خاطرات بچه ننه
کیهان ژولیده انارکی
سرو صدای مینی بوس آقا مرتضی در اومده بود که حس میکردم یک میخ طویله داره تو پهلوم میره .صدای مادرم که چوب خط را هل داده بود تو پهلوم و هی داد میزد .ورو ورو پیشین گرتاغیلومریضا وریوست منم نمیخاستم خواب دم صبح و زیر لته و چل تیکه ای را ول کنم آی می چسبید .هوای دم صبح خنک انارک . زیر لته و چهل تیکه ای قدیم چه میچسبید . خلاصه اینقدر با این چوب خط ما را نوازش کرد که آخرش مجبور شدیم بلند شیم .اونم با شاخ شونه 0 (دی کرت پیوت اییه مو ازونی وتو) کاری نداریم بلند شدیم پک وپوز نشسته راه افتادیم سر کوچه مینی بوس اقا مرتضی اخ جون بغلش نوشته اصفهان .همونجا که بازار داره تو بازارشم جگرکی داره اخ چه بوی چه دود جیگری . اقا جیگر کجا دود مینی بوس بود که خدابیامرز هی گازش میداد اونم لاش یک بوق بلبلی .کاری نداریم یبار دیگه جیغ مادرم هوشیارم کرد .پاشنه کفش لاستیکی را بالا کشیدم واز همونجا غرق اصفهان شده بودم گاهی وقتا پل الله وردیخان میدیم گاهی وقتا نقش جهان .ولی جیگرکیه قسمت جالبش بود با اون نونایی که بهش میگفتن لواش مثل برگ کاغذه .یعنی میشه با نون فاطوم پیرعلی هم جیگر خورد میشه نمیشه رسیدم دم تنور فاطوم پیرعلی.صدای فاطوم پیرعلی که( بر او و هنیگ انجوها تو وه هنیگن بر او وه وچا هه انیگن ) خلا صه بیرون نشستیم که نوبت ما بشه .کم کم دوستان یکی یکی می یومدند
لازم شد راجع به دو واژه مختصر توضیح بدم
لته :لته زیر اندازی بود که بوسیله لباسهای کهنه .یا لباسهای که کوچک شده بود بصورت تشک دوخته میشد .وزنش سنگین بود .ولی گرم بود
چل تیکه :نوعی روانداز بود که باز هم از لباسهای غیر قابل استفاده خانواده ..بصورت اشکال مخلتف که ست ابعادی یک چادرشب بدست بیاد.بریده و دوخته می شد
نتیجه اینکه .لباس را برای بزرگترین عضو خانواده میکرفتن .کوچیک میشد بعدی می پوشید.تا وقتی که دیگه اندازه نمی شد یا پاره می شد اونوقت یا لته یا چل تیکه .بعضی وقتا دستگیره و کیسه حموم .خلاصه دور ریز نداشتیم
چند وقتا رفتم ارامستان برسم همیشه رفتم کنارخاک شوهر فاطم پیرعلی میدونستم اونجاست .فاتحه ای خوندم .موقع نشستن کمر درد بودم همینجور بقول انارکی ها سیخکی تشستم .فاطوم گفت (شالله مایوت نمیره چیتو چیرا ادم وار هه نانیگی .میوات کیمروم درد اکیره .شیوات مگر چند سالوتو .میوات نیم قرن ونیم .شیوات دیاشوم هالی نهو اما ادا پیرا بر نیار )گفتم فاطمه اونوقتا روزی چند بار خم وراست می شدی سر تنور .گفت نازونی صی بار گفتم چند تنور نون میپختی گفت ویرم نهو اذون صبح تا اذونی شو شاید مالی وقتا ناهاروم جی ناخا .اقا خودتون حساب کنید بیست تنور .هر تنور بیست نون .برای
هر تنور حداقل سه بار باید خم وراست شد وبا توفیلی هاش هزار وپونصد بار حداقلش وسطشم ناهارو شام وظرف وظروف خونه واب جارو هم انجام بدی .به حال کار شاقی بوده .حالا ما بیست سال پشت میز نشستیم اینجا هم دهتا قبر دولا وراست شدیم کمر نداریم . گفت (حالیم بیه نومی موت جی تو موبایلا نایه ایخندای میوات یک کارایم کرته شیوات اواجن اگر کیتاب گرته خوبو باعثی امرزشوم اگرته اواجن خیداش بیامرزه فاطوم پیرعلی نوبامنی بیه .راستی چو خطه کوشی)
خوب ادامه داستان
طبق دستور بیرون نونوایی نشستیم و با رفقا مشغول شدیم به بازی گاهی وقتا هم فاطوم جیغ میکشید قفه گرتید کله م ای پوکا هیزوم ایارید
کم کم یک کارد اونجا بود بر داشتیم وروی چوب خطهامون که با شمشیر بازی میکردیم شروع کردیم به خط کشیدن همچون کشیدیم که چوب خط پر خط شد غافل از اینکه هر خط یعنی یک نون . به تعداد خطها نون حساب میشد اونوقت ها کسی پول نون را بقولی امروزی ها یهویی نمیداد .ماست وشیر خونگی هم اینجور بود .یک لیوان ماست نیم کیلو یا ربع کیلو بتعداد لیوان خط می کشیدن بعد پولش را میگرفتن کاری نداریم چوب خط پر شد و نوبت ماشد . چو خطوت هده .هگیر .دیکه مشتو کیاش خطی ایکیشی . ای دادوبید تازه فهمیدم چه کتکی باید امروز که هیچی پیش در امده اخر هفته بخورم از بابا .خوب اسباب کتک این هفته هم مهیا شد . یه خورده زل زدم به چشای فاطوم وملتمسانه خواستم نونا بده واونم گفت ایشو مایوت واج ایه . در حالیکه
نگران اینده بودم اینبار بدون چوب خط بسمت خونه حرکت کردم .فاز اول پذیرا یی توسط مادرم له لکو بود و فرار تا وسط غریبخونه .....
همین جور دور وبر خونه میپلکیدم چیکار کنم . چوب خط خراب شد حالا یک چوب دیگه . مهم اینکه اینهمه پول از کجا بیاریم بدیم هر خط یک نون . طوریش نیست خودم کار میکنم پولش را میدم . اوح حالا چندماه کار کنم پول این خطهای لعنتی در بیاد . تازه کتکهای مادرا فرار کنیم . پدرا چیکار کنیم همینجور فکر رو فکر زمان میگذشت . تا صدای بلندگوی مسجد در اومد که ( ان الله یسلون علی النبی یا ایهالذین امنو ...................خدا رحمتت کنه کرمعلی . را با صدای دلنشین . یادم اومد شب عید فطر مردم منتظر صداش بودند مثل همین روزا(ای مردم ما ماه را دیدم ایهاالناس ما ماه را دیدیم بچه های ما هم دیدند . عیدتون مبارک ) خدا رحمتش کند .فاصله گرفتیم . خدا بیامرز مادرم میگفت ( از کیا شرومنی که وکیا رسایم ).بهر حال تو این فکرها بودم که که صدیفه فیض الله از جلو من رد شد حس کردم سه تا نون دستشه چه بویی نون داغ . صدیقه رفت ومن روی تخت قرمساقها همینطور دلهره داشتم و هر لحطه هزارتا فکر
دیگه کم کم چرت میزدم . که حس کردم یکی دستما گرفته (وریوست خل وسروت اکیری ایشو فکری پیل بو مات بیچاره که نوی نخارته یورتومنی جی فردا می اواه رات و فاطوم پیرعلی تم . دیکرت گو پیوت ایه خلی عالم وسروت اکیری . تو اشی نو هگیری .یکخورده ادای( زورو) برایاری . هینوم یکسال نهو خوی بدبختی دی کفشم بروت را هگیرفته اوین عین جیگری زلیخا .پاره پاره گرتایه دی انگیلی بیصاحبوت جی رو ساو خاکی بریومیه از توش کفشی لاستیکیو چند بار وردرزی شالله مردسه ها تاک نیشه از دستی تو جونه مرگی بیه خیلاص گرتی خوی دی پی دیوسوت .رو این ننگ اراذیلی ).کاری نداریم مارا کشان کشان برد و خونه .بعدم تو زندون انفرادی . زیرزمین خونه مون کم اززندان نبود . ناهار نخورده یکساعت بعد دست منا گرفت و
کشان کشان محکمه فاطوم پیرعلی .بعد از یک دعوای زرگری .خدا رحمت کنه اموات شما را مادر ماراهم .کسی حریف زبونش نبود . با چرب زبونی وشیرین زبونی و یک مشت ضرب المثل وداستان وحکایت در مایع طنز طرف را ضربه فنی میکرد. تنها شانسی که اوردیم اینجا بود . که اوایل برج بودیم مثلا سه روز پیش حساب شده بود . نون ماهم معلوم بود روزی سه تا نه تا نون . ولی کلی فیلم بازی کردن . که ما به حبس ابد راضی بشیم . بهرحال چرا داستان چوب خط را گفتم بخاطر اینکه داشتم تعریف میکردم که مادر چند روز به اخر عمرش با همه تصفیه حسابهای انجام میداد .البته نه مالی .چون ما بیشتر بهش بدهکار بودیم . مثلا یک کارت جش عقد منا داشت گفت ننه من سی واندی سال برات جمع کردم از حالا با خودت .اسناد مدارک همه را رد کرد گفتم چرا؟میگفت من دیگه چوب خطم پر شده .اردامم بیختم الک را اون بغل اویزون کردم .بچه می پرسید اینا که عزیز میگه یعنی چه .داستان چوب خط را برای این گفتم . که بالاخره عمر انسان را اگر چوب خطی فرض کنیم خطهای که شاطر میکشه تعداد روزاشه بذاریم شاطر بکشه خودمون الکی نکشیم .بچه جون با تو هستم سیگارا بنداز .چوب خطت را خودت پر نکن .امیدوارم با این دلنوشته تونسته باشم لحظات خوبی براتون بسازم
تا نوشته بعد حق نگهدار غلامرضا نوری وژولیده انارکی
تیرماه 95 اصفهان
