داستان کوتاه مدیریتی
"راه درست"
نویسنده: سینا ایرانپور انارکی
طول اتاق را برای چندمین بار طی کرد. مدام مشتش را گره میکرد و پاهایش را محکمتر به زمین فشار میداد. همیشه وقتی عصبانی بود تماماندامش تحتفشار قرار میگرفت، اینقدر که فشارش میافتاد. سعی کرد روی صندلی بشینه، ولی به دقیقه نکشید که باز بلند شد و گوشی تلفن را برداشت.
- بله مهندس، بفرمائید؟
با عصبانیت و تندی پرسید: این آقای کاظمی هنوز برنگشته؟
منشی که از لحن مهندس شایان حول کرده بود با پت پت کردن جواب داد: نه مهندس هنوز برنگشتن، برگردن بلافاصله میفرستم اتاقتون.
گوشی را با عصبانیت گذاشت و اینبار در عرض اتاق شروع به راه رفتن کرد. یک آن یاد صدای لرزون منشی افتاد، نباید با عصبانیت باهاش حرف میزد. اما دیگه کنترلی روی اعصابش نداشت. توی این چند سال هیچکس تندی مهندس شایان رو ندیده بود؛ امروز برای اولین بار وقتی وارد شرکت شد به هیچکس سلام نکرد، عصبانیت در چهرهاش موج میزد. کارکنان بخش پذیرش مقابلش به احترام ایستادن و سلام کردن، اما انگار نشنیده بود فقط به منشی شرکت گفت به آقای کاظمی بگو همینالان بیاد اتاق من. منشی با صدای لرزون فقط تونست بگه با مشتری قرار داشتن رفتن بیرون. اونم روشو برگردوند و رفت داخل اتاق مدیریت.
مرور رفتار صبح باعث شد از خودش بدش بیاد. کنار پنجره اتاق که پشت سر صندلیش قرار داشت ایستاد و به منظره خیابان خیره شد، یک لحظه صحنه اونطرف خیابون نظرش جلب کرد. یک موتورسوار سعی میکرد کیف یک زن میانسال رو از دستش بکشه و بالاخره موفق شد، اما هنوز چند متری دور نشده بود که درب ماشینی که چند متر جلوتر پارک شده بود، ناخودآگاه باز شد و موتورسوار خورد به درب ماشین و پخش زمین شد. بلافاصله مردم جمع شدن دورش. اون خانم میانسال هم خودش رو رسوند. ظاهراً که پسر جوون چیزیش نشده بود، چون بلند شد ایستاد. مردم کیف رو به دست خانم دادن، ظاهراً میخواستن پلیس رو خبر کنند اما نمیشد تشخیص داد که چرا بعد از چند دقیقه مردم پراکنده شدن و اون خانم موند و پسر جوون.
خانمه داشت صحبت میکرد، اما از این فاصله نمیشه فهمید چی داره میگه! خیلی کنجکاو شده بود که اون خانم به دزد کیفش چی داره میگه؟! بعد از یک ربع حرف زدن، اون خانم چیزی شبیه کارت یا کاغذ از کیفش در آورد و به پسره داد و بعد از هم جدا شدن. ذهنش حسابی درگیر صحنهای بود که از پنجره مثل یک نمایش به تماشا نشسته بود. تلفن زنگ خورد!
- آقای مهندس، آقای کاظمی تشریف آوردن.
- بگین بیاد داخل.
چند ضربه به درب اتاق زده شد و بعد آقای کاظمی وارد اتاق گردید.
- سلام، خوب هستید؟
مهندس شایان در حالی که با مشت گره کرده زیر چانه و سری که کمی به راست منحرف بود، با کمی مکث جواب داد: سلام. بعد با دست راهنماییش کرد و گفت: بیا بشین.
کاظمی با حرفهایی که منشی بهش گفته بود، میدونست که مهندس فوقالعاده عصبانی هست و از قرار پی به همه چیز برده. با دل نگـرانی که در چـهرهاش موج میزد به سمت صندلی رفت و نشست. با کمی مـکث و نگاهی که روی میز میچرخید و سعی می کرد از نگاه مهندس دوری کنه. بالاخره لب از هم باز کرد و گفت:
- من در خدمتتون هستم، اتفاقی افتاده؟
مهـندس شایان هنوز در همون حالـت بود. بازدم نفـسش رو بیرون داد و کمی مکث کرد. سعی میکرد آروم باشه. نمیدونست چرا، ولی دوست نداشت مثل صبح با عصبانیت کارو پیش ببره. یه گوشه ذهنش اتفاق بیرون پنجره مرور میشد و یه گوشه دیگه کار غیر قابل پذیرش آقای کاظمی. بالاخره شروع کرد.
- من تا به حال بابت فروش به تو فشار آوردم؟
و باز به کاظمی خیره شد!
کاظمی که از یه طرف مدام پای راستش رو تند تند زیر میز حرکت میداد و از طرف دیگه نگاهش به انگشتاش بود که با دست دیگه اونهارو بشکنه. گفت: نه و خواست به صورت مهندس شایان نگاه کنه اما پشیمون شد و حرفشو ادامه داد:
- شما به من فشار نیاوردین ولی من، من میبینم که اوضاع خوب نیست. ما تو 6 ماه اخیر %30 افت تولید آگهی داشتیم. من متوجه هستم که شما تحت فشارید، من ...
مهندس شایان حرفشو قطع کرد و گفت:
- تو چی؟ تو خواستی به من کمک کنی؟! (ترجیح داد کاظمی رو به اسم کوچیک خطاب کنه، دیگه جای صحبت رسمی و تشریفات نبود) علیرضا، من 15 سال تو این کارم. من روز خوب این بازار رو دیدم، روز بدشو دیدم. همیشه چیزی که تو دستم داشتم رو فروختم، اما هیچوقت خودم رو نفروختم. تو بازار باید قاعده بازار رو رعایت کرد، با قاعده شکنی شاید چند روز اوضاع بهتر بشه ولی فرصت همیشه بهتر بودن رو به خاطر چند روز، آدم از خودش دریغ نمیکنه علیرضا!
کمی مکث کرد و هوایی که به داخل سینه برده بود بیرون داد و ادامه داد:
- بله 6 ماهه ما %30 افت کردیم، دلیلش هم من خوب میدونم چیه. برای رفع ابهام اونها هم برنامه داشتم و دارم، اما اولویت این برنامه صبر علیرضا نه عجله، نه به هر دری زدن. رقبا با شکستن قیمت، با تخریب من و تو، با فریب دادن مشتری بازار رو از دست ما در آوردن. من و تو هم کوتاهی کردیم، چون خیلی به خودمون، به کارمون مغرور شده بودیم. خیلی جاها به جای مشتری فکر نکردیم! حرف و خواسته مشتری رو نشنیدیم! و نتیجهاش شد این که امروز هست. اما علیرضا! من به هیچ قیمتی خودمو نمیفروشم. من به کارم ایمان دارم. تو قبلاً هم خیلی با من بحث کردی، بهت گفته بودم صبور باشی، باید همه چیز رو کنار هم ببینی. اما تو کاری کردی که من تو این 15 سال هرگز نه به خودم، نه به هیچکدوم از کارمندام همچین اجازهای نداده بودم.
نفسش رو از بینی بیرون داد و در حالی که مشت باز شدهاش رو با ضربات مرتب، اما آروم روی میز می کوبید. بالاخره برای ادامه دادن حرفی پیدا کرد. چشم از دستش برداشت و باز به علیرضا خیره شد و گفت:
- علیرضا، من یکی از کارمندام چند سال پیش یه بخشی از اطلاعات رو از شرکتم خارج کرد و در اختیار رقیبم گذاشت. علیرضا! خم به ابرو نیاوردم چون تو کارم اینقدر قدرتمند هستم که به خاطر نامردی یه رقیب و کارمند خودم به دست و پا نیفتادم، اما حالا تو ...
علیرضا با اینکه مهندس رو عصبانی می دید، اما از اینکه به اسم کوچیک صداش میکرد احساس صمیمیت پیدا کرده بود، انگار داشت با برادر بزرگش حرف میزد. سرش رو بالا آورد و گفت: مهندس من کار بدی نکردم، کاری که من کردم همه رقبامون انجام میدن.
مهندس سرش رو بالا آورد و به علامت تأسف تکون داد، اما علیرضا باز ادامه داد:
- چند تا شرکت تو این بازار هستن که سفارشات آگهیهاشون زیاد هست. هم من اونا رو میشناسم، هم شما. هردومون هم میدونیم شرکتهای بی در و پیکری هستن و این پولا واسشون پول نیست. اونا به رقبای ما که هم تیراژشون از ما پایین تره، هم کیفیت کارشون. آگهی میدن، اما به ما نه. فقط کاری کردم که به ما هم آگهی بدن همین. مهندس من خلاف شرع نکردم.
مهندس که از این حرف علیرضا بدجور ناراحت شده بود، نگاه تندی به اون کرد و با عصبانیت گفت:
- خلاف شرع نکردی؟ خلاف شرع نکردی؟ مگه خلاف شرع چیه؟ خلاف شرع دزدی؟
صداش رو کمی پایین تر آورد و ادامه داد:
- زناست، کلاهبرداریه! پسر خوب تو رشوه دادی، حالیت هست؟! رشوه علیرضا، رشوه.
- مهندس من؟ رشوه؟! کی همچین حرفی زده؟ چه ربطی داره! مهندس، من با مسئول تبلیغات این چند شرکت صحبت کردم فهمیدم اینا اگه دارن به رقیب ما آگهی میدن فقط به یه دلیل؛ اون هم درصدی هست که رقیب به اونها پرداخت می کنه همین. مهندس مگه خود شما به منی که مدیر بازایابیتون هستم، مگه به بازاریاباتون پورسانت نمیدین؟
در حالی که نگاه سنگین مهندس رو تحمل میکرد، منتظر پاسخ ننشست و ادامه داد: حالا فکر کنید مسئول تبلیغات این شرکتها هم بازاریاب ما هستن و دارید بهشون پورسانت میدین، این کجاش رشوه است؟
از پشت میزش بلند شد و باز رفت کنار پنجره، همه چی آروم و ترافیک روانی تو خیابون در جریان بود. همین جوری که به بیرون خیره بود، گفت:
- علیرضا! همین کاری که به همین سادگی در موردش حرف زدی و توجیهش کردی اسمش رشوه است! و از اون بدتر. علیرضا هدف ما تو این کار چیه؟ از خودت پرسیدی؟ هدف از جذب مشتری چیه؟ چرا باید یه مشتری به ما آگهی بده؟ علیرضا مشتری باید به خاطر کار ما، کیفیت ما و خدمات ما به ما آگهی بده و اگر این ها رو قبول نداره، عیب از من و تو هست، نه عیب از مشتری. اما تو به جای اینکه به مشتری کار خودت رو اثبات کنی. دقیقاً همون کاری رو کردی که هر آدم ضعیف دیگهای انجام میده. به جای اینکه تواناییهای شرکت رو به رخ دیگران بکشی، به جای اینکه ثابت کنی تیراژ ما، کاغذ ما و توزیع ما از رقبا بهتر هست. رفتی خودت رو برای مشتری حراج کردی! تو با این رفتار ثابت کردی شرکت ما نه کیفیت داره نه اعتبار. پس ناچار هست به یک مسئول بیمسئولیت درصد بده، پورسانت بده.
کمی عصبانیت رو به لحنش اضافه کرد و ادامه داد:
- رشوه دادی تا حاضر بشه آگهیهای شرکتش رو به ما سفارش بده، پس فرق این شرکت که من و تو توش کار میکنیم با رقبای ما که هردومون میدونیم هیچکدوم در سطح ما نیستن چیه علیرضا؟
علیرضا سرش رو به سمت میز گردوند و به فکر فرو رفت. به جواب دادن فکر نمیکرد، حرفهای مهندس شایان اونو وادار به فکر کردن کرده بود. هیچوقت از این دریچه به کار خودش نگاه نکرده بود. اون برای جذب آگهی دست به هر کاری زده بود. تمام مهارتهای ارتباطیش، تمام تاکتیکهای بازاریابی رو به کار میگرفت تا سفارشات افزایش پیدا کنه. تیم بازاریابی شرکت رو به بهترین شکل مدیریت میکرد و همیشه الگوی اونا بود، ولی حالا چقدر آسون عملکرد خودش رو زیر سؤال می دید! چرا هیچوقت مشتری، رقیب و کار را توی این قاب فکری نچیده بود؟!
مهندس شایان سکوت رو شکست:
- علیرضا تو این 5 سالی که مسئولیت واحد بازاریابی شرکت رو بهت سپردم، همیشه از تو راضی بودم. تو بهترین نیروی من تو این شرکت بودی و به خاطر تلاشهات همیشه مدیونت بودم و هستم، تو هدف داری، برنامه داری و از همه مهمتر عاشق این کار هستی ولی یادت نره، مهمتر از رکوردهای که هر ماه و هر سال میزنی، هدف سالم کار کردن هست. هدف کار درسته. شرکت نگینگستر، مدیر عاملش دیروز عصر اومد اینجا. اون متوجه عملکرد مسئول تبلیغاتش شده بود. اومده بود مطمئن بشه. منم حدس میزدم بی دلیل به ما آگهی نداده باشه. برای همین حساب ها رو چک کردم، به هر حال من خیلی ازش عذرخواهی کردم. خواستم تمام و کمال پولی که بابت آگهیها به ما پرداخت کردن، بهشون برگردونم. اما خودش گفت نیازی نیست و ترجیح میده با نشریه ما همکاریش رو ادامه بده چون فقط از نشریه ما جواب گرفتن. حالا هم پیشنهاد میکنم اون چند شرکت دیگه هم خودت باهاشون تماس بگیر. حتی اگر به قیمت کنسل کردن آگهیهاشون و پرداخت کل مبلغ به اونها تموم بشه.
اون روز علیرضا به اتاقش برگشت ولی نتونست طاقت بیاره، مرخصی گرفت و رفت تا بیشتر فکر کنه. اون نیاز داشت کمی با خودش خلوت کنه...
مهندس شایان که امروز دل بستگی خاصی به پنجره اتاقش پیدا کرده بود، باز هم کنار پنجره خیره به آدمای بیرون تو فکر بود که تلفن زنگ خورد. گوشی رو برداشت.
- ببخشید مهندس، خانم مهرانفر هستن از کاریابی کار آفرین.
- باشه، وصل کنید.
- سلام آقای شایان ، خوب هستید؟
- سلام، ممنون. احوال شما خانم مهرانفر؟ شما خوب هستید؟
- متشکرم. منم خوب هستم. غرض از مزاحمت، نمیخوام زیاد وقتتون رو بگیرم. میدونم سرتون شلوغه، برای همین اصل مطلب رو میگم. چند روز پیش فرموده بودین دنبال یه آدم قابل اعتماد برای کارپردازی هستید. میخواستم بدونم هنوز هم کسی رو استخدام نکردین؟
- نه خانم مهرانفر. من معمولاً فقط از طریق شما نیرو استخدام می کنم؛ خودتون که در جریان هستید.
- شما به شرکت ما لطف دارید آقای مهندس.
- خواهش میکنم. به هر حال تو این چند سال کم نیروی توانمند و قابل اعتمادی معرفی نکردین. کما اینکه پرسنل من همیشه از مشاورههای شغلی به موقع شما و کلاس های آموزشیتون راضی بودن.
- خداروشکر که رضایت داشتن، انشالله بعد از این هم به همین شکل باشه و بتونم بیشتر مؤثر واقع بشم. اما مهندس از موضوع اصلی دور نشیم، حقیقتش من برای کار کارپردازی شما یه جوون 25، 26 ساله سراغ دارم که متأهل هم هست. یکم مشکل مالی داره و البته یک پسربچه هفت ماهه هم داره که دچار عفونت خونی شده که اگر تو این زمینه هم بتونید کمکش کنید خیلی عالی میشه. البته من چون از روحیات شما و دست خیرتون خبر دارم، این رو گفتم. لازم باشه من خودم ضمانتش رو میکنم.
- خواهش میکنم خانم مهرانفر، این چه حرفیه؟ حرف شما برای من ضمانته، نیاز به ضمانت نیست. بالاخره اگه خدا بخواد تا جایی که بتونیم کمکش می کنیم، راستی شما قرار بود امروز تشریف بیارید شرکت. اتفاقی افتاد که نیومدین؟
- حقیقتش اومدم. اتفاقاً همون بانک نزدیک شما کار داشتم. منتها یه موضوعی پیش اومد دیگه فرصت نشد بیام دفتر. از این بابت هم شرمندهام و عذر میخوام. سعی میکنم هفته آینده جبران کنم.
- خواهش میکنم خانم مهرانفر، ما از دیدنتون خوشحال میشیم.
- منم همینطور. فقط یه نکته آقای شایان، این جوون اسمش میثم کریمی هست. فردا ساعت 11 طبق معمول گذشته مراجعه کنه، مناسب هست؟
- بله، ساعت 11 خوبه. فردا هم که پنجشنبه هست و وقتم آزاد.
- پس میگم برسه خدمتتون، بیشتر از این مزاحم نمیشم. سلام به خانواده و همکاراتون برسونید.
- بزرگی شمارو میرسونم، شما هم سلام برسونید.
- حتماً، خدانگهدار.
- خدانگهدار
صبح آقای کاظمی طبق معمول همون ابتدای صبح وارد شرکت میشه و به همه صبح بخیر میگه، خوش و بش میکنه. بعد هم به کمک منشی تابلو خطاطی که با خودش آورده، روبروی درب ورودی شرکت نصب میکنه. همه پرسنل دور تابلو جمع میشن و هم جمله رو میخونند و هم از آقای کاظمی تشکر میکنند.
هم زمان آقای مهندس شایان هم وارد میشه. همه بر میگردن و سلام میکنند. مهندس شایان برخلاف دیروز کاملاً سرحال جواب همه رو میده و به تابلو خیره میشه و در حالیکه از صحبت پرسنل متوجه شده که تابلو، کار آقای کاظمی هست. بهش لبخندی میزنه و رو به همه میگه: انشالله این جمله رو سرلوحه کار خودمون قرار بدیم.
ساعت 11 پسر جوون طبق قرار قبلی وارد شرکت میشه و قبل از اینکه بخواد به منشی سلام کنه، نگاهش جذب تابلو میشه. بله این جمله رو دیروز روی تابلوی در شرکت کاریابی کارآفرین هم دیده بود و حالا دوباره به خودش یادآوری کرد که باید این جمله رو یه روزی به پسر هفت ماههاش که به کمک آدمهایی که این عبارت سرلوحه کارشون هست درمان میشه، یاد بده و باز جمله رو به ذهن سپرد و به خدا توکل کرد.
« هیچ راه درستی برای انجام کار نادرست وجود ندارد »
