رحمان کهاز شرم نمی توانست به چشمان بهار نگاه کند در حالی که پشت به بهار ایستاده بود گفت:تو را به خدا اینجوری حرف نزن ،من خجالت می کشم ....تو دوست داری که ماهان خان به خاطر فرار تو من و زنم را بکشد؟
-نه ...نه ....اصلا شما در حق من مهربونی کردین من به هیچ وجه نمی خوام با خودخواهی جون شما رو به خطر بندازم......نه نه من اینجا می مونم.....فقط...فقط یه خواهش دارم.
-چیه دخترم؟
-رحمان خان شما می دونین ماهان پسر منو به کی داده یا چه کارش کرده؟اگه می دونین تو رو خدا به من بگید ...یه کاری کنین ،بچه مو یک بار هم شده ببینم.رحمان ساکت ماند و به بهار خیره شد از چهرهاش پیدا بود چیزهایی می داند.
ولی نمی تواند بگوید .بهار با لحنی ملتمس و با تضرع گفت "رحمان خان تو رو خدا ....تو رو به جون هر کس که دوست داری،کمک کن.تو خودت بچه داشتی و داری و می دونی بچه برای آدم چقدر عزیزه ،پس کمک کن بچه مو ببینم...
رحمان که بی اندازه تحت تاپیر قرار گرفته بود با لحنی که بغض الود به نظر می رسید گفت دخترم خواهش می کنم این را از من نخواه.اگر ماهان خان بفهمد به سر خانواده ی من بلایی می آورد .غیر از اینها تو تا وقتی اینجا هستی که نمی توانی بچهات راببینی و کسی هم که بچه پیش اوست تا ماهان خان نگوید،بچه را به تو نمی دهد.پس بمان تا ماهان خان بیاید ،شاید انشالله دلش به رحم بیاید و از سر تقصیر تو بگذرد و تو بتوانی با بچه پیش پدر و مادرت برگردی.
و پیش از آنکه بهار حرف دیگری بزند از سیاهچال بیرون رفت و در را قفل کرد فاما نور افکن را همچنان روشن گذاشت
وخامت حال بهزاد سبب شده بود دکتر جراح اجازه ی انتقال یافتن او را به بخش ندهد و وی در بخش مراقبتهای ویژه همچنان زیر نظر و مورد مراقبتهای دقیق باشد .دکتر هنوز اطمینان نداشت که بدن بهزاد کلیه را قبول می کند یا پس می دهد با وضع پیش آمده برای بهزاد همه چیز در پرده ی ابهام قرار داشت و به قول دکتر معجزهای لازم بود تا بهزاد سلامت خود را بازیابد و از همه می خواست برای او دعا کنند.وضعیت بد روحی بهزاد مزید بر علت بود و دردش را تشدید می کرد.
در میان این همه نومیدی و امواج غم و اندوه که گریبانگیر خانواده ی شهیدی و نادری بود تلفنی که به خانه ی آقای نادری زده شد شادی و بیش از آن غمی افزون تر را در پی داشت .در بعدازظهری که نسترن خانم و آقای نادری در خانه مشغول تماشای فیلمی از تلویزیون بودند ،صدای زنگ تلفن هر دو را از جا پراند،نسترن خانم کهانتظار تلفنی را نمی کشید به جز آنکه مخاطبش بهار باشد بهاقای نادری نگاهی پرسشگر انداخت و با تردید گوشی را بردات و گفت:الو؟
-الو؟نسترن خانم سلام....حالتون خوبه؟آقای نادری خوبن؟بهار جون چطوره؟آبتین؟
نسترن خانم که صدای محبوبه خانم هم خوشحال و هم نگرانش کرده بود دست خود را بر روی دهنی گوشی گذاشت و بهاقای نادری گفت :محبوبه خانم....اگه درباره ی بچه بپرسه چی بگم؟
-الو؟الو؟نسترن خانم.....صدای منو می شنوین؟چرا جواب نمی دین...صئای منو می شنوین؟
نسترن خانم که مردد بود چه بگوید با سردرگمی گفت"بله...بله ...صداتونو می شنوم محبوبه خانم.....مرسی همه خوبن....شما چطورین؟شهریار خوبه؟وضعش روشن شد؟آقا شهاب حالش خوبه؟
محبوبه خانم با صدایی که شادی در آن موج می زد گفت خدا رو شکر همه خوبن....همه خوبن....کار شهریار بهامید خدا داره درست میشه....صدام خوب می آد؟
-بله...بله ...بفرمایین ،صداتون خوب می آد....داشتین می گفتین کار شهریار چی شد؟
-آره ...در ارتباط با قتل شیما پلیس چند نفر رو دستگیر کرده که شهریار اونها رو دیده و یکی از اونها همون مرد مسنی بود که شهریار اون روز یعنی روزی که رفته بود خونه ،پیش شیما دیده بود....شهریار به پلیس گفته بهاحتمال زیاد اون مرد قاتل شیماست و پلیس دارهاز اون مرد بازجویی می کنه....وکیلش که دوست همون آقای دوست دکتر سیامک خانه گفته با توجه به ضدونقیض گویی اون مرد احتمال اینکه مجبور بهاعتراف بشه زیادهو اگهاعتراف کنه شهریار آزاد می شه.شما هم دعا کنین کارش درست بشه.ملاقات شهریار که رفته بودم گفت دلم برای دیدن آبتین یه ذره شده و اگه بهامید خدا آزاد باشم بی معطلی می آم ایران که هم آبتین و هم بهار رو ببینم.
-امیدوارم که کارش هر چه زودتر درست بشه...
-نسترن خانم صداتون یه جوره مثل اینکه گریه کردین ....خدای ناکرده طوری شده؟
نسترن خانم که می کوشید بر خود مسلط باشد و گریه نکند با صدایی که کمی لرزش داشت گفت نه چیزی نیست .....یه کم سرماخوردگی دارم...
-وا سرماخوردگی اونم توی تابستون؟راستشو بگین نسترن خانم....من خونه ی بهرام خان زنگ زدم کسی جواب نداد.می شه با بهار جون حرف بزنم؟بعدشم با آبتین ...خودمم دلم براش یه ذره شده.
نسترن خانم که مردد مانده بود چه بگوید،با اشره ی سر و دست از آقای نادری کسب تکلیف می کرد آقای نادری که صلاح نمی دانست موضوع بع محبوبه خانم گفته شود،از نسترن خانم خواست گوشی را بهاو بدهد،او پس از گرفتن گوشی و سلام و احوالپرسی کردن گفت"اولا خیلی خوشحالم کار شهریار جان داره درست میشه و اما در مورد بهار و آبتین .راستش بهار یکهو به سرش زد با دوستاش بره شمالامروز صبح با آبتین و دو سه تا از آشناها رفت شمال طرفهای کلاردشت...
محبوبه خانم که دچار شک شده بودفبا لحنی حاکی از حیرت گفت :وا...آقای نادری مگه بهزاد جون توی بیمارستان بستری نیست؟مگه عمل نکرده؟چطور شوهرشو گذاشته رفته سفر؟
-راستش به توصیه دکتر بود....دکتر گفت بهار الان یه مدتیه همش درگیر غم و غصه و گریه و زاریهو چون بهزاد هم ممنوع الملاقاته،بهتره که بهار یه هفتهای بره سفر تا وضعیت روحیش بهتر بشه،آخهاین اواخر خیلی بدخلق شده بود....
محبوبه خانم که به ظاهر قانع شده بودگفت حق داره بیچاره!این همه مدت مریض داری آدمو واقعا از پا می اندازه.خب امیدوارم بهش خوش بگذره....اگه دردسترستون بود بهش بگین یه تلفن به من بزنه که باهاش حرف بزنم،همین طور با آبتین...خب دیگهامیدوارم هر چی زودتر همه تونو ببینم و آقا بهزاد هم حالش خوب بشه و به یاری خدا باز هم دور هم جمع بشیم.....خدانگهدار.
نسترن خانم که باز به یاد بهار افتاده بود در حالی کهاشک می ریخت گفت:اگه بیان ایران و بفهمن موضوع چیه،چه خاکی باید به سرمون بریزیم....خدا کنه یا بهار زودتر پیدا بشه یا کار شهریار طول بکشه،چون من که روم نمی شه به محبوبه خانم بگم نوه شو که دست ما امانت بود ،دزدیدن
-خانم توکل کن به خدا.....من دلم روشنه که همین روزا یه خبری می شه،یه خبر خوب....
-الو ؟بهرام جان تویی؟
-سلام سهراب جان چطوری؟خیر باشهاین وقت شب تماس گرفتی؟
-گمان کنمخیر باشه....ببین مامورهای ویژه ما طرفهای سنندج و دهکده های مرزی ردپایی از ماهان گیر آوردن.به نظرم داریم به خودش نزدیک می شیم.در یه عملیات ضربتی یه گروه قاچاقچی دستگیر شدن که یکی از اونها از همکارهای نزدیک ماهانه.مامورا به زور ازش حرف کشیدنو او هم چند نفری رو لو دادهکه دارن دنبالشون می گردن،منطقه فعالیت اونها مریوان و روستاهای اطرافشه.
البته عملیات سخته چون منطقه کوهستانیهو قاچاقچیا هم انواع اسلحه ها رو دارن،حتی یکی از هلی کوپترهای نیروی انتظامی رو چند روز پیش زدن که سه نفر از مامورا شهید شدن.ولی چیزی مونده که خود ماهان دستگیر بشه.فعلا دارن روستا به روستا پیش میرن و شاید توی چند روز آینده موفق بشیم همه شو نودستگیر کنیم .البتهامیدوارم عروس شما هنوز زنده باشه و ما بتونیم پیداش کنیم ،چون یکی از کارهایی کهاین نامردا می کنن،رد کردن زنها و دخترها از مرزو فروختن اونها به دلالهای فاحشه خونه های ترکیه و اون طرفهاس.
-سرهنگ جون،تو کهامیدوارم کردی،دیگه منو نترسون.ایشالله که پیدا میشه...پدر و مادر اون دختره بیچاره ،خونواده ی ما،از همه بیشتر بهزاد ،داریم از غصه دق می کنیم.قربونت ،خدانگهدار. بهرام خان با اینکه دیروقت بود،شیرین خانم را ازخواب بیدار کرد و موضوع را بهاو گفت.
صدای غم آلود سه تار که در فضای نیمه تاریک قلعهی سنگباران طنین انداز بود،از اندوه جانفرسای نوازندهاش حکایت میکرد.بهار که به همراه نوای سازش اشک میریخت،به لحظه های خوش زندگی اش میاندیشید.به نخستین روز آشنایی با شهریار و چشیدن طعم شیرین عشق در نگاهاول .با آنکه بهزاد با مهربانی خود زخمهای روح او را که پس از دوری از شهریار احساس میکرد التیام بخشیده بود اگرچه پس از ازدواج با بهزاد تلاش بسیار به خرج داده بود که خاطرات شهریار را از ذهن برهاند،هر گاه که چنگال نومیدی و حرمان گلویش را میفشرد،بهیاد نگاه های معصوم و آکندهاز عشق شهریار میافتاد کهاو را با عشق اشنا کرده بود.
رحمان در گوشهای از سیاهچال نشسته بود و با چشمان بسته،گوش به نوای سه تار داشت و آرام آرام تکان میخورد؛گویی به عالم خلسه رفته بود وبهیاد عزیزی از دست رفته حسرت میخورد؛اما میکوشید دو قطرهاشکی را که در گوشه های دو چشمش حلقخ زده بود،حتی از خود پنهان کند؛که در طریقت و رسم و رسومشان نبود که مرد گریه کند.اما او که جسمس همچون کوه و جامیلطیف داشت،چگونه باید از بار غم سبک میشد.
هر دو غرق در این حالت روحانی بودند که محبوبه خانم شتابان ار در وارد شد و هراسان چیزی به رحمان گفت که بهار نفهمید؛اما رحمان را به تب و تاب انداخت.او به سرعت به بهار نزدیک شد و بی گفتن کلامی،سهتار را از دستش گرفت،بیرون رفت و در را قفل کرد.بهار صدای پای شتابزدهی او و محبوبه خانم را شنید و دریافت که باید از ماهان خبری شده باشد.در طی دو هفتهای که ماهان نبود،رحمان به بهار اجازه داده بود از آن دخمه بیرن بیاید و در حیاط بزرگ آن خانه که باغچهای زیبا داشت و از بیرون اصلا نمیشد حدس زد که در آن دخمهای آن گونه خوفناک باشد،گردش کند و هوا بخورد.رحمان میدانست که حتی اگر در خانه را باز بگذارد.بهار نخواهد گریخت؛چون ابتدا میبایست بچهاش را پیدا میکرد و دیگر آنکه راه کوهستانی پرپیچ و خم و خطرناک را کهاز حیوانات وحشی خالی نبود،یاد میگرفت،رحمان،بر اثر اصرار های بیش از اندازهی بهار بهاو گفته بود روستاهای آنان در نزدیکی مریوان قرار دارد،اما به پنجوین عراق نزدیک تر است و ماهان،به محض احساس خطر،از آن مرز و کوره راههایی که تنها خودش و افرادش بلدند،به خاک عراق میگریزد و حدس میزد در حال حاضر نیز در عراق باشد.بهار و رحمان ساعتهای متمادی نشسته و ماجراهای زندگی خود را برای یکدیگر تعریف کرده بودند.رحمان چوپانی ساده دل بود که با کارهای ماهان اصلا موافق نبود؛اما به دلیل همکاری دو تن از پسران و یکی از دامادهایش با ماهان در کارهای خلاف،سکوت کرده بود و دم نمیزد،مبادا که جان آنان به خطر بیوفتد.رحمان سراسر عمرش را در همان روستا و چند روستای مجاور گذرانده و به عمرش حتی تا سنندج نرفته بود.او که خود در هنگام چرای گوسفندان برای آنها و دل خود نی میزد،علاقهی فراوانی به سه تار داشت و از آن روز که سهتار نواختن بهار را شنیده بود،پس از رفتن ماهان،در هر فرصتی که به دست میآورد به سیاهچال میآمد و با آوردن سه تار ماهان،از بهار میخواست که برای او و زنش محبوبه سه تار بزند.
بهار ساکت و آرام در دخمهی تاریک نشسته و منتظر ورود ماهان بود.پس ازمدتی طولانی نورافکن روشن شد و دقایقی بعد،پس از باز شدن در،ماهان به درون قلعهی سنگباران آمد.چهرهاش آکندهاز خشم بود و ازچشمانش آتش غضب میبارید.سرووضعش برخلاف همیشه نامرتب و خاک آلود ب.د.سراسیمگی ار حرکاتش خوانده میشد و کمینیز میلنگید.او به محض ورود به سوی بهار آمد و بی مقدمه سیلی محکمیبه صورتش نواخت که درد آن در سراسر بدن او پیچید.ماهان بهان سیلی بسنده نکرد،باز هم به سراغ بهار آمد،بازوی او را گرفت و دستش را پیچاند،به زوری که فریاد او بهاسمان رفت و احساس کرد دستش شکست.درد طاقتش را برید و در حالی که میکوشید گریه نکند و در برابر ماهان ضعف نشان ندهد فریاد کشید:"حیوون وحشی،مگه من چه کار کرده م که کتکم میزنی؟..."ماهان سیلی دیگری حوالهی صورت بهار کرد کهاو صدای شکسته شدن یکی از دندانهای خود را شنید و در همان لحظه خون از دهانش به بیرون پاشید.ضربهی لگدی که ماهان به شکم بهار زد،سبب شد او به دیوار بخورد وسپس نقش بر زمین شود.ماهان فریاد کشید:"مگه تو رو توی مستراح ننداختم که مثل سگ جون بدی ،چرا اومدی بیرون!کسی کهاز دستور من سرپیچی کنه فقط باید بمیره...حالا دیگه مامورای ویژه رو بهاینجا میکشونی!...تو باعث شدی مامورای ویژهاز تهران بیان این طرفا...اونا پنج تا از بهترین افراد منو کشتن...خیال کردن به همین راحتی میتونن تو رو نجات بدن ...ولی کور خوندن...جنازهی تو ورو هم پیدا نمیکننوووهمین جا دفنت میکنم...اما نه با خودم میبرمت اون طرف و میسپرم دست قاچاقچیای آدم تا ببرنت به فاحشه خونه های ترکیه،یا هر جا دلشون خواست ،چون مردن برای تو مثل عروسیه و خیلی زود راحت میشی..."
او باز هم بازوی بهار را گرفت،از زمین بلندش کرد و محکم به سوی تخت پرت کرد.صورت بهار با میلهی تخت برخورد کرد وپیشانی او را شکافت و خون فواره زد.بهار دستش را روی محل بریدگی گذاشت و با همهی توان جیغ کشید.اما ماهان از او دست بردار نبود،با چند گام بلند خود را به وی رساند در موهایش چنگ انداخت و سرش را به عقب کشید و قصد داشت آن را به لبهی تخت نیز بکوبد که فریادی همهی قلعهی سنگباران را به لرزه در آورد و رحمان که در آستانهی در بود،جستس زد و بر روی ماهان پرید.دومرد مانند دو حیوان وحشی بهیکدیگر پیچیدند.بهار همیشه تصور میکرد که رحمان با یک ضربهی مشت خواهد توانست کار ماهان را بسازد؛ولی اکنون میدید که ماهان در شرف غلبه بر رحمان است و از او کم نمیآورد .
در همین لحظه چشم بهار به چارچوب در افتاد که محیویه خانم در آن ایستاده بود و با دست بهاو اشاره میکرد که برخیزد.بهار وقت را تلف نکرد و درحالی که با یک دست پیشانی خود را گرفته بود،برخاست و لنگان لنگان به سوی در دوید به محض رسیدن به در،محبوبه خانم دست او راگرفت و گفت:"بدو دخترم!بدو بالا!..."وقتی به بالای پله ها که به کف آشپزخانهی آن منزل ساخته شدهاز سنگ منتهی میشد رسیدند.محبوبه خانم که با دیدن چهرهی غرق در خون بهار بی اندازه متاثر شده بود بهاطراف خود چشم انداخت،تکه پارچهای را یافت کهان را براداشت،چند بار تا زد وبه صورت نواری بلند درآورد.سپس پارچه را به روی زخم گذاشت و دور سر بهار گره زد.صدای فریاد دو کرد که هنوز درگیر بودند به گوش میرسید.محبوبه خانم چاقویی را که دورن سینی قرار گرفته و بر روی چراغ خوراک پزی خاموش بود،برداشت،آن را به بهار داد و گفت:"دخترم...وقتی نداری فرار کن!هوا تاریک است؛ولی اگر از جادهی دست چپ بروی به روستای بعدی میرسی که میتوانی کمک بگیری...دخترم بچهی تو پیش چوپان سلیمانه که در گویله زندگی میکنه...زودباش..."واو را به حیاط برد و گفت:"یادت نرهاز جادهی ..."
صدای شلیگ گلوله کلام او را قطع مرد .او از حیاط با سرعت بهاشپزخانه برگشت و به پله هی منتهی به سیاهچال نزدیک شد.بهار که درد سراسر وجودش را آزار میداد،با چاقویی که در دست داشت،بی درنگ از در باز حیاط بیرون رفت و راه جادهی سمت چپ را در پیش گرفت.هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که باز هم صدای شلیک دو گلوله را شنید.چند دقیقه بی حرکت برجا ماند.نور ماه کامل همه جا را به رنگ نقرهای درآورده بود و ستاره ها چنان میدرخشیدند که گویی در فاصلهی چند متری از او قرار دارند و با دست میتوان لمسشان کرد.
او درنگ را جایز ندید و چون توان دویدن نداشت،با قدمهایی که چندان تند نبود به راهافتاد.به جز کورسویی کهاز چند خانهی روستایی به چشم میخورد هیچ چراغ دیگری روشن نبود.آزادی و رهایی از آن دخمهی مرگبار را باور نداشت. به رحمان و محبوبه خانم میاندیشید و صدای شلیک گلوله ها وحسرت میخورد چرا خودش نتوانستهاست با شلیک گلولهای به مغز ماهان دیو سیرت ،انتقام همهی ظلمهایی را که در حق او و خانوادهاش روا داشته بود،بگیرد.اما از سویی خوشحال بود کهاو به دست رحمان کشته شده و رحمان توانستهاست انتقام فرزندش را بگیرد.در این فکر بود که سایهی جانوری را در وسط جاده دید.دو چشم که در تاریکی میدرخشید.رو به رویش قرار داشت.بی حرکت بر جا ماند و چاقو را در دستش فشرد.آهسته زانو خم کرد و در حالی کهاز آن دو نور درخشان چشم بر نمیداشت،قلوه سنگی از زمین برداشت و با همهی توان پرتاب کرد.جانوری که در وسط جاده بود پا به فرار گذاشت و بهار با دیدندم حیوان متوجه شد که روباه بودهاست.
جرات نمیکرد از جاده منحرف شود و ار وسط آن حرکت م یکرد.بهاین سو وآن سو چشم میانداخت که تکه چوبی در حدود یک متری به چشمش خورد.آن را برداشت،به کمک آن راحت تر راه میرفت.صدای جانورانی،زوزهی شغالی و پارس سگی پی در پی او را به هراس مس انداخت و از سرعت حرکتش میکاست.صدای شلیک گلوله هایی از دوردست به گوشش رسید و نور حرکت گلوله ها را در آسمان دید.بی تردید در فاصلهای نا معلوم درگیری و تیراندازی جریان داشت.صدای شر شر ابی شنید و خوب که دقت کرد،جوی باریکی در کنار جاده دید.از ساعتی پیش احساس تشنگی شدیدی میکرد.به کمک چوبدستی خود ارام نشست.ابتدا مشتی اب به صورت خود زد که هم جان بخش بود و هم دردآور.به دندان نیش خود دست زد.کاملا لق شده بود و زیر لب گفت:"لعنت به تو حرومزاده...باید با دست خودم خفه ت میکردم تا دلم خنک بشه..."
هنوز آخرین کلمهاز دهانش بیرن نیامده بود که فشار جسمیسخت را بر پشت سرش حس کرد و صدای شیطانی ماهان به گوشش خورد:"کوچکترین حرکتی بکنی،یه گوله توی مغز پوکت خالی میکنم...همین جور بلند شو و هرچی هم توی دستته بنداز زمین!"
بهار چوبدستس و چاقو را زمین انداخت و آرام بلند شد.ماهان که پشت سر او بود،با تحکم گفت:"برگرد!"و پس از آنکه بهار روبرگرداند،نور چراغ قوهای را که در دست داشت به صورت او انداخت،به طوری که بهار مجبور شد چشمانش را ببندد و دستانش را بالا بیاورد و مقابل نور نگه دارد.
ماهان با صدای بلند گفت:"دستهاتو بنداز پایین و ببر پشتت!"
بهار همان کار را کرد و ماهان مچ هر دو دست اورا با یک دست گرفت و به جلو هلش داد و همانطور کهاورا نگه داشته بود، به جلو حرکتش میداد. آن دو پس از طی مسافتی ، دوباره به همان خانه رسیدند. ماهان با قدرت بهار را به درون حیاط هل داد و در را بست و در حالی که لولهاسلحه را همچنان پشت سر او گذاشته بود، گفت:" صاف برو جلو... برو توی آشپزخونه!"
بهارهنگامیکه پا به درون آشپزخانه گذاشت، از وحشت جیغی کشید. جسد غرق در خون محبوبه خانم در کف آشپزخانهافتاده بود، با چشمانی باز و گویی در انتظار. ماهان که تکه طنابی یافته بود، با تحکم گفت:" دستتو بیار پشتت!" سپس دستهای اورا محکم بست که فریاد بهار از درد به هوا رفت.
- اگه وقت داشتم ،میبردمت پایین تا جنازه دوست عزیزتو ببینی!
چهره زمخت ،اما مهربان رحمان لحظاتی پیش چشم بهار جان گرفت و صدای خوش آهنگش در گوش او طنین افکند.زیرلب گفت:" رحمان خان، منو ببخش!"
ماهان بازوی بهار را گرفت و به سوی در هل داد و گفت:" میخوایم از یه کوره راه کوهستانی بریم. مثل بچهادم میافتی جلو و میری. اگه کوچکترین حرکت غیرعادی بکنی، مطمئن باش تیرم خطا نمیره..."
بهار نگاهی غضب آلود بهاو انداخت و به راهافتاد. از در خانه بیرون رفتند و این بار ماهان اورا به سمت جاده طرف راست هدایت کرد. پس از طی مسافتی به تپهای سنگلاخ رسیدند که راهی بز رو رو به بالا داشت. بالا رفتن از آن راه باریک و سربالا برای بهار با دست بسته بسیار دشوار بود و با برداشتن هر قدم، تعادل خود را از دست میداد و زمین میخورد که درد دست و بدنش شدت مییافت. بهار از روی ستاره ها تشخیص میداد که رو به غرب در حرکت اند و شکی نداشت که ماهان قصد دارد از مرز عبور کند. او میدانست که در صورت عبور از مرز دیگر کار او ساختهاست؛ ولی هیچ کاری از دستش بر نمیآمد. هرچه جلوتر میرفتند، جاده سنگلاخ تر و پیشروی برای او مشکل تر میشد. آن قدر زمین خورده بود که جای سالم در بدن نداشت و هربار که میافتاد، با ناله و درد و به کمک ماهان بر میخواست و ادامه میداد. دیگر صدای گلوله ها را نمیشنید؛ اما هربار که به زمین میافتاد، نور گلوله هایی را که رو بهاسمان شلیک میشد، به چشم میدید.
پس از مدتی که به نظر بهار رسید بیش از دو ساعت بود، در نقطهای بلند، بهار که دیگر توان حرکت نداشت، به زمین نشست؛ اما ماهان فریاد کشید:" بلند شو و حرکت کن! بجنب کثافت... اگه خیال میکنی اون صدای تیراندازی مال مأمورایی که برای نجات تو اومدند،کور خوندی... تا بخوان به ما برسن، از مرز رد شدیم و دیگه دست اونها به ما نمیرسه... درسته که بیشتر افرادمو، حتی اونایی که تهران بودند دستگیر کردند، ولی خودمو... هرگز نمیتونن!"
در حدود یک ساعت دیگر راه رفتند. بهار کهاز شدت درد و بی خوابی در مرز بی هوش شدن بود، به زمین نشست. ماهان فریاد کشید:" بلند شو کثافت وقت تلف نکن! با این کارها نمیتونی نجات پیدا کنی!" و با لگد محکم به بهار کوبید.
دردی کشنده بر دردهای دیگر او اضافه شد و فریادش را بهاسمان برد. ماهان لگدی دیگر به شکم بهار کوبید که نعرع اورا بهاسمان برد. او شکم خود را گرفت و به زمین نشست و با صدای بلند گریه را سر داد. صدای شیون و ضجه ناشی از درد در آن تاریکی و در میان صخره های عظیم و غارهای کوچک و بزرگ طنین افکن شد و پژواک یافت. ماهان کهاز خشم به مرز جنون رسیده بود، برروی بهار خم شد و مشتی بر بدن گلوله شدهاو فرود آورد؛ اما وقتی دستش را برای فرود آوردن دومین ضربه بهاسمان رفت، صدای خرناسهایی در فضا پیچید و درست در لحظهای که خواست روبرگرداند، چیزی به رویش افتاد و سوزشی در صورت و در پشت گردن خود حس کرد و فوران خون خود را در تاریکی به چشم دید.
چشمان بهار از شدت ترس و وحشت داشت از حدقه بیرون میزد. در زیر نور ماه دو حیوان به شکل سگ ولی بزرگ تر را دید که بر روی ماهان جهیده بودند و با فرو بردن دندانهای خنجر مانند خود، پی در پی اورا گاز میگرفتند و با هرگاز تکهای از گوشت اورا میکندند.نعره های جگرخراش ماهان فضای کوهستان را آکند و چندبار پژواک کرد و سپس خاموش شد.
بهار که تردیدی نداشت گرگ ها پس از ماهان به سراغ او خواهند آمد، با همه دردی کهاحساس میکرد، برخاست و دولا دولا به پشت تخته سنگی پیچید و به سرعت حرکت کرد تا هرچه زودتر از دیدرس گرگها دور شود. خسته و کوفته،با زخمهایی خونچکان ، بی آنکه به پشت سر خود نگاه کند، نفس میزد و پیش میرفت. فقط یک لحظه روبرگرداند تا ببیند آیا گرگها در تعقیبش هستند یا نه، که پایش به چیزی گیر کرد، سکندری خورد و پس از چند بار غلت خوردن احساس کرد در خلاء دست و پا میزند؛ و بعد تاریکی و سکوت....
صداهایی از دوردست میشنید. صداهایی که گاه بلند بود و گاه فروکش میکرد. به نظرش میرسید سوار بر امواج است؛ امواجی متلاطم که گاهاورا به زیر آب میبرد و گاه به خورشید نزدیک میکند. دردی در قسمت بالای بدنش و دردی دیگر در سمت چپ و دردی در سمت راست. و سپس نوری به چشمخانهاش راهیافت و باز هم اشباحی رقصان در برابر دیدگانش... ذهنش باز به کار افتاد و مانند موتور ماشینی کهاهستهاهسته گرم میشود، کارایی خود را بدست آورد و آن چهره را تشخیص داد. آیا دیدگانش اشتباه نمیکردند؟ آن شبح تصویر چهرهای آشنا بود.اورا در کجا دیده بود؟ از ذهنش یاری طلبید و پاسخ گرفت... آن چهره به فرناز تعلق داشت، با حالتی که بهان لبخند میگفتند.
