بهار وقتی به طور کامل به هوش آمد و قدرت تشخیص خود را باز یافت، از دیدن فرناز بالای سرخود شگفت زده شد. درصدد حرکت برآمد، اما هردو دستش گیر بود. نگاه کرد، لوله های سرم بود و خودش بر روی تختی دراز کشیده بود. چشم گرداند، نفر بعدی... بله،مادرش بود کهاز شوق اشک میریخت. او نیز خندیدن را بهیاد آورد. لبخندی بر لبش نقش بست کهاشک همه حاظران را جاری ساخت. به بقیه چهره ها نگاه کرد، بهرام خان، فرهاد و شیرین خانم... همهامده بودند تا زندگی دوباره را بهاو تبریک بگویند.
همه به تختش نزدیک شدند و نسترن خانم نخستین کسی بود که بر گونه بهار بوسه زد و بعد فرناز و شیرین خانم. بهار تازه همه چیز را بهیادآورد و نیز وحشتی را که در آن لحظه های نفس گیر احساس کرده بود. صدای باز شدن در به گوش رسید. همه سربرگرداندند. مردی با روپوش سفید و پشت سرش خانمیبا لباس پرستاری وارد شدند. همه به کناری رفتند. دکتر به کنار تخت آمد و با لبخندی مچ دست بهار را گرفت و گفت :" تولد دوباره رو به شما تبریک میگم." سپس به فرهاد رو کرد و گفت:" دکترجان،سه چهار روز دیگه میتونین ببرینش" و از اتاق بیرون رفت. پرستار نیز پس از تزریق آمپولی در سرم و دادن یک قرص به بهار از اتاق خارج شد.
بهار تازه بهیاد آبتین افتاد و با نگرانی گفت:" مامان آبتین! بهرام خان آبتین.... باید برین دنبال اون... میدونین کجاست... پیش... پیش چوپون... چرا اسمش یادم نمیآد؟... خدایا چرا اسمش یادم نمیآد؟" و اشک از چشمانش سرازیر شد.
بهرام خان گفت:" چوپون سلیمان توی روستای گویله!"
بهار با اشکهایی که بر گونهاش روان بود سر تکان داد و گفت:" آره...آره...خودشه..."
نسترن خانم موهای بهار را نوازش کرد و گفت:" عزیزم، آبتین پایینه، مأمورای انتظامیاونو از مرد چوپونی که بهش سپرده بودن گرفت و همهافراد اون حیوونو دستگیر کرد و باندش توی تهران از هم پاشید."
- ولی از کجا میدونستن که بچه کجاست؟
فرهاد گفت:" ببین عزیزم، از یه نفر کرد با معرفت کهابروی این یکی بی معرفت رو خرید، شنیدن کهاسم اون مرد چوپون سلیمانه... مردی که بهاونها گفت، کسیه بهاسم رحمان که مأمورا در حمله به خونه ماهان جسم نیمه جونش رو که دو سه گلوله خورده بود، پیدا کردن کهالان توی بخش جراحی مردها بستریه،اون، پریروز ، به محض به هوش اومدن پرسید آیا دخترم بهار رو نجات دادین و وقتی جواب مثبت شنید، گفت پسرش دست فلانیه و نشونی داد که مأمورها بلافاصله رفتن سراغش و آبتین رو گرفتن."
بهار با تعجب پرسید:" من چند روزهاینجام؟"
فرهاد گفت:" چهار روزه... سه روزش رو بی هوش بودی، آخهافتاده بودی توی یه گودال عمیق و سرت به سنگ خورده بود... درضمن، بقایای جسد ماهان رو هم گرگها پاره پاره کرده بودند،پیدا کردن. ببینم بهار، تو به چشمت دیدی که گرگها بهش حمله کردن؟"
- آره... خدا اون گرگها رو فرستاده بود برای نجات من و برای مرگی که ماهان سزاوارش بود.
- اونطور که مأمورهای محلی میگفتن،شما نزدیک لونهیه گرگ نرو ماده بودین که چند تا توله داشتن. گرگها به تصور اینکهاون آدم قصد بردن یا آسیب زدن به توله هاشونو داشته، بهش حمله کردن. آخه گرگها خیلی مواظب توله هاشون هستن. به هرحال باید از بهرام خان و دوستاش تشکر کنیم. البتهاین موضوع باعث شد یه باند خیلی خطرناک از هم بپاشه. دوساعت بعد از اونکه ماهان تورو برد، مأمورا به خونهاش رسیدن و رحمان بود که قبل از بی هوش شدن، گفت ماهان تورو برده و بهاحتمال زیاد دارهاز یه کوره راه میره طرف مرز. شانسی کهاوردی این بود که رحمان اون کوره راه رو بلد بود که مشخصاتش رو به مأمورها داد. رحمان به نظرم آدم خوبی رسید هرچند خیلی گندهاس!
بهار آرام آرام اشک میریخت، گفت:" ولی دلی داره بهاندازه دل گنجشک و به صافی آب زلال، ببینم، بهش گفتن که زنش کشته شده؟"
بهرام خان با لحنی متأسف گفت:" نه؛ ولی خودش میگفت مطمئنم زنم کشته شده. گذاشتن وقتی حالش خوب شد موضوع رو بهش بگن."
بهار که گویی ناگهان چیزی را بهیاد آوردهاست، با چشمان گشاد شده پرسید:" چرا کسی از بهزاد برام حرفی نمیزنه؟ اون چطوره؟ عملش خوب بود؟"
بهرام خان به تخت نزدیک تر شد، تلفن همراه خود را درآورد ،شمارهای گرفت و پس از گفتن الو،گوشی را به دست بهار داد. بهار گوشی را با ترس و لرز به گوشش نزدیک کرد و وقتی صدای الو گفتن بهزاد را شنید، بغضش ترکید و بی امان گریست و همراهاو نیز دیگر حاظران در اتاق.
بهار پس از آنکهارام گرفت، از بهرام خان خواست شماره را دوباره بگیرد و این بار با آرامش با بهزاد احوالپرسی کرد و پس از چند دقیقه حرف زدن، با قرار دیدن همدیگر در بیمارستان ،مکالمه را قطع کرد.
در حدود نیم ساعت بعد،با اجازه مخصوص پزشک معالج بهار که دوست فرهاد نیز بود، آبتین را آوردند که بهار عاشقانه در آغوشش گرفت و او نیز دست در گردن بهار انداخت، بر گونهاش بوسه زد و گفت:" بهارجون تو کجا بودی؟"
پس از یک ساعت گفتگو قرار شد نسترن خانم و فرناز در سنندج بمانند و پس از دوروزی دیگر ،همراه با بهار با هواپیما به تهران برگردند. چون آنان در سنندج آشنایی نداشتند، فرهاد با دوستش که بهار را تحت نظر داشت صحبت کرد و او از مقامات بیمارستان اجازه گرفت آن دو نیز به عنوان همراه در اتاق خصوصی بهار بمانند و با او به تهران برگردند.آبتین، بدون هیچ مشکلی همراه شیرین خانم رفت و خیال بهار از این بابت راحت شد.
بهار که مشتاق بود هرچه زودتر به ملاقات رحمان برود، به دلیل وضعیت جسمانی تا روز ترخیص نتوانست این کار را انجام دهد.آن روز هم اورا سوار بر صندلی چرخدار نزد رحمان بردند. رحمان کهاستراحت مطلق داشت، با دیدن بهار لبخندی به پهنای صورتش زد که بهار را به گریهانداخت. رحمان که تصور میکرد بهار دچار معلولیت شدهاست، با لحنی آکندهاز تأسف گفت:" متأسفم کهاینطوری شدی. من اگهادم ترسویی نبودم، همان وقت که ماهان رفته بود، تورا رها میکردم؛ ولی گردنم بشکند که ترسیدم. حالا هم زنم را از دست دادم و همه بچه هایم و هم تو معلول شدی!"
بهار در عین تأسف از مرگ همسر و کسان رحمان، با لبخندی گفت:"نه رحمان خان، تو شجاع ترین آدمیهستی که در عمرم دیدهام... من معلول نشده م، فقط چون همه بدنم کوفته شده، روی این چرخ نشسته م، اما چند روز دیگه خوب میشم. نگران نباش. فقط متأسفم که محبوبه خانم رو از دست دادی. اون زن خیلی مهربونی بود، خدا روحش رو شاد کنه. رحمان خان، به من قول بده وقتی خوب شدی حتما بیایی تهران پیش ما... اصلا بیا پیش ما بمون. من قول میدم زدن سه تار رو بهت یاد بدم که هروقت یاد محبوبه خانم افتادی براش ساز بزنی."
رحمان که دیگر برای پنهان کردن اشک خود تلاشی نمیکرد، با صدای خوش آهنگش کهاکنون بغض آلود بود،گفت:" دخترم،من بچه کوهستانم و نمیتوانم جای دیگه زندگی کنم.از لطفت ممنونم. به شما حتما سر میزنم؛ ولی هیچ جای دنیا برای من ده خودم نمیشه.خدا نگهدارت."
وداع پرشور این دو انسان دردکشیده، اشک از دیدگان همه حاظران جاری ساخت.
بهار وقتی به تهران رسید، از مادرش و فرناز که همراهش بودند و نیز بهرام خان،شیرین خانم و نیز پدرش که عمونادر صندلی چرخدار اورا حرکت میداد، تشکر کرد و خواست کهاورا از فرودکاهیکسره به بیمارستان و نزد بهزاد ببرند. احساس میکرد نیاز شدیدی به دیدن او دارد. وقتی به بیمارستان رسیدند، به هر زحمتی بود،از روی صندلی چرخدار برخاست و با وجود درد شدیدی که همه وجودش را فراگرفته بود،تنها با کمک یک عصا وارد بیمارستان شد. او در پاسخ مادرش که راه رفتن را برای او خوب نمیدانست،گفت:" دلم میخواد شوهرم منو سالم و سرپا ببینه تا اون هم به خودش کمک کنه که هرچه زودتر سرپا بشه، چون بیشتر از هر چیزی به تقویت روحی نیاز داره"
بهار وقتی میخواست بهاتاق بهزاد وارد شود، از همه خواهش کرد اجازه دهند با شوهرش تنها باشد و همه،با چشمان گریان پذیرفتند.
بهار وقتی وارد اتاق شد، بهزاد را آراسته و خندان دید که وسط اتاق در کنار تخت ایستاده بود. آن دقایقی طولانی بهیکدیگر خیره شدند. اشکهایشان، بی هیچ مانع و تلاش برای فرو نریختن،بر گونه هایشان جاری شد. سپس دستهای یکدیگر را گرفتند، به گرمیفشردند و بهزاد بود کهابتدا بر دستان همسرش بوسه زد، آنها به گونه های خود چسباند و سیل اشکش بر دستان شکنجه دیدهاو جاری شد و بهار گرمیاشک اورا به خوبی حس کرد. سپس بهار دستان بهزاد را گرفت و بر آنها بوسه زد و با اشک خود شست و شویش داد. بی آنکه کلامیبر زبانهایشان جاری شود، دنیایی حرف ناگفته رد و بدل کردند. سپس بهار بود که لب به سخن گشود:" بهزاد اونقدر کهاز سرپا بودن تو شادم، برای رهایی خودم از دست اون دیو خوشحال نیستم... دوران رنج و عذاب ما بهاخر رسیده و سحر نزدیکه. تنها آرزوم اینه که خبر موفقیت آمیز بودن پیوند رو بشنوم....آیا..."
- عزیز دلم هرچند دکتر همین امروز خبر خوشحال کننده موفق بودن پیوند رو به من داد و گفت بدنم کلیه رو پذیرفته و پس نزده،از دیدن دوباره تو و آزاد شدن از شر اون مرد دیوصفت شادم و به قول سهراب، من چه سبزم امروز و چهاندازه تنم هوشیار است... اما میدونم که دیگه غصهای از پس کوه سر نمیرسه و آیندهای روشن پیش رو داریم...
در این هنگام ضربهای به در خورد و بهرام خان که چهرهاش از شادی برق میزد گفت:" اگه عروس دوماد اجازه بدن ما هم تو جشنشون شرکت کنیم... دیگه طاقت پشت پرده موندن نداریم..." و لحظهای بعد اتاق بهزاد دیگر جای سوزن انداختن نداشت.
یک هفته پس از آن دیدار پرشور، بهزاد از بیمارستان مرخص شد و بهاتفاق بهار به خانه خودشان رفت. شیرین خانم کهاصرارش مبنی بر آمدن بهار و بهزاد به خانهانان بی نتیجه مانده بود،با کمک شراره، نسترن خانم و فرناز، خانه بهزاد را با دسته گلهای زیبا آراسته و مانند روز تولد،کاغذهای رنگی و بادکنک به همه جای آن آویخته بود.به طوریکه وقتی بهزاد وارد خانه شد، از شگفتی و شادی بی حرکت برجا ماند و در حالی که دست بهار را در دست داشت،گفت:" از همه ممنونم و همه رو دوست دارم... به خصوص..."
همه با هم یکصدا گفتند:" معلومه دیگه بهار رو!...."
درست یک هفته پس از برگشتن بهزاد و گرفتن جشن تولد دوباره و آغاز زندگی جدید، در بعدازظهری زنگ تلفن خانه بهزاد و بهار به صدا درآمد. تنها برای یک لحظه، ترسی به جان بهار افتاد؛ اما بی درنگ به صفحه نمایشگر تلفن چشم دوخت و گوشی را برداشت.
- سلام محبوبه خانم،دلم برای حرف زدن با شما تنگ شده بود. آبتین هم همینطور. بی صبرانه منتظر دیدن شما هستیم!
- سلام عزیزم، مگه تو خبر داری کهاینقدر خوشحالی؟
- دلم گواهی میده که....
- درسته.... عزیزم ،شکر خدا، شهریار آزاد شد و ما داریم میآییم تهران. پس فردا تهرانیم.
- برای گرفتن آبتین؟
- نه عزیزم، برای دیدن آبتین، برای دیدن تو و برای دیدن بهزاد.... ببینم، مگهابتین پسر تو نیست؟...
پایان
