفی بلند و بدون پینجره که نورافکنی در گوشهای از سقف روشن بود در گوشهای از اتاق مربع شکل یک دستشویی به دیوار نصب شده و دری نیز در کنارش بود که بهار حدس زد باید توالت باشد سلولی بود که نظیر آن را درفیلمی به نام"سکوت بره ها "دیده بود که شخصیت خوفناک داستان را در آن زندانی کرده بودند و در گوشهای دیگر اتاق تختی چهار طبقه وجود داشت که بهار بر روی طبقهاول آن دراز کشید با خود قرار گذاشته بود در برابر ماهان از خود ضعف نشان ندهد و به هیچ وجه گریه نکند اما فکر کردن بهابتین و اینکهالان در کجاست و چه برسرش آمدهاست فچیزی نمانده بود اشکش را جاری سازد نه می دانست کجاست و نه چه وقت از روز و شب است .
