✍️نویسنده: سینا ایرانپور انارکی
سرقت از معدود اتفاقات بدی هست که تا همین چند روز پیش در زندگی تجربهاش نکرده بودم. گاهی فقط از سرقت کیف و منزل دوست و آشنا با خبر میشدم اما هیچ درکی از این رویداد در زندگیام نداشتم و فقط به حال مسروق افسوس میخوردم. به این داستان کوتاه خوب دقت کنید شاید تجربه من کمکی به شما هم کرد. 🔴صبح از اصفهان به سمت تهران حرکت کردم و حوالی ساعت 14 ترمینال بودم. افشین یکی از دوستانم بود که ایشان را در جریان سفرم به تهران گذاشته بودم؛ تماس گرفت و گفت تا نرفتی مهمانپذیر مستقر بشی بیا منزل تا بعد از مدتها گپ و گفتی داشته باشیم. من و افشین سالی یکی دو بار بیشتر همدیگر را ملاقات نمیکنیم اما از سال 93 تا حالا مهمترین دلیل رفاقت ما لذت از گفتگو و مباحثه درباره موضوعات مختلف سیاسی، اقتصادی و مدیریتی بوده و همچنان هم هست. یکی از لذتهای زندگی هر دوی ما طرح یک چالش و تحلیل و گفتگوست و این برای ما دو نفر یک تفریح محسوب میشِ. تقریباً تا ساعت 8 شب با هم بودیم و اتفاقاً برای یک همکاری جدید هم به توافق رسیدیم بعد افشین من را رسوند مهمانپذیر و رفت. رفتم در اتاقم مستقر شدم و چون از صبح کمی سرماخورده بودم و گلودرد اذیتم میکرد اومدم بیرون تا دارو و کمی لیموشیرین بخرم. در اون ساعت ابتدای شب، تهران عجیب خلوت بود. وقتی اومدم بیرون چند قدمی که رفتم تازه یادم اومد این حوالی نه داروخونه هست و نه میوهفروشی فقط تا دلت بخواد رستوران و فست فود و دکه روزنامهفروشی قابل مشاهده بود. از خودم پرسیدم تا کجا می خوای پیاده بری برای خرید میوه و دارو و جوابی نداشتم. از طرف دیگِ در حال بررسی پیامهای تلگرام و مطلب بارگذاری کردن بودم. سر چهارراه که رسیدم، زیر نور چراغ ایستادم؛ گوشی را کمی بالا به سمت صورتم آوردم تا بهتر بتونم صفحه گوشی را ببینم و مطلب آخر را بگذارم و برم به یک سمتی. 🔴هنوز دکمه ارسال را نزده بودم که دیگِ گوشی در دست من نبود. فقط تماشاچی سرعت عمل موتورسواری که ازم دور شد بودم و یک لحظه فریاد زدم کثافت گوشیمو کجا میبری؟ دیگِ نبود! بلافاصله یک موتوری پشت سرشون رسید و گفت سوارشو بریم دنبالشون؛ نمی دونم چرا با اینکه اثری از آثارشون نبود و این موتورسوار هم نمیشناختم اما سوار شدم و با سرعت حرکت کرد به یک سهراهی رسیدیم و به هر طرف نگاه کردیم هیچ موتورسواری دیده نمیشد. 🔴تازه به شک افتادم که نکنِ این موتورسوار هم با اونهاست و من را داره می بره یه گوشه خلوت خفت کنه و جیبم هم بزنن. گفتم آقا نگهدار؛ کجا میری اینها گمشدن معلوم نیست کجا رفتن . نگهدار پیاده میشم اما نگه نداشت و مسیر را ادامه داد باز با تندی گفتم آقا پیاده میشم کجا میبری منو؟ گفت بزار برسونمت پلیس حداقل گفتم پلیس می خوام چیکار؟ آخِ پلیس گوشی می تونه پیدا کنه؟ اینو که گفتم یه ماشین پلیس تو مسیرمون پیدا شد و موتورسوار نگهداشت منم زود پریدم پایین. موتورسوار شروع کرد درباره دو نفری که موبایلمو زده بودن به پلیس توضیح بده. تازه فهمیدم من هیچی از اون دو تا سارق نمی دونم اما اون پسرِ مشخصات اون دو نفر را تا حدودی می دونست. افسری که تو ماشین بود گفت این چندمین سرقت امشب هست برو 100 متر پایینتر یک ایستگاه پلیس هست اونجا گزارش بده که ثبت کنن و بعد ماشین پلیس رفت. موتورسوار ازم پرسید برسونمت؟ 🔴گفتم نه میرم و با عجله به سمت ایستگاه پلیس حرکت کردم یکم که فاصله گرفتم به خودم گفتم چرا ازش تشکر نکردی؟ چرا خداحافظی نکردی؟ به من لطف داشت بدون هیچ منتی اما من حتی ازش تشکر نکردم از اون بدتر چقدر بش بدبین شدم! گیج گیج بودم هنوزم نمی دونستم موتورسوار دومی با اونها بوده یا نه فقط میخواستم زودتر به پلیس برسم.
📌متن کامل در وبلاگ شخصی آقای نویسنده: http://anaraki.blogfa.com/post/340 @sinaaghaynevisande
