زیارتگاه شاه چراغ  شهر انارک (پیرمردان).

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک : آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....

بهار، داستانی زیبا  از یکی از افتخارات فرهنگی شهر انارک سرکار خانم فاطمه زاهدی انارکی قسمت پنجم

 

از وضعیت اتاق سلول مانند پیدا بود که به منظور زندانی کردن فرد یا افرادی ساخته شده بود و بهار یادش نمی آمد که‌از چه کسی شنیده بود تشکیلات ماهان به قاچاق انسان نیز دست می زنند پس بی تردید باید کسانی پیشتر در اینجا زندانی بوده باشند و بعد از این هم کسانی را برای زندانی کردن بیاورند.بهار در این افکار بود که زیر لب گفت "قلعه ی سنگباران.....درسته‌اسم اینجا رو میذارم قلعه ی سنگباران.....به ظاهرش خیلی می آد...."

صدای باز شدن در آهنی قلعه ی سنگباران که دریچه‌ای کوچک نیز در وسط آن بود سسب شد ساکت بر جا بماند و به کسی که وارد می شو د چشم بدوزد .مردی بود با لباس کرد و هیکلی غول آسا که سینی حاوی غذایی در دست داشت .مرد که صورت زمخت و ابروان پرپشتش بهار را خیلی ترساند سینی را در چارچوب در بر زمین گذاشت ،آن را با پا به جلو هل داد ،سپس بیرون رفت و در را بست پس در آن دریچه ی کوچک را گشود و با صدایی که برخلاف ظاهر صاحبش طنینی خوش آنگ داشت و بهار را به یاد دوبلورهای فیلمها می انداخت و هیچ رگه‌ای از خشونت در آن دیده نمی شد گفت :دختر جان این غذا رو بخور ،چون تا فردا از غذا خبری نیست.

پس از رفتن مرد غول پیکر بهار به سرعت به سمت سینی رفت .یک قرص نان و در بشقابی چیزی شبیه گوشت کوبیده ی آبگوشت درون سینی بود که بهار با دیدن آن حالت تهوع پیدا کرد .گرسنگی بدجور به‌او فشار می آورد قرص نان را برداشت و شروع به خوردن کرد.نان خالی از گلویش پایین نمی رفت اما رغبت نمی کرد به‌ان غذا ددست بزند .سرانجام نان را که بسیار بیات هم بود به ضرب اب شیر دستشویی خورد و رفع گرسنگی کرد.

مدتی بعد که بهار نمی دانست چقدر بود بار دیگر در باز شد و این بار ماهان همراه مرد غول پیکر وارد شد آن مرد سینی را برداشت و بیرون رفت و در را قفل کرد .ماهان کمی دور اتاق قدم زد به در و دیوار نگاه کرد سپس بر لبه ی طبقه ی اول تخت نشست و با لبخندی موذیانه که بر لب داشت خطاب به بهار گفت اینجا چطوره؟به نظرم جات راحته و خیلی هم امن.اینجا دست هیچ کس بهت نمی رسه نظرت چیه؟
بهار به جای پاسخ دادن به پرسش ماهان گفت اون بچه رو چکار کردی؟چرا از من جداش کردی؟اون که به تو کاری نداره....خواهش می کنم اونو به من برگردون....اون بچه‌امانته....خواهش می کنم....
-من قبلا حرفامو باهات زدم یادته گفتم اگه با من درست رفتار کنی می ذارم بچه رو نگه داری و بعد از شش ماه هم برمی گردی پیش خونواده‌ات و لی تو قصد فرار داشتی ....اگه ما چند دقیقه دیرتر رسیده بودیمتو فرار می کردی......اینه رفتار درست و دوستانه؟اون بچه جاش مطمئنه و اگه تو با ما همکاری کنی اگه قصد فرار نداشته باشی وقتی خواستم آزادت کنم بچه رو بهت می دمو گرنه دیگه‌اون بچه رو نمی بینی .پس یادت باشه‌اگه به فرض محال بتونی از چنگ من دربری دیگه هیچ وقت اون بچه رو پیدا نخواهی کردچون فقط من می دونم اون بچه کجا و پیش چه کسانیه .پلیس هم امکان نداره بتونه پیداش کنه چون توی این همه روستاها که بعضی هاشون جاهای پرت و دور افتاده‌اسپیدا کردن اون بچه کار ساده‌ای نیست به خصوص زن و مردی که‌اون بچه پیش اونهاست خونه ی ثابتی ندارن و دایم در سفرو تغییر مکان هستن حالا انتخاب کن یا گوش دادن به حرفای من و اجرای خواسته هام و رسیدن به بچه و یا بدرفتاری و همکاری نکردن و از دست دادن همیشه ی بچه.

-من نمی فهمم منظورت از رفتار خوب و همکاری چیه؟ من در چه کاری باید با تو همکاری کنم؟در کارهای خلاف تو و دارو دسته‌ات که نمی دونم چیه؟

-تو باید با رضا و رغبت و میل خودت با من ازدواج کنی.

-چی؟هیچ می دونی چی داری می گی؟من یه زن شوهردارم،چطوری می تونم با یه مرد دیگه‌ازدواج کنم،تو چطور می تونی این حرف بی شرمانه رو بزنی؟

مگه خودت نگفتی کاری به کار من نداریو فقط باید یه مدت پیش تو بمونم؟چرا زیر حرف خودت میزنی؟مگه تو یه مرد کرد نیستی؟یه مرد کرد برای حرفش خیلی ارزش قایله ولی مثل اینکه تو از این نژاد نیستی و آبروی هر چی کرده رو بردی.

هنوز آخرین کلمه‌از دهان بهار بیرون نیامده بود که ماهان سیلی محکمی به صورت بهار زد که نقش زمین شد او در حالی که برمی خاست و خونی را که‌از گوشه ی لبش جاری شده بود را با پشت دست پاک می کرد با نفرت به ماهان نگاه کرد و گفت تو می تونی منو بکشی ولی نمی تونی وادارم کنی به خواسته ی حیوانی تو تن بدم فقط اینو بدون که نیروهای انتظامی تو و تشکیلاتت رو شناسایی کرده و به‌اخر عمر کثیفت دیگه چیزی نمونده....

-زبونت خیلی دراز شده.....منو از نیروهای انتظامی می ترسونی؟واقعا کهخیلی احمقی!هیچ ماموری جرات نداره پاشو این طرفا بذاره چون دیگه براش برگشتی در کار نیست.

گذشته‌از این اگه‌اونها منو بگیرن و به قول تو تشکیلاتم رو از هم بپاشن تو اینجا اینقدر می مونی که‌اسکلتت هم به خاک تبدیل بشه چون هیچ کس از وجود این اتاق خبر ندارهو حتی اگه توی این خونه هم بیاناینجا رو نمی تون پیدا کنن پس دعا کن هیچ وقت پای نیروی انتظامی به‌اینجا نرسه.

-تو که‌اینقدر به خودت اطمینان داریچرا وقتی منو اینجا می آوردی چشمهامو بستی؟ترسیدی مسیر رو شناسایی کنم و اطلاع بدم.چطوری؟اینجا که مثل پناهگاههای ضد حمله‌اتمیهو با این همه نگهبان خوفناکی که‌اینجا داری چطور می تونم از این سلول برم بیرونو با چه وسیله‌ای خبر بدم و به کی؟من اصلا نمی دونم در چه موقعیت جغرافیایی هستمولی مطمئنم طرف غرب کشوریم.

تو اهل سنندجی و اینجا باید همون طرفها باشه منتها ده کوره‌ای پرت.اما بگو ببینم از زندانی کردن من چی به دست می آری؟عقده های دلت خالی میشه؟می تونی روژآن رو زنده....

ماهان نگذاشت بهار حرف خود را به پایان برساند و با سیلی محکم دیگری او را نقش بر زمین ساخت و با خشم فریاد کشید "خفه شو هرزه‌اسم اونو به زبون نیار.....اون شوهر کثافت تو باعث مرگ اون شد اگر زیر پاش نمی نشست و اونو از من جدا نمی کرد الان منم یه هنرمند این مملکت بودمو مثل اون بچه سوسول که‌از بچگی توی ناز و نعمت بود،این شهر و اون شهر می رفتم و کنسرت اجرا می کردم ،نه‌اینکه به راه خلاف کشیده بشم و دست به کارهایی بزنم که توی خواب هم نمی دیدم....آره ....حالا هم تویی که باید تاوان کشته شدن روژآن منو پس بدی،باید دل اون بهزاد کثافت بسوزه تا دل من خنک بشه....

بهار که با پشت دست شیار باریک خون روان شده‌از گوشه ی لبش را پاک می کرد با لحنی قاطع گفتولی بهزاد هیچ تقصیری نداشت روژآن بود که لحظه‌ای آرومش نمی گذاشت....

گفتم خفه شو ،اسم روژآن رو منو به زبون کثیفت نیار مثل اینکه‌از جونت سیر شدی.....مثل اینکه نمی خوای از اینجا جون سالم به در ببری ،آره؟

بهار که مدتها عذاب کشیدن از دست ماهان و در ترس زندگی کردن کاسه ی صبرش را لبریز کرده بود فریاد کشید کثافت خودتی،سالهاست که با عثده هات زندگی می کنیو زندگی رو برای خیلی های دیگه جهنم کردی هر غلطی می خوای بکنی، بکن!دیگه طاقتم تمو شد .تو خودتم خوب میدونی که موضوع از چه قرار بوده....برای همین...برای همین....

-برای همین چی؟چرا می ترسی حرفتو بزنی؟

-برای همین هم خودت اونو کشتی ،چون غیرتت قبول نمی کرد نامزدت یکی دیگه رو به تو ترجیح بده....بعدش هم پیش خودت دادگاه تشکیل دادی و بهزاد و گناهکار شناختی و رای صادر کردی که‌ازش انتقام بگیری ، اون هم ذره ذره....برای همین سر راه من شدی منو وسیله قرار دادی که بهزاد رو عذاب بدی ولی زندگی منم خراب کردی.....پدر منو معلول کردی کسی که توی عمرش آزارش به هیچکس نرسیده بود.....کسی که هزارها شاگرد درس داده و به خیلی ها کمک کرده برن دانشگاه و درس بخونن تا مثل تو تبهکار نشن اون روز که توی راهرو از در آپارتمانت اومدی بیرون و چشم توی چشم من انداختی.....

-چیه ؟چرا ساکت شدی؟بگو ،دارم می شنوم....وقتی نگاهت کردم چی شد؟می خوای بگی نگاه من عاشقانه بود،از اون نگاههایی که دل و جون آدمو می لرزونه؟

بهار به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد.اشک در گوشه ی چشمانش حلقه زده بود اما بر خودش مسلط شد و گفت:بله....خیال کردم عشق در یک نگاه بود....مدتها گیج بودمو بهزاد رو اذیت می کردم.....منتظر بودم کلامی محبت آمیز از زبونت بشنومکه نشون بده به من علاقه مند شدی،اما تو فقط با نگاه مرموزت به من نگاه می کردی و توی دلم غوغایی به راه‌انداخته بودی....خیلی مشتاق بودم کلام عشق رو از زبونت بشنوم ولی بعد فهمیدم اشتباه کردم و تو فقط برای رسیدن به مقصودت اون طور به من نگاه می کردی.....برای همین ازت متنفر شدم و الان می فهمم احساسم درست بوده و تو آدمی نفرت انگیز هستی.....تو که‌ازش اینقدر متنفری چرا نکشتیش؟تو که‌ادم کشی برات کاری نداره؟اینجوری دلت خنک می شد.

-نه....نه....اگه‌اونو می کشتم راحت می شد در صورتی که می خواستم با اون همون کاری رو بکنم که با من کرد با شکنجه دادن تو شاهد عذاب کشیدنش می شم و آبی روی آتش کینه هان ریخته می شد.بهزاد بود که منو به‌این راه کشوند.به جایی که یکی از بزرگترین باندههای تبهکاری رو تشکیل بدم و از هیچ خلافی رو گردون نشم .حتی اسم امیل زولا نویسنده فرانسوی به گوشت خورده....اون توی کتابهاش روی تاپیرگذاری شرایط روی انسانها تاکید داره به خصوص توی کتاب آسوموار شرح می ده که چطور شرایط آدمی معصوم رو به 

فردی تبدیل می کنهکه به پست ترین کارها تن می ده....آره منم قربانی همون شرایط هستم.....بنابراین باید از هر کسی که می تونم انتقام بگیرمو تو یکی از همون افراد هستی برای تو خیلی نقشه ها داشتم ولی فعلا قراره معامله‌ای پر منفعت انجام بگیره که همه ی وقت منو می گیره و باید مدتی از اینجا دور بشم امیدوارم توی این قصر شاهانه بهت خوش بگذره....معلوم نیست که من کی برگردم،شاید یک ماه،شاید یک سال....نمی دونم،اصلا معلوم نیست .ولی جای تو راحته،تختخواب راحت،غذا و دستشویی.همه ی وسایل یه زندگی راحت مهیاست.فقط نور آفتاب کم داری که به جای اون گاهی اون نورافکن رو روشن می کنی.....

صدای باز شدن دریچه ی توی در آهنی کلام او را قطع کرد.صورت گوشتالوی مردی با سبیلهکردی با ماهن حرف می زد و پس از رد و بدل شدن چند کلمه‌ای دریچه بسته شد ماهان به بهار رو کرد و گفت "شانس آوردی ،چون رفتن من چند روزی عقب افتاده و فعلا در خدمت شما هستم....

بهار از تصور زندانی بودن در این دخمه بی نور و سرد بر خود لرزید و ترسی فزاینده سراسر وجودش را آکند . ندایی درونی به‌او می گفت به پای ماهان بیفتد و به‌او التماس کند که در این سیاهچال رهایش نسازد اما غرورش به‌او چنین اجازه‌ای نمی داد .به زمین پر از پستی بلندی های کوچک خیره شد و به یاد این شعر سهراب افتاد"هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود"و اندیشید آیا اگر سهراب در این دخمه بود به‌این زمین عاشقانه خیره می شد ؟اما باید که‌امیدوار می ماند تا می توانست بار دیگر پرتو های جانبخش خورشید را به چشم ببیند و از گرمای مطبوعش بهرمند شود.

-الو ؟الو ؟توویی بهار؟

-سلام بهزاد منم بهار....

مکالمه قطع شد و بهزاد بارها و بارها شماره ی تلفن بهار را گرفت اما هیچ صدایی نشنید .او که درد محل عمل اذیتش می کرد و شنیدن قضیه ی دزدیده شدن بهار و آبتین روحیه‌اش را به کلی خراب کرده بود دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد و گریه را سرداد ،گریه‌ای آن قدر با صدا که سبب شد پرستار سراسیمه به‌اتاقش بیاید

-آقای شهیدی؟آقای شهیدی....چی شده درد داری؟الان دکتر رو خبر می کنم.

بهزاد که‌از تصور اسیر بودن بهار در دست ماهان به خشمی جنون آمیز دچار شده بود فریاد کشید:برو بیرون!همه تون برین گم شین من دکتر نمی خوام....من به هیچ کس احتیاج ندارم!بهار تو کجایی خدایا این چه بلایی بود که به من نازل کردی؟آخه چرا چرا؟چرا؟و لوله ی سرم را از دستش بیرون آورد و سعی کرد

از تخت پایین بیاید که دو پرستار مرد به داخل اتاق آمدند و او را از دو طرف گرفتند و بر رو تخت خواباندند.بهزاد برای رها شدن از دست آنها تقلا می کرد که پزشک کشیک بیمارستان وارد اتاق شد و به پرستار خانمی که‌امپولی در دست داشت گفت بهش تزریق کن.

دو پرستار مرد بهزاد را بی حرکت نگه داشتند و خانم پرستار آمپول مسکن 

بسیار قوی ای به‌او تزریق کرد که در نتیجه‌ارام شد و دقایقی بعد به خواب رفت سپس لوله های سرم را دوباره به دستش وصل کردند و او را به تخت بستند.

از عمل بهزاد یک هفته گذشته و او را از اتاق مراقبتهای ویژه به یک اتاق خصوصی در بخش جراحی آورده بودند.به دلیل اصرار بیش از اندازه ی او در مورد حضور نیافتن بهار در بیمارستان سرانجام بهرام خان به ناگزیر قضیه دزدیدن شدن بهار را به‌او گفت که بی اندازه متاثرش کرد .بهزاد با اصرار زیاد خواست که تلفن همراهش را برای او بیاورند چون به علت شرایط ویژه‌ای که داشت مدت ملاقات با او خیلی کم بود و پزشک معلجه‌اش از همه ی اطرافیان خواسته بود بیش از چند دقیقه در کنار بسترش نمانند.

هنگامی که بهزاد از خواب برخاست یک ساعت از طهر گذشته بود پس از چند لحظه دوباره به یاد مکالمه ی چند لحظه‌ای با بهار افتاد و اشک از گوشه های چشمانش سرازیر شد و بر بالش زیر سرش فرو چکید .در این هنگام پزشک معلجه‌اش به داخل اتاق آمد و با لبخندی خطاب به بهزاد گفت چی شده؟شنیدم بیمارستانو ریخته بودی بهم!جانم تو که نباید زیاد تکون بخوری ،برات خطر داره....حالا چه خبری شنیدی که‌این همه هیجان زده شدی؟

بهزاد که به نقطه‌ای خیره شده بود و اشک همچنان از چشمانش فرو می چکید زیر لب گفت"بهار....بهار بود....خودش بود.....دکتر،بهار من بود.....پس اون زندهی....

دکتر که فقط می دانست بهار نام همسر بهزاد است و از قضیه پیش آمده خبری نداشت با لبخندی گفت آدم در عرض یک هفته‌این همه دلتنگ زنش نمی شه ....نکنه لیلی و مجنونین!اون هم توی این دوره زمونه خب دو ساعت دیگه می آد ملاقاتت....درسته مدتش کمهولی برای لیلی و مجنون یه نظر دیدن هم یه دنیا می ارزه....یه ماه طاقت بیاری سرحال و قبراق می ری پیش لیلی و سالها در کنارش هستی !حالا آروم باش و گریه نکن چون هیجان و تقلا برات خیلی بده و ممکنه به خونریزی بیفتی!

بهزاد که در دل به دکتر می خندید در میان گریه پوزخندی زد و گفت لطفا بگین دستهامو باز کنن....الان برای ملاقات می آن این طوری خوب نیست.

با اشاره ی سر دکتر یکی از پرستاران مرد دستهای بهزاد را باز کرد و سپس بهزاد را تنها گذاشتند بهزاد با دستی که سرم به‌ان وصل نبود تلفن همراهش را از روی میز کنار تخت برداشت و شماره ی تلفن همراه بهار را گرفت و منتظر ماند اما هیچ صدایی نشنید غرق فکر بود که‌ان تماس تلفنی چند لحظه‌ای چه دلیلی داشت.

به ساعت دیواری نگاه کرد تا آمدن ملاقاتیها یک ساعت مانده وبد از شدت اظطراب آرام و قرار نداشت آرزو می کرد ای کاش در این وضعیت نبود تا برای پیدا کردن بهار از جان مایه می گذاشت در خیال مجسم می کرد با ماهان روبرو شده‌است و گلوی او را چنان می فشارد که چشمان شرارت بارش از حدقه بیرون زده‌است

در چنین لحظاتی احساس می کرد تپش قلبش شدت یافته‌است و آرام و قرار ندارد.
در این افکار غرق بود که صدای زنگ تلفن همراهش را شنید با عجله گوشی را از روی میز کنار تخت برداشت و به صفحه نمایشگر آن خیره شد ....خودش بود شماره ی تلفن بهار.با تردید و دلی تکمه ی مکالمه را فشرد "الو؟...."

صدا قطع و وصل می شد پس از چند بار الو گفتن صدایی را شنید که‌او را به مرز انفجار رساند"سلام آقا بهزاد!منو شناختی؟مگه می شه نشناسی؟چرا صدات در نمی آد؟خفه خون گرفتی یا از ترس زبونت بند اومده؟.....

و خنده‌ای شیطانی همه ی وجود بهزاد را از خشم آکند.

-آره شناختمت حیوون،آخرش کار خودتو کردی؟ولی اگه یه مو از سرش کم بشه تو هر سوراخی که قایم بشی گیرت می آرم و با دستهای خودم خفه‌ات می کنم...الو؟الو؟

صدا قطع و وص شد و صداهایی نامفهوم شنید و سپس صدا به طور کامب قطع شد و صدای بوق اشغال به گوشش رسید از شدت عصبانیت گوشی را به

گوشه‌ای از اتاق پرت کرد و با همان دست محکم بر روی تشک کوبید اما در همین لحظه گوشی پس از برخورد با پرده بر روی نیمکت مخصوصی همراه‌افتاده بود ،زنگ زد.او قادر نبود از جا بلند شود چنان فریادی کشید که صدای در همه ی بخش پیچید "پرستار!پرستار کجایی"

یکی از پرستاران به تصور اینکه بیمار از روی تخت پایین افتاده‌است در حالی که رنگ به چهره نداشت با سرعت به داخل اتاق دوید تلفن همراه هنوز زنگ می زد بهزاد فریاد کشید تلفن تلفن منو بده به منزود باش تا قطع نشده پرستار با چابکی گوشی را برداشت و به دست بهزاد داد در این هنگام دو پرستار مرد نیز وارد اتاق شدند که بهزاد فریاد کشید برید بیرون، برید بیرون و تکمه ی مکالمه را فشرد الو فالو حرف بزن نامرد.....پرستارها در جای خود میخکوب شدند و به حرکات او چشم دوختند.

صدای غیظ آلود ماهان در گوشی پیچید "گوش کن عوضی تو اونوقت که روی پاهات بودی و هیچ عیب و ایرادی نداشتی هیچ غلطی نمی تونستی بکنی حالا که ناقص هم شدی و شلوارتم نمی تونی بالا بکشی ما داریم با هم بی حساب می شیم تو روژآن رو از من گرفتی ،منم بهارتو ازت گرفتم پس برو به جهنم.

پیش از آن که بهزاد بتواند کلمه‌ای حرف بزند مکالمه قطع شد و بار دیگر صدای بوق اشغال به گوش بهزاد رسید و پی در پی الو گفتن او نیز هیچ سودی نداشت به جز آنکه بر شدت خشمش افزود و بار دیگر گوشی خود را به سمت دیوار پرت کرد که‌این بار پس از برخورد با دیوار صدای شکستن آن در اتاق پیچید و هر تکه‌اش به گوشه‌ای افتاد همچون پلنگی زخمی فریاد کشید نامرد،حیوون ،حرومزاده ،مگه دستم بهت نرسه.....تیکه تیکه‌ات می کنم،خفه‌ات می کنم.....

از شدت هیجان دستانش راب ا شدت تکان دادکه در نتیجه لوله ی سرم از دستش درآمد و پیش از آنکه دو پرستار مرد به کنار تختش برسند بر اثر حرکت ناگهانی از روی تخت پایین افتاد ،فریادی کشید و از شدت درد از هوش رفت.

پرستارها بی درنگ او را از روی زمین بلند کردند و روی تخت گذاشتند چند لحظه نگذشته بود که‌از جای عمل آنقدر خون بیرون زد که ملافه ی روی تخت به رنگ سرخ در آمد .پرستار بخش شتابان بیرون رفت و پس از چند دقیقه به همراه پزشک کشیک بازگشت پزشک به محض دیدن او در حالی که رنگش پریده بود دستور داد بهزاد را روی برانکارد بگذارند و به‌اتاق عمل متنقل کنند و از سرپرستار خواست بی درنگ با دکتر جراح تماس بگیرد و او را به بیمارستان فرا بخواند.

بهار در قلعه ی سنگباران که‌اکنون لامپی بسیار کم نور آن را روشن می کرد و به‌ان رنگی خوفناک می بخشید .بر لبه ی تخت نشسته بود و به تماس چند لحظه‌ای پیش از ظهر با بهزاد می اندیشید .تماسی که به زور اسلحه ی ماهان انجام گرفت آن هم 

فقط و فقط برای عذاب دادن بهزاد .ماهان پس از بستن چشمان بهار او را از پله ها بالا برده و به ظاهر در اتاقی از اتاقهای ساختمان که تلفن همراه‌انتن می داد واردارش کرده بود شماره بهزاد را بگیرد که به محض معرفی خود برای نگه داشتن بهزاد در حالت اضطراب و دلشوره گوشی را از دست او گرفته و قطع کرده بود. بهار می اندیشید چگونه‌امکان دارد انسانی تا این حد به حضیض پستی سقوط کند که بیماری چنان بدحال را بیازارد در این افکار غرق بود که نورافکن روشن شد و صدای باز شدن در به گوشش رسید پس از چند لحظه ماهان در حالی که قهقه‌ای شیطانی می زد و تلفن همراه بهار در دستش ،وارد شد .خنده‌اش تا چند دقیقه‌ادامه داشت و گوشی را در دستش در هوا تکان می داد .او ،پس از کمی آرام گرفتن نگاهی شرربار به بهار انداخت و گفت :با شوهرت حسابی حال کردیم نمی دونی چه فریادهایی می کشید دلش می خواست دستش از توی گوشی به من می رسید و گلومو فشار می داد تا خفه بشم .....باید اونجا می بودی و صداشو می شنیدی ،داشت خودشو جر می داد .....منم لذت می بردم ،اشتباه کردم باید تو رو هم می بردم نعره های شوهر خوبتو بشنوی .خب باشه برای فردا یا یه روز دیگه ....تفریح خوبیه.....مثل آب خنکی می مونه که روی آتیش دلم می ریزه.....

بهار که‌از این وحشی گری ماهان بی اندازه خشمگین شده بود با فریادی کلام او را قطع کرد :خفه شو حیوونه،تو از حیوون هم پست تری،اون بیچاره عمل کرده ،عملی که به زندگیش بستگی داره.....اون باید تحت مراقبت باشه ولی تو با بی رحمی آزارش دادی اسم خودتو گذاشتی مرد ؟اگه مرد بودی با دشمنت مردانه رو به رو می شدی نه مثل موشی ترسو ،تو موجود رذلی هستی که زورتو فقط به یه زن و بچه بی دفاع نشون می دی،اگه جرات داری....

سیلی محکم ماهان که بار دیگر بر گونه ی بهار فرود آمد کلام او را قطع کرده و در پی آن فریاد دیوانه وار:مگه‌اون نامرد مردونه با من رفتار کرد ؟مثل موش زیرزیرکی پایه های عشق منو جوید و همه ی امید منو ازم گرفت ....چیزی که‌الان هستم موجودیه که شوهر حرومزاده ی تو آفرید مسبب همه ی بدبختیها و دردهای زندگی من بهزاده و هر چی سرش بیارم باز هم کمه.....تازه‌اولشه.....این بازی حالا حالا ها ادامه داره....و باز هم قهقه‌ای دیوانه وار سر داد .

بهار که درد سیلی و بیشتر از آن درد تحقیر و توهینهای ماهان به شدت آزارش می داد .به کنار دستشویی رفته بود و خون جاری شده بر لبش را می شست .او سپس برگشت فبر لبه تخت نشست و ساکت به نقطه‌ای خیره شد نفرت همه ی وجودش را آکنده بود و به‌این می اندیشید چگونه خواهد توانست این موجود بی رحم را به سزای اعمال ننگینش برساند به یاد حرف خود ماهان افتاد که گفته بود شرایط بر زندگی انسان خیلی تاثیر گذار است.او که در عمرش کوشیده بود حتی مورچه‌ای را زیر پا له نکند اکنون به‌امکانت انتقام گرفتن می اندیشید اما بعید می دانست چنین کاری از او ساخته باشد.

ماهان که بهار را ساکت دید پس از کمی قدم زدن آرام نزدیکش آمد و دست پیش برد تا صورت او را لمس کند اما بهار با سرعت خود را پس کشید برخاست و به گوشه ی دیگری از اتاق رفت .ماهان نگاهی موذیانه به‌او انداخت چند بار سر تکان داد و بیرون رفت .پس از بسته شدن در نورافکن خاموش و لامپ کم نور روشن شد .بهار برگشت خود را بر روی تخت انداخت و به‌اشکهایی که مدتها بود همچون خود زندانی شان کرده بود اجازه رها شدن و فرو چکیدن داد.

پس از بند آمدن خونریزی محل عمل بهزاد ،دکتر جراح دستور داد او تا مدتی در بخش مراقبتهای ویژه بستری شود و تحت مراقبتهای شدید قرار گیرد و ملاقات کنندگان تنها از پشت شیشه ی پنجره ی ویژه ملاقات بیماران بستری در این بخش او را ببینند.وی در پاسخ به پرسش بهرا مخان در مورد وضعیت بهزاد با ناراحتی گفت بهزاد خان با اون کار نسنجیده حاصل زحمات منو به باد داده و اگه کلیه‌اسیب نبینه و جواب بده باید خیلی خدا رو شکر کرد .فقط براش دعا کنین.

شادی از میان دو خانواده رخت بر بسته و غم مضاعف ،نومیدی و ترس از دست دادن بهار و بهزاد خنده‌از لبانشان دور ساخته بود نسترن خانم و آقای نادری که‌از سرنوشت تنها فرزندشان اطلاعی نداشتند در عرض آن مدت کم به‌اندازه ی سالها شکسته و خموده شده بودندبهرام خان که دلیل این کار بهزاد را نمی دانست .

بیش از پیش نگران بود و می ترسید که ماهان دوباره‌او را تهدید کرده باشد چون از پرستاران شنیده بود که بهزاد پس از مکالمه‌ای تلفنی بر اثر خشم زیاد هیجان زده شده و آن بلا را بر سر خود آورده بود.او بی تابانه در انتظار روزی به سر می برد که بهزاد بتواند حرف بزند و به‌او بگوید با چه کسی گفت و گوی تلفنی انجام داده بوده‌است.

بهرام خان که تقزیبا روزی چند بار با سرهنگ متقی تماس می گرفت و از بی نتیجه بودن تلاش نیروهای انتظامی برای پیدا کردن سرنخ و ردپایی از ربایندگان بهار اگاه می شد ،آکنده‌از خشم و ترسی ناشناخته بود.ماموران نیروهی انتظامی در غرب کشور چند شرور و قاچاقچی را دستگیر کرده بودنداما آن افراد با تشکیلات ماهان هیچ ارتباط و از آنان اطلاعی نداشتند.با گذشت هر لحظه و ساعت نومیدی بیش از پیش بر اطرافیان بهار مستولی می شد و وضعیت روحی خانم و آقای نادری به وخامت می گرایید.

فرهاد با چند نفر از همکلاسی های خود که دوره ی طرحشان را در سنندج ،پاوه و سقز می گذراندند تماس تلفنی گرفته و خواهش کرده بود اگر از فردی به نام ماهان خان که در آن نواحی مشهور و از قاچاقچیان و تبهکاران شناخته شده‌است خبری به دست آوردند بی درنگ به‌او اطلاع دهند تا به کمک سرهنگ متقی بتوانند او را دستگیر و بهار و آبتین را آزاد کنند.البته‌اگر تا به حال بلایی سرشان نیاورده باشد.بهرام خان به هر دوست و آشنایی متوسل شده و دکتر شهیدی تصمیم گرفته بود همراه با دو تن از دوستانش که شکارچی بودند به‌اطراف سنندج،مریوان،پاوه و آن حدود بروند تا شاید از گمشدگانشان نشانی بیابند.

البته سرهنگ متقی از طریق بهرام خان به دکتر شهیدی هشدار داده بود که‌این کار بسیار خطرناک است و امکان زیادی وجود دارد که‌او و دوستانش جان خود را به خطر اندازند،زیرا قاچاقچیان و تبهکاران افرادی بی رحم ودر ضمن بسیار ورزیده و آشنا به‌ان مناطق کوهستانی هستند و چون انواع و اقسام اسلحه ی سرد و گرم نیز در اختیار دارند ،افراد عادی هرچند شکارچی و آشنا به‌اسلحه و طبیعت وحشی باشند در برابر آنان بخت کمتری دارند دکتر شهیدی که حرف سرهنگ متقی را منطقی می دانست از تصمیم خود منصرف شد.

در زمانی که بهار نمی دانست چه وقت از شب یا روز است ،در قلعه ی سنگباران به صدا درآمد و پس از روشن شدن نورافکن نصب شده به گوشه‌ای از سقف در باز شد و ماهان به درون آمد .بهار چیزی را که می دید باور نمی کرد یک سه تار در دست ماهان بود او که لبخندی شیطانی بر لب داشت به بهار که بر لبه ی تخت نشسته بود نزدیک شد سه تار را به سوی او گرفت و گفت :بگیر تو یه زمانی شاگرد من بودی ،خب یه کم درس پس بده ،ببینم شاگردم چقدر پیشرفت کرده

بهار که چاره‌ای نداشت سه تار را گرفت اما هیچ دل و دماغ و میلی برای نواختن نداشت .او لحظاتی به سه تار نگاه کرد و سپس با صدایی که به ناله می مانست گفت:توی این وضعیت چطور درس پس بدم من از غصه ی شوهرم و بچه‌ام دارم می میرمو تو از من می خوای برات سه تار بزنم ؟این هم یه راه دیگه ی شکنجه کردنه؟

ماهان که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند همچنان لبخند بر لب گفت:سه تار ساز غم و غصه س ،نشنیدی که می گن هر وقت غم داری به ساز پناه ببر و با لرزش سیمهاش غم و غصه تو بیرون بریز؟خب یه قطعه ی غم انگیز بزن که وصف حال خودت باشه .من هر قطعه‌ای که با سه تار نواخته بشه ،دوست دارم.بزن معطل نکن ،خودت می دونی که‌اگه نزنی چی در انتظارته!....

بهار به ناگزیر ساز را در بغل گرفت و شروع کرد .همچنان که می نواخت آرام آرام اشک می ریخت و احساس می کرد سبک تر می شود.او که چشمانش را بسته بود گه گاه‌از لای پلکهایش ماهان را می دید که با چشمان بسته قدم می زد و سر تکان می داد گویی به عالم خلسه فرو رفته وبد.پس از پایان آن قطعه که بهار در دستگاه شور نواخته بود ماهان برای او دست زد و گفت:آفرین!آفرین!عالی زدی،تو دیگه شاگرد نیستی و برای خودت یه پا استادی!ببینم پیش کی به تمرین ادامه دادی که یان قدر با مهارت می زنی؟استادت کی بوده؟

-دکتر شکیبا

ماهان چهره درهم کشید و گفت دکترشکیبا؟دکتر شکیبا؟اسمشو نشنیده بودم ،کجا تدریس می کنه؟

-اون هیچ جا تدریس نمی کنه .از دوستهای خانوادگی منه....

ماهان حرف او را قطع کرد و گفت آهان یادم اومد....یادم اومد...اون برادر و خواهری که با تو دوست هستن.....من چقدر فراموشکار شده م....همون که‌اسمش فرهاده.....آره درسته خودشه.....ولی خوب یادت داده،معلومه که تو کارش استاده،نمی دونم چرا اینو به من گزارش نداده بودن....خب یه قطعه هم در ماهور بزن که حسابی کیفور شم.

بهار که تازه به سر شوق آمده بود و شنیدن نوای ساز از اندوهش کاسته بود بار دیگر ساز را در آغوش گرفت و نواخت آن هم با شور و هیجانی بیش از پیش.این بار هم ماهان برای او دست زد و تشویقش کرد .سپس آمد و بر لبه ی تخت نشست .ساز را از دست بهار گرفت و در کنار تخت گذاشت ،سپس به‌او نزدیکتر شد .اما بهار بی درنگ برخاست ولی در اخرین لحظه‌او دستش را گرفت و به سوی خود کشید بهار که به نیت شیطانی او پی برده بود ،با حرکتی سریع دستش را آزاد کرد و به گوشه‌ای از اتاق رفت .اما ماهان به دنبالش آمد مثل بازی گرگم به هوا شده بود.

بهار از دست ماهان جاخالی می داد و او دوباره دنبالش می کرد یک بار دست ماهان به جیب روپوش بهار گیر کرد که در نتیجه جیب و فسمتی از روپوش پاره شد اما بهار باز هم از دستش گریخت.سرانجام ماهان او را در گوشه‌ای از اتاق گیر انداخت ، به طوری که هیچ راه فراری نداشت.درست در لحظه‌ای که ماهان به سوی بهار یورش برد تا با دو دستش گلوی او را بگیرد بهار با پا ضربه‌ای محکم به میان دو پای ماهان کوبید که فریادش به‌اسمان رفت ماهان از درد دقایقی به
خود پیچید زیر لب به کردی چند ناسزا نثار بهار کرد و باز هم به سویش یورش برد

این بار بهار به سوی توالت دوید و داخل آن رفت و در را بست ماهان لنگان لنگان قدم برمی داشت ناسزاگویان به نزدیک در توالت آمدو دستگیره‌ای را که‌از بیرون داشت به دست گرفت و سپس به زبان کردی و با صدایی شبیه فریاد چیزی گفت.در این لحظه دریچه باز شد و مرد غول پیکر به داخل نگاه کرد .ماهان حرف قبلی خود را باز هم به زبان آورد و پس از چند دقیقه در باز شد و مرد با قفلی در دست به درون آمد و قفل را به دست ماهان داد.ماهان که دستگیره ی در را همچنان به سوی خود می کشید چفت در توالت را بست قفل را بست و قفل را به‌ان زد.سپس قهقه‌ای سر دادگحالا تو اون بمون تا وقتی که‌اخرین نفستو بکشی .....حالا که مستراح رو به من ترجیح میدی ،پس همون جا بمون تا زندگی کثیفت به‌اخر برسه....

بهار که دریافت چه بر سرش آمده با مشت پی در پی به در کوبید .....اما ماهان برون رفته و در سیاهچال را نیز قفل کرده بود،بهار تا جایی که توان داشت با مشت به در کوبید و وقتی که دیگر رمقی در تن خود ندید همان جا نشست و گریه‌ای بی امان را سر داد.حتی در مخیله‌اش نمی گنجید که روزی در چنین مکانی آخرین ساعات عمر خود را سپری کند.....

همه چیز را تار می دید.کجا بود؟چیزی به یاد نمی آورد .اشباحی که در برابر نگاه تارش به‌این سو و آن سو حرکت می کردند ،چه بودند....قدرت تشخیص نداشت .چشم بر هم گذاشت و سعی کرد ذهن خود را به کار اندازد....آن بوی ناخوشایند که ساعتها آزارش داده بود دیگر به مشامش نمی رسید....خنکایی را روی پوست صورتش حس کردو پس از آن تماس شیئی را با آن.بار دیگر چشم گشود....و این بار اشباح وضوخ بیشتری داشتند دو چهره بود که‌او آنها را شبحی نا مشخص می دید لحظاتی خیره ماند.اشتباه نمی کرد چهره ی زنی بود ناآشنا و در کنارش چهره ی مردی کمی آشنا....خوب دقت کرد،آری اشتباه نمی کرد آشنا بود....باز هم چشم برهم گذاشت و ....باز کرد

-حالت خوب است؟

بهار بیشتر به ذهن فشار آورد ....درست است خودش بود همان مرد غول پیکر....و در کنارش زنی با لباس کردی لیوانی را به لبش نزدیک کرد.مایعی سفید رنگ را دید سپس نوشید...چه طعم گوارایی داشت ....شیر و عسل.

-حالت خوب است؟

بهار این بار پاسخ داد:بله....خوبم ...شما کی هستید؟

-من محبوبه هستم

خاطره‌ای تلخ همچون نیشی که به جانش زده شود ،او را سوزاند...محبوبه؟ همان که سبب شد به‌این بلایا دچار شود؟اما نه‌این یکی شهد زندگی به کامش ریخت....رفته رفته ذهنش کارایی بیشتری می یافت و دقایقی بعد کاملا هوشیار بود،لحظاتی به چهره زن خیره ماند و سپس با صدایی که گویی از ته چاه بیرن می آد پرسید کدوم محبوبه؟

-من محبوبه هستم زن رحمان

-رحمان؟رحمان کیه؟

مرد غول پیکر با همان صدایی که نخستین باری که بهار شنید یاد دوبلورهای سینما افتاد گفت رحمان من هستم.....اسم شما هم بهاره،درسته دخترم؟

بهار دقایقی سردرگم شد .از لحظه گرفتار شدن در دام ماهان دیو صفت ،نخستین بار بود که در صدایی نشانه ی محبت می یافت.نورافکن روشن بود ،پس ماهان می بایست در آنجا باشد .با هراس به گوشه و کنار اتاق چشم انداخت اما اثری از او نیافت .شادی دلش را فشرد.چشم گرداند و این بار نگاهش به در توالت ثلبت ماندو تازه به یاد آورد چه بر او رفته‌است.با ترس و در حالی که لرزی سراسر بدنش را فراگرفته بود با انگشت در توالت را نشان داد و با بغض گفت :من...من....من اون تو.....زندانی شدم....من....و گریه‌امانش نداد.

محبوبه بر لبه ی تخت نشست سر او را بر شانه ی خود گذاشت و موهایش را نوازش کرد.بهار کم کم آرام گرفت و زیر لب گفت پس اینجا مهر و محبت هم پیدا میشه

دقایقی به همان وضع سپری شد تا اینکه رحمان به زبان کردی چیزی به محبوبه گفت و از اتاق بیرون رفت.محبوبه به بهار کمک کرد تا بر روی تخت بنشیندسپس در حالی که به زحمت فارسی حرف می زد گفت دخترم تو سه روز توی مستراح بودی.ماهان خان اجازه نمی داد تو را بیرون بیاوریمامروز صبح برای کاری رفت و ما با رحمان تو را ببرون آوردیم،ما کلید نداشتیم برای همین کلون راشکستیم و تو را در آوردیم .تو بی هوش شده بودی اما الان به تو غذا می دهیم که حالت خوب شود...

ورود رحمان با سینی غذا سبب قطع کلام محبوبه شد رحمان سینی حاوی غذا را بر روی تخت گذاشت و به بهار گفت:زود بخور چون ممکن است ماهان پیدایش شود....اگر ببیند ما به تو غذا می دهیم ما را خیلی دعوا می کند.

او سپس به زبان کردی چیزی به محبوبه گفت و هر دو بیرون رفتند.درون سینی یک قرص نان تازه ،مقداری عسل و کمی شیر در کاسه‌ای بود که بهار با ولع همه را خورد که پس از تمام شدن غذا کمی هم احساس دل درد کرد .محبت این زن و مرد کرد بار دیگر دلگرمش کرد و اندیشید چرا این زن و مرد مهربان باید اسیر دست ماهان دیو صفت باشند؟

مدتی بعد که هبار حدس می زد در حدود نیم ساعت می شه رحمان در را باز کرد و داخل شد و با دیدن بهار که جانی گرفته بود گفت سیر شدی دخترم؟جان گرفتی؟

بهار نگاهی سرشار از حق شناسی به رحمان انداخت و گفت:بله‌اقا خیلی ممنونم....شما جون منو نجات دادین....از شما خیلی ممنون...

رحمان سر تکان داد و گفت در عوض جان خودم رو به خطر انداختم.اگر ماهان خان برگردد و ببیند که به شما کمک کردم از مستراح بیرون بیایید معلوم نیست چه بلایی سر من و محبوبه بیاورد.ماهان خان خیلی بی رحم است....سال پیش یکی از پسرهای من که نافرمانی کرد به دست ماهان خان کشته شد....

بهار با تعجب گفت کشته شد؟بعد شما کاری نکردی؟

-چکار می تانستیم بکنیم؟

-خب به پلیس یا نیروی انتظامی یا پاسگاه ژاندارمری اطلاع می دادین که دستگیرش کنن.

رحمان به نشانه ی تاسف سر تکان داد و گف شما از هیچ چیز خبر ندارید.....اینجا شهر نیست....اینجا یک دهکده ی مرزی است،اینجا بیشتر آدمها اسلحه دارند،و هر کی زور و اسلحه ی بیشتری داشته باشه حرفش بیشتر پیش می ره.....

بهار که‌این حرف رحمان به نظرش غیر منطقی به نظر می رسید کلام او را قطع کرد :مگه هنوز هم خان خانیه؟الان دیگه نیروی انتظامی قدرت دارن و همه جا قانون رو اجرا می کنن.شما با این هیکل که‌ادم از دیدنش می ترسه چطور از این مرد بی رحم فرمون می برین....خب اگه‌اون اسلحه داره شما هم اسلحه گیر بیارین و بکشینش....

-چفتن این حرف ساده‌است دخترم اما ماهان خان نفرات زیادی داره که‌از او فرمان می برنو به دستورش همه کار می کنند.با یک اشاره ی ماهان خان هر جا که بریم گیرمان می آرن و با شکنجه می کشن و تا نیروهای انتظامی بخوان به دادمان برسن هفت تا کفن پوسانده‌ایم .خلاصه بگویم در مقابل ماهان خان از دست ما کاری بر نمی آید .تو هم بهتر است به حرفش گوش کنی تا اینطور کتک نخوری

-آقا رحمان ماهان اینجا رو برای چی درست کرده؟چرا این تخت چهار نفره رو اینجا گذاشته؟

رحمان پیش از دادن پاسخ بهار از قلعه ی سنگباران بیرون رفت و پس از چند لحظه برگشت در انتهای تخت بر لبه ی آن نشست و گفت دخترم اول تو داستان زندگی ات را بگو تا من هم قضیه ی این اتاق را برایت بگویم

بهار موافقت کرد و همه ی ماجرای خود را از آشنا شدن با شهریار تا آن لحظه برای رحمان شرح داد و داستان خود را با ریختن چند قطره‌اشک به پایان برد

چهره ی رحمان هم پس از شنیدن سرگذشت بهار در هم رفته و خشم در آن نمایان بود.او که صداقت در گفتارش احساس می شد گفت دخترم خیلی دوست دارم که می تانستم آزادت کنمو لی اگر ماهان برگرده و تو را اینجا نبیند من و محبوبه را می شکد .پس باید اینجا بمانی تا مثل دخترهای دیگری که‌افراد ماهان خان اینجا می آوردند و بعد از مرز رد می کردند و می فروختند ،ماهان خان به سراغت بیاید.

-رحمان خان ماهان کی برمی گرده؟

-نمی دونم امرزو که رفت گفت زود برمی گردم....شاید امشب بیایید،شاید فردا و شاید هم چند ماه دیگر....

بهار با حیرت گفت چند ماه ؟یعنی من باید چند ماه دیگه هم نوی این سیاهچال باشم؟من که نمی تونم طاقت بیارم.....رحمان خان خواهش می کنمبگذار من برم التماس می کنم....

گروه رسانه زیارتگاه شاه چراغ شهرانارک ، چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ،
گالری عکس
آخرین اخبار وب
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم لینک درون متن از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است
تبلیغات
بیوگرافی

زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک :
آرامشی به وسعت آسمان، نوری به عمق دل ، جایی که نور مقصد است ....
دوستان عزیز ، همشهریان گرامی
با سلام و عرض ادب
این وبلاگ  ┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅  جهت بیشتر شدن سطح علمی و آگاهی ,  اطلاع  از اخبار  و وقایع  دیارمان  مروارید کویر  شهر تاریخی انارک  ،مادر معادن ایران زمین  و شهرهای همجوار ، اخبار زیارتگاه ، گزارش از فعالیت های روابط عمومی و  کانون فرهنگی  زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک وشناسایی و  معرفی افتخار آفرینان در همه زمینه ها و معرفی به هموطنان گرانقدر برای  شما عزیزان  و بزرگواران طراحی و به نمایش در آمده است .
امیداست بتوانیم در این راستا کمکی هر چند ناچیز  کرده باشیم و اخبار و وقایع را به صورت دقیق خدمت شما بزرگواران  انعکاس دهیم
پیشاپیش از حسن عنایت شما سپاسگذاریم
    با تجدید احترام
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
**********************************
اعضا ء هیات امنای زیارتگاه شاه چراغ  
(( سید احمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر ( علیه السلام ) ))
و مسجد فاطمه الزهراءشهر انارک
 علی علیزاده انارکی
 براتعلی خدایی
 غلامرضا جلیلی انارکی
 دکتر جلال علیزاده انارکی
  امید اعتمادی
Jalal.alizadeha@gmail.com  
******************************************
*═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═*
امور فرهنگی زیارتگاه شهر انارک
غلامرضا نوری انارکی (( استاد کیهان ژولیده انارکی ))
محمد رضا فاضلی  (( استاد فاضل ))
شیخ هادی هژیر
وبیاد حضرت  استاد مرحوم محمد رجایی انارکی ( استاد رجا )
**********************************
مسئولان  روابط عمومی زیارتگاه
آقای  حسن کافی انارکی
آقای مهران مطلبی نیا انارکی
آقای دکتر جلال علیزاده انارکی  
┄┅═☫ گروه رسانه ای زیارتگاه شاه چراغ شهر انارک ☫═┅┄
آخرین نوشته‌ها
کدهای وبلاگ
تبلیغات